ای‌لیا – Telegram
ای‌لیا
1.48K subscribers
765 photos
50 videos
36 files
59 links
دو خط چایی یک فنجان خاطره ...
و خاطره ای که دیگر نیست.
Download Telegram
گاهی یک لبخند ساده
میشود زیباترین زن دنیا!

#ای_لیا
@boiereihan
دوست داشتن ساده است . کودکی باید نشسته باشد در قلبت تا بدون هیچ چشمداشتی در اغوش بگیرد احساس بودن ها را.
دوست داشتن یعنی باران که می بارد دست کسی را بگیری و حس کنی که هنوز گرم است و طعم عادت نگرفته تکرارهای زندگی ...
دوست داشتن یعنی دست تو را بگیرم پرت شویم روی خیابان های باران زده خاطرات که سادگی داشت و احساس پیاده می رفت و دست در دست خیال داشت.
دوست داشتن یعنی چای خوردن بدون منت و دیدن لب های ت
و که می خندند و گرما می ریزد روی خط خطی های زندگی ...
دوست داشتن ساده است ... دوست داشتن آغوش تر یک تنهایی را پر کردن است . دوست داشتن دست پیچیده لابلای موهای توست. موهایت که می ریخت در آغوش باد ...
دوست داشتن یعنی زندگی را در رگ های عادت ببینم و سیر نشوم و دوباره در پی چشمان تر خیال باشم .
دوست داشتن همین است، لب های تو که طعم بغض تنهایی نگرفته ... طعم خاطره دارند و سیر نمی کنند لب های احساس را.
دوست داشتن یعنی من می نشینم و منتظر صدای پای آمدنت می مانم که روی برگ های خیابانی در پائیز می ریزند.
دوست داشتن ساده است ، شبیه بوئیدن نگاه تو ...

#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
آدم است دیگر
گاه دلش تنگ صدایی ست
که نامش را صدا میزند ...

#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
1
حماقت اگر زبان داشت،سينه پر دردي براي گفتن داشت!

#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
جاوید از آن مردهایی نبود که توی آشپزخانه گیرت بیاورد و خودش را از پشت به تو بچسباند و تو از آن زنهایی نبودی که به بهانه برداشتن چیزی خم شوی و خوشت بیاید گردی سینه هایت از آن بالا دیده شود.

رویا تبت - فریبا وفی
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
بدترین نوع رفتن این است که نمیدانی چرا میروی، تصمیم گرفته ای ولی نمیدانی، یعنی بار خودت را بسته ای، چمدانت را دم در گذاشته ای ولی توی دلت چیزی قُل میزند بالا می آید، شبیه نور پرژکتور سینما پخش میشود جلوی چشمانت.
میروی ولی نمیروی ...

#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
در پشت سرم بسته شد. عینهو برق گرفته ها سرم را بالا آوردم نگاه کردم به در، نگاه کردم به خودم. با شلوارک و زیرپیراهن رکابی ایستاده بودم توی راهرو. چیزی سر جایش نبود. کلید! کلید مانده بود توی خانه. بعد صورتم گُر گرفت، خون دوید پشت پوست صورتم، قلبم تند شد، مهری هم خانه نبود. تمام! من مانده بودم بیرون، کلید توی خانه جا مانده بود، مهری هم نبود. همین! آمده بودم گلدانهای توی راهرو آب بدهم، تلوزیون روشن بود، کتری و قوری چای روی گاز تقلا میکرد، گفتم برمیگردم زیر کتری را پائین میکشم و یک چائی دو نبش میریزم و همینجا توی آشپزخانه لابلای نسیم خنک اردیبهشتی میخورم و فکر میکنم به روزهائی که جوانتر بودم و یک جورهائی هم بر و روئی داشتم لابد. حالا همه اینها مانده بود آنطرف در چوبی خانه ای که همین سال قبل خریده بودیم. بعد از ده سال اجاره نشینی و خون دل خوردن و چیزهای دیگر را نخوردن پولی جمع شده بود، مهری وام گرفته بود از شرکت من وام گرفته بودم از بانک و داشتیم صاحبخانه میشدیم. ده سال زندگی کرده بودیم که برسیم به این خانه دو خوابه و بعد با خیال راحت به فکر بچه ای باشیم که برای خودش اتاقی هم دارد.

+ بخش آغازین یک داستان کوتاه - گلدان صورتی
@boiereihan
درباره زنها همیشه چیزی برای سورپرایز شدن دارید. درباره فیزیولوژی و رفتارهای جسمی و جنسی شان، درباره انواع و اقسام هورمونهایی که به هر دلیلی بالا و پائین میشوند و عمدتن هم یک مرد اینوسط متهم برهم خوردن آنهاست! یا مثلن حالات روحی و روانیِ شان که شبیه ماههای اول بهار است و باران و آفتاب را مخلوط دارد که ماحصلش البته رنگین کمان است خب .ولی در کل بدون زنها زندگی چیزی کم دارد لابد، یک جای کارش خواهد لنگید البته چند جایش مطمئنن.
بماند الباقی ...

#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
از صفحه تلگرام فیسبوک گردی
@facebookgardi
@facebookgardi
Forwarded from فیسبوک گردی
#ای_لیا

ماهمه خسته ایم، شبیه کارگری که پنج ماه است حقوق نگرفته است، گرد و خاک را همان دم در می تکانیم، خستگی هایمان را میگذاریم پشت در، لبخند را برمیداریم و می آوریم توی خانه.
ما همه کارگریم، روزمون مبارک ...

@facebookgardi
مذهبی هارو مسخره میکنه که اینا عقب مونده و خرافاتی هستن بعد خودش میره پیش جادوگر و رمال و کف بین، ایضن فال قهوه!
خیلی هم مدرن و امروزی!

#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
شعر باید
به قدر موهایت
کوتاه باشد
خلاصه کند همه ی بودن را
در میان لب هابت.

#ای_لیا
@boiereihan
بله یک زن دوست دارد از زیبائی اش، از لوندی اش، از دلبری اش تعریف شود ولی گُمانم پیشتر در درونش این را دوست دارد که ازهوش و استعدادش و اینکه چقدر در کارش موفق است تعریف شود، دیده شود ...

#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
می نویسم و پاک میکنم، چندبار. زن پایش را می اندازد روی پایش، روی میز، کنار دفتر. کفش پاشنه دار مشکی رنگش برند ریباک است، پاهای خوش تراش، دامن مشکی که پاهایش را تنگ در کنار هم می فشارد، موها را از پشت بسته است، سرش را خم میکند، موهای بسته اش آویزان است: " باز چی شده؟ نوشتنت نمیاد؟"
به شکل مسخره وار و البته دلبرانه ای میخندد، پاها را از روی میز برمی دارد، قدم زنان میرسد به در، برمیگردد و از میان قاب قرمز رنگ لبهایش می گوید: " شب دراز است، هم آغوشی شاعر و کلمات لابد شیرینتر است"
+ داستانک

@boiereihan
تویی و چشمهایت
من و ...
من هیچ،
خاک میشوم در خلسه چشمانت!

#ای_لیا
@boiereihan
یک سری زنها و مردها فقط به درد معاشرت میخورند، به درد اینکه عاشقشان شوی، دوستشان داشته باشی، با آنها زمان بگذرانی، کافه بروی، حرف بزنی، حرف بزنند بشنوی، حتی گاهی شبیه آدمهای واقعی زندگی با آنها مثلن یک عصر پائیزی یا بهاری را توی یک خیابان طولانی راه بروی و لذت ببری و شاید یک عشق بازی گذرا ...
اما اینها فقط به درد همین چیزها میخورند، توی زندگی واقعی لنگ میزنند، روی آنها به عنوان یک زن یا یک شوهر نمیشود حسابی باز کرد، بیشترشان توی زندگی مشترک تَرَک برمیدارند، اینها را بگذاریم همانجا بمانند، توی همان معاشرتها، توی همان عاشق شدن ها و دوست داشتن های لحظه ای. لذتش بیشتر است ...

#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
چند نکته ساده در زندگی مشترک ( چه زن و شوهری، چه دوست دختر پسری)
1 - اگر تو زندگی مشترک خرجی میکنید هی به هم یادآوری نکنید، اگر یکی هم یادآوری میکنه اون یکی مقابله به مثل نکنه. این وسط مخصوصن مرد بیشتر خرد میشه. زندگی مشترک همه چیزش مشترکه، هم درآمدش هم خرجش و هم قرض و قوله هاش!
2 - الکی هم شده یه چیز جدید بخرید برای خونه. در حد یه کیک دوازده هزارتومنی. آره بابا هست تقریبن هفتصد گرم هم میشه. ما که عادت کردیم.
3 - توی تولد سنگ تموم بذارید. الزامن خرید هدیه گرانبها نیست. یادش میاره که چقدر براتون ارزشمنده.
4 - گاهی به هم فضا بدید برای تنها شدن. نیاز داریم گاهی بکشیم تو خودمون.
5 - لحظات خوش رو گاهی با هم مرور کنید، لحظات تلخ رو بذارید همونجا تو سطل آشغال ذهنتون بمونه. به مرور خودش دفع میشه.
6 - درباره گذشتتون نمیخواد خیلی ریز وارد بحث بشید. اینکه قبلن با چند نفر خوابیدید یا با چندتا دختر و پسر دیگه بودید شاید در حد همین " من قبل تو با آدمهای دیگه ای هم دوست بودم" کفایت کنه، دیگه وارد کیفیت و جزئیاتش نشید. مورد داشتیم برای تحت تاثیر قرار دادن دختر از جزئیات عملیتهای شبانه اش هم گفته!
8 - ماها بعضی وقتها معلوم نیست چه دردیمونه! یعنی خودمونم نمیدونیم، اون روی سگمون بالاست، تا اینطوری شدیم زرتی همه چیز رو تموم شده ندونید، ممکنه زن تو دوره ماهانه اش باشه یا مرد چِکش برگشت خورده یا اصلن اونم هورموناش به هم ریخته! فرصت بدیم به هم.
7 - هفت جا افتاد اون بالا اینجا بگم، زن و شوهر دعوا میکنن و بعد برمیگردن تو بغل هم، اینو بدونیم زندگی مشترکی که ساختیم ارزشش زیاده تا دری به قابلمه ای خورد نریم دادگاه خانواده ونک!
9 - یه مشکل اساسی اینه که زن و مرد جلو هم میخوان پشت خانوادشون در بیان. اینو بی خیال شید. الان شماها واس همید و خانواده هاتون اون پشت دارن زندگی خودشونو میکنن. مطمئنن شوهرت از برادرت باید برات عزیزتر باشه و همچنین زنت از خواهرت.
+ درباره مادر یه تبصره میزنم که فقط احترامشو نگه دارید ولی نیاز نیست به حرفش عمل کنید. مادره دیگه. یه چیزی میگه از رو عشق و علاقه ولی ممکنه عمل کردن به حرفش زندگیتونُ به هم بریزه. گوش بدید ماچش کنید بعد برگردید تو کانون گرم عشق و حال خونه خودتون!
10 - گاهی نیاز داریم دوست داشته شدن رو بشنویم، گاهی جای عسلم و عجقم و اینا دوست داریم اسم کوچیک همدیگه رو بشنویم.
11 - امروزم هوا گرمه، دوش بگیرید، بگیریم!
12 - رابطه رو هر دو طرف باید حفظ کنن. یکی اونوسط فداکاری کنه و اون یکی کلن بشه انگل درست نیست. لنگاتم از اون وسط جمع کن، آدم باش!
13 - بعضی وقتها نیاز داریم شنیده بشیم، مخصوصن خانمها. اینطور وقتها زنها دنبال راه حل نیستن، بفهم اینو! میخواد حرف بزنه، سرشو بذاره رو شونت، تو بغلت، شاید گریه هم کرد. دلش آروم میشه. اونوسط راهکار در نکن، بذار حرفش که تموم شد بعد تو حرف بزن.
14 - بعلاوه هجده (اگر زیر سن قانونی هستید این را نخوانید! آره والا تو هم نخوندی اصلن!)
.
.
.
رابطه جنسی الزامن فقط فعل و انفعال نهائی نیست، گاهی یه معاشقه کار چندتا رابطه جنسی رو میکنه. اینو مدنظر داشته باشید، کار سختی هم نیست، رو همون مبل خونتون که نشستید البته با در نظر گرفتن اینکه یهو بچه شاش نگیره بخواد بیاد تو حال! البته اونائی که بچه ندارن هم مراقب همسایه روبروئی باشن!
15 - کِتفم درد میکنه.
16 - یکی یه چائی نداد دست ما ها! خدائیش این همه تایپ کردیم. اصلن میخونید اینارو؟!
17 - آغوش. آخ آخ آقا این بغل که میگن معجزه میگنه. حتی وقتی با هم دعوا دارید. اینو یادتون باشه.
ولش کن دیگه بقیشم بمونه یه وقت دیگه.

#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
1
زن زیباست
چه آن زمان که از فرط خستگی ابروانش در هم است.
چه آنزمان که خود را می آراید از پس همه خستگیهایش.
چه آنزمان که فریاد می زند بر سرت و تو فقط حرکت زیبای لبهایش را مبینی.
چه آن زمان که کودکی جانش را به لبانش رسانده و دست بر پیشانی زده و لبخند می زند.
زن زیباست.... آن زمانی که خسته از همه تهمتها و نابرابریها باز فراموشش نمی شود مادر است...همسر است ....راحت جان است.
زندگی مشترک اگر مردی هم دارد
آری اگر مردی! هم دارد همین زن است.
زن زیباست
زمانی که لطافت جسم و روحش را توامان درک کردی
زمانی که خرامیدنش را بین بازوانت فهمیدی
زمانی که نداشته های خودت را به حساب ضعفش نگذاشتی.
آری زن زیباست
دیده ام که می گویم.
باید ببینی.
+ اینم از اون متنائی بود که چندسال پیش نوشته بودم و الان فکر کنم فقط به اسم خواجه حافظ نزدنش!

#ای_لیا
@boiereihan
دبیر شیمی سال سوم از آن بی اعصاب ها بود. درس دادن توی جنوب شهر آنهم دبیرستان با آن جانورهایی که اسمشان دانش آموز است، از منطق خاصی پیروی نمیکند. نظام قدیم بودن هم مزید علت بود. پرت نشویم از داستان، از آن بی اعصاب هایی که هم زدن بلد بود هم توی نمره دادن آسفالت میکرد.
تنها حسن دبیرستانی بودن آنروزها این بود که برای بیرون رفتن اجازه نیاز نبود، آن روز خاص هفت هشت نفری به نوبت از کلاس بیرون میرفتند و چند دقیقه بعد برمیگشتند، خودم هم به عنوان نفر چهارم بیرون رفته بودم، نفر نهم بود یا دهم که دبیر شیمی پشت سرش راه افتاد که ببیند چه خبر است، چند دقیقه بعد آن نفر نهم یا دهم برگشت، نشست، بی هیچ حرفی، از دبیر شیمی خبری نبود، نیم ساعتی گذشت، زنگ که خورد اصرار اصرار که چه شد اینطور تعریف کرد:
"کلید رو انداخته بودم زیر بتونه سقف، داشتم با دقت رنگ و بتونه رو میکندم که حس کردم یکی داره منو نگاه میکنه، برگشتم دیدم آقای فلانی(دبیر شیمی) بهت زده ایستاده پشت سرم، حرف نمیزد. رنگم پرید، کپ کرده بودم، کلید رو در آوردم و سرم رو انداختم پایین و از کنارش رد شوم. همونطور ایستاده بود و به سقف ماشین که به اندازه تقریبن یک متر مربع کنده شده بود نگاه میکرد، اصلن من رو ندید انگار، برگشتم دیدم همونطور ایستاده ..."
ده نفر آدم که نه، ده نفر جانور به اندازه یک متر مربع از رنگ سقف پیکان سرمه ای رنگ مدل پنجاه و پنج دبیر شیمی را که تازه هم داده بود کامل رنگش کرده بودند، کنده بودیم. هرچند کار نفر اول سخت تر بوده، باید گوشه دقیقی را انتخاب میکرد که بشود رنگ را حسابی کند، من هم به اندازه یک ورق آچهار کنده بودم. پس از آن هیچکس نفهمید دبیر شیمی چطور اخلاقش عوض شد، هرچند ما می دانستیم.
روز معلم مبارک

#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
برادرم از پنجره پرید و فرار کرد، مرا بین پنجره و آسمان قاپ زد، چندتایی پس گردنی زد و سرآخر بست به درخت خرمالوی توی حیاط. نصف روز!
هان! عجیب است؟ یک صدم این رفتار در حال حاضر از نظر خیلی هاتان جنایت جنگی ست ولی حالا که فکر میکنم می بینم خودم هم مقصر بوده ام، کتک زیاد خورده ام، از انواع و اقسامش، ولی هنوز هم منتظرم گاهی پدر زنگ بزند که عصری وقت برگشتن سری هم به ما بزن، یک چای دورهمی بخوریم. خانه هایمان نزدیک است، عطر چای مادر و نشستن با پدر کنار پنجره آشپزخانه و نگاه کردن به دارو درخت پارک روبروی خانه شان و گپ و گفتی درباره خودمان. اینکه بپرسد :اوضاع و احوالت روبراه هست؟
همین مرا بس است، همین مرا زنده نگاه می دارد، نه ناراحتم از او، نه عقده ای به دلم مانده، پدرم که هست یعنی هنوز


#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
چشمان تو
منظومه ی همه ی دلتنگی هاست
کمی باران کم دارد
این جنگل نشسته به انتظار ...

#ای_لیا
@boiereihan
وبلاگ من : http://reihan-7.blogsky.com/