ای‌لیا – Telegram
ای‌لیا
1.48K subscribers
765 photos
50 videos
36 files
59 links
دو خط چایی یک فنجان خاطره ...
و خاطره ای که دیگر نیست.
Download Telegram
زن بدنه ماتیک را میچرخاند، نزدیک لبهایش نگاه میدارد، میبرد به سمت بینی، بو میکشد، خاطره ای از توی آینه بیرون میپرد و خودش را پهن میکند روی گونه های زن ...

+ داستانک
#ای_لیا
@boiereihan
اعتقادات مجموعه ای از رفتارها و گفتارهاست و تا زمانی که توی چش و چال کسی فرو نکرده ایم محترم است.

#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
تو از من رفته ای
و جای نبودنت را
کسی به انتظار نشسته است ...

#ای_لیا
@boiereihan
یکم - توی خیابان طالقانی ما دو آقا عقب نشسته ایم، توی یک پراید که تقریبن هر کداممان یک طرف ماشین را گرفته ایم، روی صندلی جلوئی هم یک آقا نشسته است. سر ویلا یک خانم دست بلند میکند و میگوید مستقیم، بعد که تاکسی نگه میدارد و زن توی ماشین را نگاه میکند و میبیند باید آن عقب کنار ما بشیند و عملن تنه به تنه مرد کناری من شود بی خیال میشود، راننده تاکسی میخواهد بدوبیراهی بگوید که چرا علافش کرده است که مرد جلوئی پیاده میشود و به زن میگوید بنشیند جای او.
دوم - چند شب قبل بود از جائی می آمدم، رسیدم سر بهبودی، از آنجا میخواستم بیایم خیابان ستارخان، ساعت دوازده شب بود، چند دقیقه بعد خانمی هم آمد. ساعت پرسید، جواب دادم. او هم منتظر ماشین ماند. این موقع شب نه تاکسی خطی در کار است و نه گذری های زیادی هستند که بخواهند مسافر بزنند، ده دقیقه ای گذشت گمانم یک تاکسی از توی خیابان آذربایجان آمد، نگه داشت، میرفت ستارخان، عقب یک آقائی نشسته بود زن سوار شد خواستم بگویم پیاده شید من اول سوار بشم که گفت : " آقا میخوام دو نفر حساب کنم" هرچند ابتدا درک کردم که آنموقع شب حق دارد ولی نیم ساعت بعد را که ایستادم و ماشینی نیامد نسبت به زن حس خوبی پیدا نکردم. حتی متنفر هم شدم.
سوم - توی اتوبوس ولیعصر آریاشهر نشسته ام روی صندلی که روبرو به قسمت خانم هاست، داستان همشهری شماره اردیبهشت دستم است. یک مانیتور بزرگ و یک سیستم صوتی هم از بازار کامپیوتر خریده ام. میگذارم مقابلم، صندلی ردیف روبروئی را برداشته اند فضای زیادی مقابل صندلی قرار دارد. کتاب را میخوانم، نزدیکی های جمالزاده پیرمردی بالا می آید، کسی بلند نمیشود، در حال رقص بندری ست وعن قریب تمام اجزای بدنش از هم جدا میشود، بلند میشوم و به پیرمرد اشاره میکنم، پسر جوانی که کنار صندلی من ایستاده است به خیال اینکه میخواهم پیاده شوم می آید بنشیند که میگویم :" یعنی واقعن اون پیرمرد رو نمیبینی؟ نامرئیه؟"
پیرمرد عرق کرده و خسته خوشحال می نشیند و کلی هم تشکر میکند، می نشینم همانجا روی جعبه ها و بقیه کتاب را میخوانم.

#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
هُرهُری میدانی یعنی چه؟
یعنی این که دو خط درباره چیزی بخوانی ویا از کسی بشنوی و فکر کنی همه چیز میدانی! بیشترمان همینطوریم، دریایی بیکران به عمق یک سانتی متر! همینقدر بی ارزش، همینقدر به پشیزی نیارزیدن ...
عادت کرده ایم به این تیپِ همه چیز دان بودن.
به قول آن عارف :
"آنکه را اسرار ازل آموختند مهر زدند و دهانش دوختند."
سکوت گاهی خوب است. استفاده کنیم.

#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
ما یک بی شعوریم وقتی که معیار قضاوتمان درباره آدمها، شکل وقیافه شان، قدشان، رنگ پوستشان، دین و مذهبشان، گرایش سیاسیشان و زن یا مرد بودنشان است.

#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
اتوبوس نیامد،
ایستگاه تنها مانده بود
چه میشد کرد جز بوسه
که آنهم حرام بود!

#ای_لیا
@boiereihan
رفته گفته من با دوست پسرم مشکل عاطفی دارم، خودشم نمیخواد حلش کنه. یه نفر دیگه تو زندگی ما هست که دوست پسرم قبول نمیکنه ارتباط عاطفیشو با اون کم کنه!
اون یکی هم برگشته گفته : عجب مرد بی عاطفه ای واقعن! چرا ول نمیکنه؟
اینم برگشته گفته : آخه دوست پسرم میگه خب زنمه چکارش کنم!
اون یکی هم داشت کف و خون بالا می آورد با شنیدنش!

#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
من یه تشکر ویژه هم میکنم از اون دوستان عزیزی که متنهارو مستقیم به اشتراک میذارن و کپی نمیکنن که بعدها اصلن معلوم نشه نویسنده کیه.
اون دوستانی هم که کلن از خودشون چیزی ندارن و به اسم خودشون کپی میکنن هم دیگه والا چی بگم!!

ارادتمندیم در کل.

#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
برخی چهره ها بدون آرایش اصالت خاصی را بروز میدهند. یک لبخند باریک و ساده، چشمهایی آرام، رنگ صورت به همراه پس زمینه خالها و لکه های ریز و کوچک، گاه این تصویر زیباترین تابلویی ست که میشود ساعتها درونش غوطه ور شد ...
امتحان کنید. شاید خوشتان آمد.

#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
روح من با تو آشناست ...
آن هنگام که طراوت ریحان در باغ پیچید.

#ای_لیا
@boiereihan
رشت - دی ماه 1381
یک چیزهائی را هم نمیتوانم بنویسم، مثل برخی عکس های لعنتی که آنقدر خوبند، آنقدر خوب ... ولی نمیشود روی زبان لغزاند، باید بویش کرد، حسش را کشید در میان پرده های بینی، فرستاد تا اعماق ذهن، آنجا کلمات بریزند در آغوش هم و بروند پی هم خوابی!
خیلی لغنتی ست ...
خودتان تصور کنید!

#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
دید زدن یا اصطلاح اونورآبیش چک کردن غالبن از طرف مردها رخ میده( مواردی دیده شده که خانمها هم اینکارو میکنن). هرچند بعضی هامون فلسفه ای داریم که اینکار رو چیپ میدونیم. یکیش من! خواستم بگم بقیه هم که اینکارو میکنن تا زمانیکه آزاری واس اون خانم بوجود نیاوردن نمیشه گفت بیمارن یا مثلن فلان فلان شده. و اینکه فقط ما شرقی ها دچارش نیستیم اونور آب هم این داستان رو دارن. خلاصه اینکه خود آدم باید حد و حدودش رو تعیین کنه ...
الخلاص!


#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
داخل مغازه خریدهایمان را میگذارم روی پیشخوان. سارا هم چندتایی کیک و پاستیل برداشته است. جلوتر از ما مرد گنده ای دارد حساب و کتاب میکند. چندتایی بطری بزرگ نوشابه به همراه چیپس و پفک برداسته است. سارا که چشمش به اینها می اوفتد رو به مرد میگوید: آقا نوشابه مثل زهرماره، نباید بخوری. مگه مامانت بهت اینارو نمیگه؟ تازه هم پفک خیلی حال آدمارو خراب میکنه. آدمارو میکشه!
مغازه در سکوت فرو میرود و یکباره از خنده منفجر میشود. من هم مانده ام آن وسط. بچه ها زیادی بی خط و ساده اند، هرچند ما آدم بزرگها هم اگر اینطور بودیم شاید بیشتر مشکلاتمان حل شده بود. هرچند ساده و بیخط بودن این دوره و زمانه از نظر برخی شده است صفت احمقها.

#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
دشوار بود ،
رفتن و نرسیدن.
ولی امید،
زندگی می بخشد،
حتی اگر رفته باشی،
و فقط انتظاری مانده باشد،
در پس ذهن،
از توهم بازگشت.

#ای_لیا
@boiereihan
رؤیاهای قدیم رؤیاهای خوبی بودن، به نتیجه نمی‌رسیدن ولی خوشحالم که اونا رو داشتم.

فیلم The Bridges of Madison County
@boiereihan
ایستگاهی خلوت
به قدر فاصله توقف یک اتوبوس
بوی عطر زن جا میماند ...

#ای_لیا
@boiereihan
یادت نره ،
هر کسی قیمتی داره، حالا که داری خودتو می فروشی ارزون نفروش ...
ارزون هم اگه فروختی چِک نگیر ... نقد بگیر!

#ای_لیا
@boiereihan
باران باشد
تو باشی
و چشمهایت،
و من ،
که در جنگل چشمانت
در میان خاطره ای
تابی بسته ام.

#ای_لیا
@boiereihan