اینم بگم که بیشتر مواقع زن مظلوم داستانهای جدائی و طلاق بوده و معمولن داستان مرد ماجرا شنیده نمیشه. داستان اکثر اوقات اینطور بازگو میشه که مرد کاری میکنه که زن رو جون به لب میکنه و تهش میرسن به طلاق و عمدتن هم که دادگاه ها به نفع مرداست و مهریه هم نمیدن و ...! ولی خب همیشه اینطور نیست. اینجا دوستان زیادی هستن که کارشون به طلاق رسیده، از آقایون هم هستن. همیشه هم مرد مقصر نیست گاهی اتفاقن در حقش ظلم هم شده. بعد اینکه یه چیز دیگه: وقت طلاق مرد باید پرداخت کنه(حالا به هر شکلی، نقد یا نسیه) ولی کسی نمیاد بگه خب شما آقای داستان اینقدر از عمرتو گذاشتی، اینقدر وقت گذاشتی واس تو هم بیایم اینقدر حساب کنیم از خانم بگیریم بهت بدیم!
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
در یکی از روستاهای زنجان معلمی به دختری نه ساله تجاوز میکند، پزشکی قانونی هم پس از معاینه تائید میکند، حال بدبختانه به معلم اتهام رابطه نامشروع زده اند نه تجاوز! میدانی یعنی چه؟ یعنی اینکه فرضشان این بوده چون دختر نه سال داشته پس اینکه ممکن است خودش هم رضایت داشته باشد محتمل است ولی مساله ای که فراموش میشود این است که #ندا کودک است. چند وقت پیش مطلبی نوشتم درباره اینکه اگر دختر نوجوانی هم عاشق مردی شود خود آن مرد باید بداند که این عمل به لحاظ عقلی منطقی نیست. در جوامع پیشرفته برای سن زیر هجده سال این روابط با یک فرد بالای سن هجده سال ممنوع است. حتی یک زن بالغ با یک پسر نوجوان، فرقی ندارد در کلیت مساله. فرضشان این است که زیر ای نسن اگر رضایت هم داشته باشد درک و منطق مشخصی نداشته و خود آن آدم بزرگ باید این را بفهمد. حال اینکه در داستان #ندا اصلن بحث رضایت مطرح نیست و به نظر همان تجاوز قطعی تر است.
با شنیدن این داستان آنقدر مشمئز میشوم، ذهنم به هم میریزد، سر درد میگیرم. کسی که با کودکی نه ساله ارتباط جنسی برقرار میکند بیمار نیست، کفتاری ست که بین آدمیان زندگی میکند و از نظر من به بدترین شکل ممکن هم باید از بین برود. حالا یک سری دوستان هم معتقدند که بیمار است بماند، از نظر من متجاوز به یک کودک(دختر و پسر) حق حیات ندارد.
+ امیدوارم این مساله فراموش نشه، الان برخی روزنامه ها دارن پیگیری میکنن و برخی وکلا هم اعلام آمادگی کردن پرونده رو پیگیری کنن. امیدوارم این مساله ختم به خیر بشه و امثال نداهائی که بهشون تجاوز شده و مجبور به سکوت شدن بفهمن کسی اون بیرون هست که ازشون حمایت کنه.
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
با شنیدن این داستان آنقدر مشمئز میشوم، ذهنم به هم میریزد، سر درد میگیرم. کسی که با کودکی نه ساله ارتباط جنسی برقرار میکند بیمار نیست، کفتاری ست که بین آدمیان زندگی میکند و از نظر من به بدترین شکل ممکن هم باید از بین برود. حالا یک سری دوستان هم معتقدند که بیمار است بماند، از نظر من متجاوز به یک کودک(دختر و پسر) حق حیات ندارد.
+ امیدوارم این مساله فراموش نشه، الان برخی روزنامه ها دارن پیگیری میکنن و برخی وکلا هم اعلام آمادگی کردن پرونده رو پیگیری کنن. امیدوارم این مساله ختم به خیر بشه و امثال نداهائی که بهشون تجاوز شده و مجبور به سکوت شدن بفهمن کسی اون بیرون هست که ازشون حمایت کنه.
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
خب من آن بازی سه هیچ معروف را توی استادیوم بودم، سال شصت و پنج. یک جائی توی تماشاچی های استقلال، پسرعموها همه استقلالی بودند و هنوز هم هستند. همه هم خوره فوتبال و زمین خاکی باز. پرسپولیس سه تا زد، اعصابشان به هم ریخته بود، تا خود خانه پیاده آمدیم، آن موقع ها آنجا اصلن خانه ای نبود، باید می آمدی پائین کنار جاده مخصوص که تا همین جاهایش دو بانده بود و بعدش میشد یک جاده دوطرفه که میرفت به سمت کرج، اصلن شبیه حالاهایش نبود، بیایان بود همه اش. بعد هم باید با وانتی خاوری چیزی خودمان را آویزان میکردیم و می آمدیم میدان آزادی و بعد هم یک خاکی توی سرمان میکردیم تا برسیم به یافت آباد!
این اولین باری بود که استادیوم میرفتم، هیچوقت هم نتوانستم طرفدار یکی از این دو تیم شوم، یک زمانی راه آهن را دوست داشتم، همان موقع هائی که دوم راهنمائی بودم و یک ماهی با تیم نوجوانان راه آهن تمرین کردم و هرچند تهش هم انتخاب نشدم، همان زمین نزدیک ایستگاه راه آهن که الان دیگر نیست گمانم، یک دوره ای طرفدار پاس بودم، پاس دوره علی اصغر مدیرروستا که قهرمان باشگاه های تهران شد و بعدها هم که آمدم رشت برای تحصیل شدم طرفدار ملوان هرچند میدانم رشتی ها خوششان نمی آید ولی توی انزلی فهمیدم که یک شهر میتواند واقعن فقط طرفدار یک تیم باشد چیزی که هیچ کجای دیگر ندیده ام، برای شما جالب است اگر بدانید رئال مادرید در شهر بارسلون طرفدار رسمی دارد.
بعدها هم چندباری استادیوم رفتم، بیشتر بازی های تیم ملی و آخرین بار هم سال هفتادوهشت استادیوم رفته ام. این کری خوانی ها تا جائی جالب است که تبدیل به رفتارهای هیستریک نشود. پیش آمده که رفاقتهائی این وسط از بین رفته و حتی گاهی آنهائی هم که به روی خود نمی آورند توی ذهنشان دوست داشته اند بزنند توی دهان طرف مقابل، همین حالی که الان پرسپولیسی ها دارن و استقلالی ها روی اعصابشان اسکی مارپیچ میروند، همین استقلالی هائی که اگر منطقی باشند بیشتر دارند خودزنی میکنند.
بماند به هرحال، ولی در کل چیز جالبی که میبینم این است که این وقتها همان آدمهای اتوکشیده که با چنگال آب برش میزنند و میخورند یکهو تبدیل میشوند به زامبی هائی که تا دندان به استخوان طرف مقابل نرسانند ول کن نیستند.
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
این اولین باری بود که استادیوم میرفتم، هیچوقت هم نتوانستم طرفدار یکی از این دو تیم شوم، یک زمانی راه آهن را دوست داشتم، همان موقع هائی که دوم راهنمائی بودم و یک ماهی با تیم نوجوانان راه آهن تمرین کردم و هرچند تهش هم انتخاب نشدم، همان زمین نزدیک ایستگاه راه آهن که الان دیگر نیست گمانم، یک دوره ای طرفدار پاس بودم، پاس دوره علی اصغر مدیرروستا که قهرمان باشگاه های تهران شد و بعدها هم که آمدم رشت برای تحصیل شدم طرفدار ملوان هرچند میدانم رشتی ها خوششان نمی آید ولی توی انزلی فهمیدم که یک شهر میتواند واقعن فقط طرفدار یک تیم باشد چیزی که هیچ کجای دیگر ندیده ام، برای شما جالب است اگر بدانید رئال مادرید در شهر بارسلون طرفدار رسمی دارد.
بعدها هم چندباری استادیوم رفتم، بیشتر بازی های تیم ملی و آخرین بار هم سال هفتادوهشت استادیوم رفته ام. این کری خوانی ها تا جائی جالب است که تبدیل به رفتارهای هیستریک نشود. پیش آمده که رفاقتهائی این وسط از بین رفته و حتی گاهی آنهائی هم که به روی خود نمی آورند توی ذهنشان دوست داشته اند بزنند توی دهان طرف مقابل، همین حالی که الان پرسپولیسی ها دارن و استقلالی ها روی اعصابشان اسکی مارپیچ میروند، همین استقلالی هائی که اگر منطقی باشند بیشتر دارند خودزنی میکنند.
بماند به هرحال، ولی در کل چیز جالبی که میبینم این است که این وقتها همان آدمهای اتوکشیده که با چنگال آب برش میزنند و میخورند یکهو تبدیل میشوند به زامبی هائی که تا دندان به استخوان طرف مقابل نرسانند ول کن نیستند.
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
یک چیزهائی را هم آدمی فقط برای یک نفر می نویسد، همان یک نفر می خواند، همان یک نفر می فهمد ... !
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
سر میز شام عمو برگشت و به پدرزن پسرش گفت : این پسر من اصلن مارو از یادش برده، دم به ساعت خونه شماست!
پدر زن هم که پسرعموی پدری ماست گفت : خودت روز خواستگاری آوردیش و گفتی اینو به غلامی قبول می کنید؟ ما هم هنوز قبول نکردیم که، فعلن نوکری کنه تا ببینیم چی میشه!
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
پدر زن هم که پسرعموی پدری ماست گفت : خودت روز خواستگاری آوردیش و گفتی اینو به غلامی قبول می کنید؟ ما هم هنوز قبول نکردیم که، فعلن نوکری کنه تا ببینیم چی میشه!
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
...
ون راه می اوفتد، رادیوی ماشین روی شبکه پیام است، ترانه ای از رضا صادقی پخش میشود، از پنجره ون بیرون را نگاه میکنم، سرم را میچرخانم به سمت خانم کنار دستی ام، توی گوشی موبایلش دارد با کسی متن ردوبدل میکند، خیره میشوم توی گوشی اش، از اینجا میشود چیزهایئ را خواند:" چرا دیشب جواب ندادی?"
زن جواب میدهد "خواب بودم"
"نه نبودی، آنلاین بودی ، بیخودی نپیچون! چرا جواب ندادی؟"
احساس میکنم زن دارد زیر چشمی مرا می پاید که گوشی اش را کمی کج میکند به سمت دیگر و من هم سرم را میچرخانم به سمت پنجره، برج میلاد از زیر پل آزمایش بیرون می آید، ...
+ بخشی از داستان "یک روز عادی" از مجموعه داستان "مردی توی قابِ یک رویا"
@boiereihan
ون راه می اوفتد، رادیوی ماشین روی شبکه پیام است، ترانه ای از رضا صادقی پخش میشود، از پنجره ون بیرون را نگاه میکنم، سرم را میچرخانم به سمت خانم کنار دستی ام، توی گوشی موبایلش دارد با کسی متن ردوبدل میکند، خیره میشوم توی گوشی اش، از اینجا میشود چیزهایئ را خواند:" چرا دیشب جواب ندادی?"
زن جواب میدهد "خواب بودم"
"نه نبودی، آنلاین بودی ، بیخودی نپیچون! چرا جواب ندادی؟"
احساس میکنم زن دارد زیر چشمی مرا می پاید که گوشی اش را کمی کج میکند به سمت دیگر و من هم سرم را میچرخانم به سمت پنجره، برج میلاد از زیر پل آزمایش بیرون می آید، ...
+ بخشی از داستان "یک روز عادی" از مجموعه داستان "مردی توی قابِ یک رویا"
@boiereihan
همه آرایش کردن یک طرف، آن ماتیک زدن لبها و جمع کردنشان روی هم یک طرف ...
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
خواب می بینی خوابت نمیبرد، خاطره ای شده است تیغ، گیر کرده است میان حنجره ات ...
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
چپ بروی راست بروی، فروشنده باشی، پشت غرفه ای در نمایشگاهی باشی، در ایستگاه اتوبوس باشی، سر کار باشی، پشت میزت باشی، در پارک باشی، در تراس خانه ات نفسی تازه می کنی، همکار باشی، پشت فرمان باشی، پشت چراغ قرمز چهار راه ولی عصر باشی، جایی ایستاده باشی و ...
همیشه کسی هست که بخواهد به تو شماره ای بدهد برای روزهای مبادای خودش.
زن بودن سخت است انگار!
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
همیشه کسی هست که بخواهد به تو شماره ای بدهد برای روزهای مبادای خودش.
زن بودن سخت است انگار!
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
متن از محمدرضا شکارسرائی :
یک پدر الواتِ لاقیدِ بی تعهدِ دائم الخمرِ بی وجود، که همسر و فرزندان شایسته ش رو ول کرده با زن دوم زندگی میکنه.
بچه ها اما هر کدوم شایسته تر از دیگری، یکی المپیاد فیزیک اول میشه، یکی نفر اول کنکور، یکی بورس بهترین دانشگاه دنیا رو میگیره، یکی نخستین ریاضیدان ورود کرده به فهرست فلان بسار...
هر زمان که خبر یکی از موفّقیت های بچه ها میرسه، بچه ها و اون مادر بااینکه میدونن هیچ واکنشی از خودش بروز نمیده اما درخیل و سیل تبریکات متعدّدی که از دوست و آشنا و غریبه میرسه با کورسویی از امید، نگاه به صورتِ پدر میکنن که شاید این دفعه استثنائاً خرق عادت کرد و یک "تبریک خشک و خالی" گفت....، واکنشِ همه دنیا یک طرف، واکنش این پدرِ هرچقدر بی قید اما کماکان "پدر"، یک طرف...اما نامردِ بی وجود، باز هم صورتِ کریهش رو کج هم نمیکنه که نمیکنه.... نگاه مادر و بچه ها بهش خشک میشه، اما لامروّت هیچ واکنشی از خودش بروز نمیده ، هیچ، هیچ...نامرد، بی وجود، بی مایه قسی القلب....
.
.
.
خبر دریافت نخل طلای فیلم "طعم گیلاس" عباس کیارستمی رو از "صدای آمریکا" شنیدم،
دریافت گلدن گلاب "جدایی نادر از سیمین" رو از "شبکه من و تو" دیدم.
دریافت اسکار فیلم خارجیش رو از بی بی سی فارسی.
خبر مسحور کننده دریافت بهترین بازیگرنقش اولِ مردِ "شهاب حسینی" و "فیلمنامهء اصغر فرهادی" رو هم از بی بی سی فارسی....
هرچقدر به تلویزیونِ ایران خیره شدیم.....هیچ که هیچ که هیچ
.
.
.
اصغر فرهادی، شهاب حسینی، ترانه علیدوستی...
مادر به قربانِِ شرف و شعورِ شما.
یکشنبه دوم خرداد 1395
ایران رشت، گچساران، فلاورجان، حسن کیاده، ابوموسی، جواهرده، لامرد، رضائیه، صالح آباد، نجف آباد، شهمیرزاد، یاسوج، توسیرکان، تورنتو، سیدنی، بریزبن، اتاوا، پاتایا، انتالیا، قم، ملبورن "شهرک شهید محلّاتی". خشکبیجار، سیاتل، علیسرا، نیس، کن... 22 مِی 2016
@boiereihan
یک پدر الواتِ لاقیدِ بی تعهدِ دائم الخمرِ بی وجود، که همسر و فرزندان شایسته ش رو ول کرده با زن دوم زندگی میکنه.
بچه ها اما هر کدوم شایسته تر از دیگری، یکی المپیاد فیزیک اول میشه، یکی نفر اول کنکور، یکی بورس بهترین دانشگاه دنیا رو میگیره، یکی نخستین ریاضیدان ورود کرده به فهرست فلان بسار...
هر زمان که خبر یکی از موفّقیت های بچه ها میرسه، بچه ها و اون مادر بااینکه میدونن هیچ واکنشی از خودش بروز نمیده اما درخیل و سیل تبریکات متعدّدی که از دوست و آشنا و غریبه میرسه با کورسویی از امید، نگاه به صورتِ پدر میکنن که شاید این دفعه استثنائاً خرق عادت کرد و یک "تبریک خشک و خالی" گفت....، واکنشِ همه دنیا یک طرف، واکنش این پدرِ هرچقدر بی قید اما کماکان "پدر"، یک طرف...اما نامردِ بی وجود، باز هم صورتِ کریهش رو کج هم نمیکنه که نمیکنه.... نگاه مادر و بچه ها بهش خشک میشه، اما لامروّت هیچ واکنشی از خودش بروز نمیده ، هیچ، هیچ...نامرد، بی وجود، بی مایه قسی القلب....
.
.
.
خبر دریافت نخل طلای فیلم "طعم گیلاس" عباس کیارستمی رو از "صدای آمریکا" شنیدم،
دریافت گلدن گلاب "جدایی نادر از سیمین" رو از "شبکه من و تو" دیدم.
دریافت اسکار فیلم خارجیش رو از بی بی سی فارسی.
خبر مسحور کننده دریافت بهترین بازیگرنقش اولِ مردِ "شهاب حسینی" و "فیلمنامهء اصغر فرهادی" رو هم از بی بی سی فارسی....
هرچقدر به تلویزیونِ ایران خیره شدیم.....هیچ که هیچ که هیچ
.
.
.
اصغر فرهادی، شهاب حسینی، ترانه علیدوستی...
مادر به قربانِِ شرف و شعورِ شما.
یکشنبه دوم خرداد 1395
ایران رشت، گچساران، فلاورجان، حسن کیاده، ابوموسی، جواهرده، لامرد، رضائیه، صالح آباد، نجف آباد، شهمیرزاد، یاسوج، توسیرکان، تورنتو، سیدنی، بریزبن، اتاوا، پاتایا، انتالیا، قم، ملبورن "شهرک شهید محلّاتی". خشکبیجار، سیاتل، علیسرا، نیس، کن... 22 مِی 2016
@boiereihan
از بالای دیوار چهار متری مدرسه پریدم پایین. مینی بوسهای شادآباد آزادی را که از جلوی دبیرستان رد میشد سوار شدیم. میرفتیم سینما. فیلم "میخواهم زنده بمانم". توی مینی بوس آن ته دختری نشسته بود، به بیرون نگاه میکرد، کمی خودش را جمع کرد، مرد کناری انگار داشت سک میزد به پک و پهلویش، غریبه بود. زدم به پهلوی تقی، نگاه کرد، اخمهایش توی هم چپید، دست گذاشت روی صندلی ها و مسافرها را کنار زد و رسید به آخر مینی بوس، مرد را بلند کرد، نصف هیکل تقی هم نبود، کنار دست دختر خالی ماند، تا خود میدان کسی هم ننشست.
من رفتم دانشگاه، تقی سرباز شد و آخرسر هم تمام نکرده فرار کرد، چندسال بعدش هم توی یکی از همین دعواها چاقویی چیزی فرو کرده بودند توی ران تقی. تا برسد بیمارستان خونریزی امانش نداده بود.
هستند هنوز هم کسانی که ادای تقی ها را در بیاورند، ولی نه دیگر دخترهایش آن دخترهای ته مینی بوسند و نه تقی هایش چیزی بیشتر از ماکت تقی!
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
من رفتم دانشگاه، تقی سرباز شد و آخرسر هم تمام نکرده فرار کرد، چندسال بعدش هم توی یکی از همین دعواها چاقویی چیزی فرو کرده بودند توی ران تقی. تا برسد بیمارستان خونریزی امانش نداده بود.
هستند هنوز هم کسانی که ادای تقی ها را در بیاورند، ولی نه دیگر دخترهایش آن دخترهای ته مینی بوسند و نه تقی هایش چیزی بیشتر از ماکت تقی!
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
در خاک نشسته است
بذر آینده ای سپید
بارور میکند خیالی دور را
روزی که دست در دست هم
خط می کشیم روی تنهایی
من و تو
اینک ما
آن رنگ سبز
آن حال خوب بی انتها
آن خلسه بی حضور چکمه ها
حالیا
آب باید داد
نهال آرزوها را ...
#ای_لیا
@boiereihan
بذر آینده ای سپید
بارور میکند خیالی دور را
روزی که دست در دست هم
خط می کشیم روی تنهایی
من و تو
اینک ما
آن رنگ سبز
آن حال خوب بی انتها
آن خلسه بی حضور چکمه ها
حالیا
آب باید داد
نهال آرزوها را ...
#ای_لیا
@boiereihan
زنگ میزند که "پسر عمو منو گرفتن، گفتن میبرن وزرا، بابا بفهمه ناراحت میشه شما میتونی بیای؟ من میترسم اذیتم کنن، زودتر بیاید!"
دختر دانشجوی نوزده ساله ای که شبیه همه دخترهای دانشجویی ست که لابد کوله ای دارند و مقنعه و مانتو و ... و کلی هم انگیزه دارند برای اینکه روزی به مملکتشان خدمت کنند، به آدمهایش.
از همان پایین میشود توده آدمها را دید که مچاله شده اند جلوی در و عصبی هم هستند، یک سریشان به زمین و زمان بدوبیراه میگویند، یک سری به دختر خودشان. دم درب میگویم : "دخترم رو آوردن!" سرباز صفر ترکه ای نگاهی میکند به ریش سفید و موهای جوگندمی و کارتی میخواهد، کارت ملی را نشان میدهم و داخل میشوم. منظره جالبی ست. یک سری آن وسط دارند میگویند و میخندند، انگار هیچ اتفاقی نیافتاده است، عکس هایشان را گرفته اند و منتظر پدر و مادر و یا همسرشان هستند که برایشان مانتوی بلند بیاورند، برخی ترسیده اند، یک سری مامورها منطقی برخورد میکنند ولی بیشترشان جور توهین آمیزی تحقیر میکنند. انگار که مثلن دزدی را از سر دیوار گرفته اند و آورده اند. دختر عموی حالا ترسیده و گریانمان را پیدا میکنم، حتی با معیارهای خودشان هم جایی برای گیر دادن نداشته است. شبیه آدمهای عصبانی به افسری می گویم :" این چه وضعشه، هم من رو اسیر کردید هم دخترم، به چیه این گیر دادید؟"
افسر جا خورده است، چنین چیزی لابد جدید است، اینکه کسی اینجا معترض شود. به دختر عمو نگاه میکند و خانمی را صدا میکند:" اینو واس چی آوردی، این که مشکلی نداره؟"
"مانتوش بالای زانو بود"
حالا افسر شاکی میشود:" مگه نگفتم فقط اونایی که زیادی تابلو باشن رو بیارید"
زن که حسابی حالش گرفته شده است شروع میکند به دختر عموی ما گفتن که اسلام این را می گوید آنرا میگوید، عصبانی میشوم و میگویم:" شما نیاز نیست توضیح بدید. از نظر اسلامی که شما تبلیغشو میکنی همین نیمچه آرایش روی صورتت هم مشکل داره"
زن میخواهد چیزی بگوید که افسر اجازه نمیدهد، دست ما را میگیرد و میبرد داخل اتاقی و چیزهایی میگوید، خودش هم راضی نیست از برخی برخوردها ولی میگوید که مامور به انجام قانون است و منتظرند زودتر تکلیف این مساله روشن شود و زودتر این وظیفه را از دوششان بردارند. حال و حوصله چک و چانه زدن ندارم میخواهم زودتر خلاص شویم. بیرون می آییم، چند نفری را میبینم که مانتو بدست وارد میشوند. دخترعمو هنوز آثار ترس را روی صورتش دارد، یک دختر جوان که در حال تحصیل است را با کلی آرزو و ذوق و شوق میبرند و به مرور کاری میکنند که از همه چیز متنفر شود، منزجر شود و روزی هم بخواهد از این کشور برود. پوشش یکی از آن چیرهایی ست که هرکس حق انتخابش را دارد.
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
دختر دانشجوی نوزده ساله ای که شبیه همه دخترهای دانشجویی ست که لابد کوله ای دارند و مقنعه و مانتو و ... و کلی هم انگیزه دارند برای اینکه روزی به مملکتشان خدمت کنند، به آدمهایش.
از همان پایین میشود توده آدمها را دید که مچاله شده اند جلوی در و عصبی هم هستند، یک سریشان به زمین و زمان بدوبیراه میگویند، یک سری به دختر خودشان. دم درب میگویم : "دخترم رو آوردن!" سرباز صفر ترکه ای نگاهی میکند به ریش سفید و موهای جوگندمی و کارتی میخواهد، کارت ملی را نشان میدهم و داخل میشوم. منظره جالبی ست. یک سری آن وسط دارند میگویند و میخندند، انگار هیچ اتفاقی نیافتاده است، عکس هایشان را گرفته اند و منتظر پدر و مادر و یا همسرشان هستند که برایشان مانتوی بلند بیاورند، برخی ترسیده اند، یک سری مامورها منطقی برخورد میکنند ولی بیشترشان جور توهین آمیزی تحقیر میکنند. انگار که مثلن دزدی را از سر دیوار گرفته اند و آورده اند. دختر عموی حالا ترسیده و گریانمان را پیدا میکنم، حتی با معیارهای خودشان هم جایی برای گیر دادن نداشته است. شبیه آدمهای عصبانی به افسری می گویم :" این چه وضعشه، هم من رو اسیر کردید هم دخترم، به چیه این گیر دادید؟"
افسر جا خورده است، چنین چیزی لابد جدید است، اینکه کسی اینجا معترض شود. به دختر عمو نگاه میکند و خانمی را صدا میکند:" اینو واس چی آوردی، این که مشکلی نداره؟"
"مانتوش بالای زانو بود"
حالا افسر شاکی میشود:" مگه نگفتم فقط اونایی که زیادی تابلو باشن رو بیارید"
زن که حسابی حالش گرفته شده است شروع میکند به دختر عموی ما گفتن که اسلام این را می گوید آنرا میگوید، عصبانی میشوم و میگویم:" شما نیاز نیست توضیح بدید. از نظر اسلامی که شما تبلیغشو میکنی همین نیمچه آرایش روی صورتت هم مشکل داره"
زن میخواهد چیزی بگوید که افسر اجازه نمیدهد، دست ما را میگیرد و میبرد داخل اتاقی و چیزهایی میگوید، خودش هم راضی نیست از برخی برخوردها ولی میگوید که مامور به انجام قانون است و منتظرند زودتر تکلیف این مساله روشن شود و زودتر این وظیفه را از دوششان بردارند. حال و حوصله چک و چانه زدن ندارم میخواهم زودتر خلاص شویم. بیرون می آییم، چند نفری را میبینم که مانتو بدست وارد میشوند. دخترعمو هنوز آثار ترس را روی صورتش دارد، یک دختر جوان که در حال تحصیل است را با کلی آرزو و ذوق و شوق میبرند و به مرور کاری میکنند که از همه چیز متنفر شود، منزجر شود و روزی هم بخواهد از این کشور برود. پوشش یکی از آن چیرهایی ست که هرکس حق انتخابش را دارد.
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
یه سری هستن که یه سری دیگه رو دوست دارن، ولی هیچوقت بهشون نمیگن، یه جورایی با این حال خوش میگذرونن، سرخوشن و حال میکنن. اون آدما هم هیچوقت متوجه نمیشن که اینا دوسشون داشتن ولی گاهی یه انرژی خاصی رو حس میکنن که نمیدونن از کدوم یکی از خیابونای شهر داره میاد، همونجایی که اون آدم داره بهش فکر میکنه!
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan