ای‌لیا – Telegram
ای‌لیا
1.48K subscribers
765 photos
50 videos
36 files
59 links
دو خط چایی یک فنجان خاطره ...
و خاطره ای که دیگر نیست.
Download Telegram
دشوار بود ،
رفتن و نرسیدن.
ولی امید،
زندگی می بخشد،
حتی اگر رفته باشی،
و فقط انتظاری مانده باشد،
در پس ذهن،
از توهم بازگشت.

#ای_لیا
@boiereihan
رؤیاهای قدیم رؤیاهای خوبی بودن، به نتیجه نمی‌رسیدن ولی خوشحالم که اونا رو داشتم.

فیلم The Bridges of Madison County
@boiereihan
ایستگاهی خلوت
به قدر فاصله توقف یک اتوبوس
بوی عطر زن جا میماند ...

#ای_لیا
@boiereihan
یادت نره ،
هر کسی قیمتی داره، حالا که داری خودتو می فروشی ارزون نفروش ...
ارزون هم اگه فروختی چِک نگیر ... نقد بگیر!

#ای_لیا
@boiereihan
باران باشد
تو باشی
و چشمهایت،
و من ،
که در جنگل چشمانت
در میان خاطره ای
تابی بسته ام.

#ای_لیا
@boiereihan
شبیه لیوانی لب پر شده
نشسته کنج آشپزخانه،
خاطره چائی لب سوز
در میان لب هایش!

#ای_لیا
@boiereihan
اینم بگم که بیشتر مواقع زن مظلوم داستانهای جدائی و طلاق بوده و معمولن داستان مرد ماجرا شنیده نمیشه. داستان اکثر اوقات اینطور بازگو میشه که مرد کاری میکنه که زن رو جون به لب میکنه و تهش میرسن به طلاق و عمدتن هم که دادگاه ها به نفع مرداست و مهریه هم نمیدن و ...! ولی خب همیشه اینطور نیست. اینجا دوستان زیادی هستن که کارشون به طلاق رسیده، از آقایون هم هستن. همیشه هم مرد مقصر نیست گاهی اتفاقن در حقش ظلم هم شده. بعد اینکه یه چیز دیگه: وقت طلاق مرد باید پرداخت کنه(حالا به هر شکلی، نقد یا نسیه) ولی کسی نمیاد بگه خب شما آقای داستان اینقدر از عمرتو گذاشتی، اینقدر وقت گذاشتی واس تو هم بیایم اینقدر حساب کنیم از خانم بگیریم بهت بدیم!

#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
در یکی از روستاهای زنجان معلمی به دختری نه ساله تجاوز میکند، پزشکی قانونی هم پس از معاینه تائید میکند، حال بدبختانه به معلم اتهام رابطه نامشروع زده اند نه تجاوز! میدانی یعنی چه؟ یعنی اینکه فرضشان این بوده چون دختر نه سال داشته پس اینکه ممکن است خودش هم رضایت داشته باشد محتمل است ولی مساله ای که فراموش میشود این است که #‏ندا کودک است. چند وقت پیش مطلبی نوشتم درباره اینکه اگر دختر نوجوانی هم عاشق مردی شود خود آن مرد باید بداند که این عمل به لحاظ عقلی منطقی نیست. در جوامع پیشرفته برای سن زیر هجده سال این روابط با یک فرد بالای سن هجده سال ممنوع است. حتی یک زن بالغ با یک پسر نوجوان، فرقی ندارد در کلیت مساله. فرضشان این است که زیر ای نسن اگر رضایت هم داشته باشد درک و منطق مشخصی نداشته و خود آن آدم بزرگ باید این را بفهمد. حال اینکه در داستان #ندا اصلن بحث رضایت مطرح نیست و به نظر همان تجاوز قطعی تر است.
با شنیدن این داستان آنقدر مشمئز میشوم، ذهنم به هم میریزد، سر درد میگیرم. کسی که با کودکی نه ساله ارتباط جنسی برقرار میکند بیمار نیست، کفتاری ست که بین آدمیان زندگی میکند و از نظر من به بدترین شکل ممکن هم باید از بین برود. حالا یک سری دوستان هم معتقدند که بیمار است بماند، از نظر من متجاوز به یک کودک(دختر و پسر) حق حیات ندارد.
+ امیدوارم این مساله فراموش نشه، الان برخی روزنامه ها دارن پیگیری میکنن و برخی وکلا هم اعلام آمادگی کردن پرونده رو پیگیری کنن. امیدوارم این مساله ختم به خیر بشه و امثال نداهائی که بهشون تجاوز شده و مجبور به سکوت شدن بفهمن کسی اون بیرون هست که ازشون حمایت کنه.

#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
خب من آن بازی سه هیچ معروف را توی استادیوم بودم، سال شصت و پنج. یک جائی توی تماشاچی های استقلال، پسرعموها همه استقلالی بودند و هنوز هم هستند. همه هم خوره فوتبال و زمین خاکی باز. پرسپولیس سه تا زد، اعصابشان به هم ریخته بود، تا خود خانه پیاده آمدیم، آن موقع ها آنجا اصلن خانه ای نبود، باید می آمدی پائین کنار جاده مخصوص که تا همین جاهایش دو بانده بود و بعدش میشد یک جاده دوطرفه که میرفت به سمت کرج، اصلن شبیه حالاهایش نبود، بیایان بود همه اش. بعد هم باید با وانتی خاوری چیزی خودمان را آویزان میکردیم و می آمدیم میدان آزادی و بعد هم یک خاکی توی سرمان میکردیم تا برسیم به یافت آباد!
این اولین باری بود که استادیوم میرفتم، هیچوقت هم نتوانستم طرفدار یکی از این دو تیم شوم، یک زمانی راه آهن را دوست داشتم، همان موقع هائی که دوم راهنمائی بودم و یک ماهی با تیم نوجوانان راه آهن تمرین کردم و هرچند تهش هم انتخاب نشدم، همان زمین نزدیک ایستگاه راه آهن که الان دیگر نیست گمانم، یک دوره ای طرفدار پاس بودم، پاس دوره علی اصغر مدیرروستا که قهرمان باشگاه های تهران شد و بعدها هم که آمدم رشت برای تحصیل شدم طرفدار ملوان هرچند میدانم رشتی ها خوششان نمی آید ولی توی انزلی فهمیدم که یک شهر میتواند واقعن فقط طرفدار یک تیم باشد چیزی که هیچ کجای دیگر ندیده ام، برای شما جالب است اگر بدانید رئال مادرید در شهر بارسلون طرفدار رسمی دارد.
بعدها هم چندباری استادیوم رفتم، بیشتر بازی های تیم ملی و آخرین بار هم سال هفتادوهشت استادیوم رفته ام. این کری خوانی ها تا جائی جالب است که تبدیل به رفتارهای هیستریک نشود. پیش آمده که رفاقتهائی این وسط از بین رفته و حتی گاهی آنهائی هم که به روی خود نمی آورند توی ذهنشان دوست داشته اند بزنند توی دهان طرف مقابل، همین حالی که الان پرسپولیسی ها دارن و استقلالی ها روی اعصابشان اسکی مارپیچ میروند، همین استقلالی هائی که اگر منطقی باشند بیشتر دارند خودزنی میکنند.
بماند به هرحال، ولی در کل چیز جالبی که میبینم این است که این وقتها همان آدمهای اتوکشیده که با چنگال آب برش میزنند و میخورند یکهو تبدیل میشوند به زامبی هائی که تا دندان به استخوان طرف مقابل نرسانند ول کن نیستند.

#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
یک چیزهائی را هم آدمی فقط برای یک نفر می نویسد، همان یک نفر می خواند، همان یک نفر می فهمد ... !

#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
باران
شعری ست
که می ریزد آسمان
در جام
دلهای خسته و بی تاب!

#ای_لیا
@boiereihan
تو که خود را فراموش کنی، کسی تو را یاد خواهد کرد؟

عین القضات همدانی
@boiereihan
همچو باران
بی دریغ باشیم
بباریم ... سیراب کنیم زمین تشنه را!

#ای_لیا
@boiereihan
سر میز شام عمو برگشت و به پدرزن پسرش گفت : این پسر من اصلن مارو از یادش برده، دم به ساعت خونه شماست!
پدر زن هم که پسرعموی پدری ماست گفت : خودت روز خواستگاری آوردیش و گفتی اینو به غلامی قبول می کنید؟ ما هم هنوز قبول نکردیم که، فعلن نوکری کنه تا ببینیم چی میشه!

#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
Where there is love there is life.

~ Mahatma Gandhi
@boiereihan
...
ون راه می اوفتد، رادیوی ماشین روی شبکه پیام است، ترانه ای از رضا صادقی پخش میشود، از پنجره ون بیرون را نگاه میکنم، سرم را میچرخانم به سمت خانم کنار دستی ام، توی گوشی موبایلش دارد با کسی متن ردوبدل میکند، خیره میشوم توی گوشی اش، از اینجا میشود چیزهایئ را خواند:" چرا دیشب جواب ندادی?"
زن جواب میدهد "خواب بودم"
"نه نبودی، آنلاین بودی ، بیخودی نپیچون! چرا جواب ندادی؟"
احساس میکنم زن دارد زیر چشمی مرا می پاید که گوشی اش را کمی کج میکند به سمت دیگر و من هم سرم را میچرخانم به سمت پنجره، برج میلاد از زیر پل آزمایش بیرون می آید، ...

+ بخشی از داستان "یک روز عادی" از مجموعه داستان "مردی توی قابِ یک رویا"
@boiereihan
همه آرایش کردن یک طرف، آن ماتیک زدن لبها و جمع کردنشان روی هم یک طرف ...

#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
مادر شهید ...
کاش میشد دوباره
رویِ ماهِ تو را ببوسد.

@boiereihan
خواب می بینی خوابت نمیبرد، خاطره ای شده است تیغ، گیر کرده است میان حنجره ات ...

#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan