خواب می بینی خوابت نمیبرد، خاطره ای شده است تیغ، گیر کرده است میان حنجره ات ...
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
چپ بروی راست بروی، فروشنده باشی، پشت غرفه ای در نمایشگاهی باشی، در ایستگاه اتوبوس باشی، سر کار باشی، پشت میزت باشی، در پارک باشی، در تراس خانه ات نفسی تازه می کنی، همکار باشی، پشت فرمان باشی، پشت چراغ قرمز چهار راه ولی عصر باشی، جایی ایستاده باشی و ...
همیشه کسی هست که بخواهد به تو شماره ای بدهد برای روزهای مبادای خودش.
زن بودن سخت است انگار!
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
همیشه کسی هست که بخواهد به تو شماره ای بدهد برای روزهای مبادای خودش.
زن بودن سخت است انگار!
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
متن از محمدرضا شکارسرائی :
یک پدر الواتِ لاقیدِ بی تعهدِ دائم الخمرِ بی وجود، که همسر و فرزندان شایسته ش رو ول کرده با زن دوم زندگی میکنه.
بچه ها اما هر کدوم شایسته تر از دیگری، یکی المپیاد فیزیک اول میشه، یکی نفر اول کنکور، یکی بورس بهترین دانشگاه دنیا رو میگیره، یکی نخستین ریاضیدان ورود کرده به فهرست فلان بسار...
هر زمان که خبر یکی از موفّقیت های بچه ها میرسه، بچه ها و اون مادر بااینکه میدونن هیچ واکنشی از خودش بروز نمیده اما درخیل و سیل تبریکات متعدّدی که از دوست و آشنا و غریبه میرسه با کورسویی از امید، نگاه به صورتِ پدر میکنن که شاید این دفعه استثنائاً خرق عادت کرد و یک "تبریک خشک و خالی" گفت....، واکنشِ همه دنیا یک طرف، واکنش این پدرِ هرچقدر بی قید اما کماکان "پدر"، یک طرف...اما نامردِ بی وجود، باز هم صورتِ کریهش رو کج هم نمیکنه که نمیکنه.... نگاه مادر و بچه ها بهش خشک میشه، اما لامروّت هیچ واکنشی از خودش بروز نمیده ، هیچ، هیچ...نامرد، بی وجود، بی مایه قسی القلب....
.
.
.
خبر دریافت نخل طلای فیلم "طعم گیلاس" عباس کیارستمی رو از "صدای آمریکا" شنیدم،
دریافت گلدن گلاب "جدایی نادر از سیمین" رو از "شبکه من و تو" دیدم.
دریافت اسکار فیلم خارجیش رو از بی بی سی فارسی.
خبر مسحور کننده دریافت بهترین بازیگرنقش اولِ مردِ "شهاب حسینی" و "فیلمنامهء اصغر فرهادی" رو هم از بی بی سی فارسی....
هرچقدر به تلویزیونِ ایران خیره شدیم.....هیچ که هیچ که هیچ
.
.
.
اصغر فرهادی، شهاب حسینی، ترانه علیدوستی...
مادر به قربانِِ شرف و شعورِ شما.
یکشنبه دوم خرداد 1395
ایران رشت، گچساران، فلاورجان، حسن کیاده، ابوموسی، جواهرده، لامرد، رضائیه، صالح آباد، نجف آباد، شهمیرزاد، یاسوج، توسیرکان، تورنتو، سیدنی، بریزبن، اتاوا، پاتایا، انتالیا، قم، ملبورن "شهرک شهید محلّاتی". خشکبیجار، سیاتل، علیسرا، نیس، کن... 22 مِی 2016
@boiereihan
یک پدر الواتِ لاقیدِ بی تعهدِ دائم الخمرِ بی وجود، که همسر و فرزندان شایسته ش رو ول کرده با زن دوم زندگی میکنه.
بچه ها اما هر کدوم شایسته تر از دیگری، یکی المپیاد فیزیک اول میشه، یکی نفر اول کنکور، یکی بورس بهترین دانشگاه دنیا رو میگیره، یکی نخستین ریاضیدان ورود کرده به فهرست فلان بسار...
هر زمان که خبر یکی از موفّقیت های بچه ها میرسه، بچه ها و اون مادر بااینکه میدونن هیچ واکنشی از خودش بروز نمیده اما درخیل و سیل تبریکات متعدّدی که از دوست و آشنا و غریبه میرسه با کورسویی از امید، نگاه به صورتِ پدر میکنن که شاید این دفعه استثنائاً خرق عادت کرد و یک "تبریک خشک و خالی" گفت....، واکنشِ همه دنیا یک طرف، واکنش این پدرِ هرچقدر بی قید اما کماکان "پدر"، یک طرف...اما نامردِ بی وجود، باز هم صورتِ کریهش رو کج هم نمیکنه که نمیکنه.... نگاه مادر و بچه ها بهش خشک میشه، اما لامروّت هیچ واکنشی از خودش بروز نمیده ، هیچ، هیچ...نامرد، بی وجود، بی مایه قسی القلب....
.
.
.
خبر دریافت نخل طلای فیلم "طعم گیلاس" عباس کیارستمی رو از "صدای آمریکا" شنیدم،
دریافت گلدن گلاب "جدایی نادر از سیمین" رو از "شبکه من و تو" دیدم.
دریافت اسکار فیلم خارجیش رو از بی بی سی فارسی.
خبر مسحور کننده دریافت بهترین بازیگرنقش اولِ مردِ "شهاب حسینی" و "فیلمنامهء اصغر فرهادی" رو هم از بی بی سی فارسی....
هرچقدر به تلویزیونِ ایران خیره شدیم.....هیچ که هیچ که هیچ
.
.
.
اصغر فرهادی، شهاب حسینی، ترانه علیدوستی...
مادر به قربانِِ شرف و شعورِ شما.
یکشنبه دوم خرداد 1395
ایران رشت، گچساران، فلاورجان، حسن کیاده، ابوموسی، جواهرده، لامرد، رضائیه، صالح آباد، نجف آباد، شهمیرزاد، یاسوج، توسیرکان، تورنتو، سیدنی، بریزبن، اتاوا، پاتایا، انتالیا، قم، ملبورن "شهرک شهید محلّاتی". خشکبیجار، سیاتل، علیسرا، نیس، کن... 22 مِی 2016
@boiereihan
از بالای دیوار چهار متری مدرسه پریدم پایین. مینی بوسهای شادآباد آزادی را که از جلوی دبیرستان رد میشد سوار شدیم. میرفتیم سینما. فیلم "میخواهم زنده بمانم". توی مینی بوس آن ته دختری نشسته بود، به بیرون نگاه میکرد، کمی خودش را جمع کرد، مرد کناری انگار داشت سک میزد به پک و پهلویش، غریبه بود. زدم به پهلوی تقی، نگاه کرد، اخمهایش توی هم چپید، دست گذاشت روی صندلی ها و مسافرها را کنار زد و رسید به آخر مینی بوس، مرد را بلند کرد، نصف هیکل تقی هم نبود، کنار دست دختر خالی ماند، تا خود میدان کسی هم ننشست.
من رفتم دانشگاه، تقی سرباز شد و آخرسر هم تمام نکرده فرار کرد، چندسال بعدش هم توی یکی از همین دعواها چاقویی چیزی فرو کرده بودند توی ران تقی. تا برسد بیمارستان خونریزی امانش نداده بود.
هستند هنوز هم کسانی که ادای تقی ها را در بیاورند، ولی نه دیگر دخترهایش آن دخترهای ته مینی بوسند و نه تقی هایش چیزی بیشتر از ماکت تقی!
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
من رفتم دانشگاه، تقی سرباز شد و آخرسر هم تمام نکرده فرار کرد، چندسال بعدش هم توی یکی از همین دعواها چاقویی چیزی فرو کرده بودند توی ران تقی. تا برسد بیمارستان خونریزی امانش نداده بود.
هستند هنوز هم کسانی که ادای تقی ها را در بیاورند، ولی نه دیگر دخترهایش آن دخترهای ته مینی بوسند و نه تقی هایش چیزی بیشتر از ماکت تقی!
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
در خاک نشسته است
بذر آینده ای سپید
بارور میکند خیالی دور را
روزی که دست در دست هم
خط می کشیم روی تنهایی
من و تو
اینک ما
آن رنگ سبز
آن حال خوب بی انتها
آن خلسه بی حضور چکمه ها
حالیا
آب باید داد
نهال آرزوها را ...
#ای_لیا
@boiereihan
بذر آینده ای سپید
بارور میکند خیالی دور را
روزی که دست در دست هم
خط می کشیم روی تنهایی
من و تو
اینک ما
آن رنگ سبز
آن حال خوب بی انتها
آن خلسه بی حضور چکمه ها
حالیا
آب باید داد
نهال آرزوها را ...
#ای_لیا
@boiereihan
زنگ میزند که "پسر عمو منو گرفتن، گفتن میبرن وزرا، بابا بفهمه ناراحت میشه شما میتونی بیای؟ من میترسم اذیتم کنن، زودتر بیاید!"
دختر دانشجوی نوزده ساله ای که شبیه همه دخترهای دانشجویی ست که لابد کوله ای دارند و مقنعه و مانتو و ... و کلی هم انگیزه دارند برای اینکه روزی به مملکتشان خدمت کنند، به آدمهایش.
از همان پایین میشود توده آدمها را دید که مچاله شده اند جلوی در و عصبی هم هستند، یک سریشان به زمین و زمان بدوبیراه میگویند، یک سری به دختر خودشان. دم درب میگویم : "دخترم رو آوردن!" سرباز صفر ترکه ای نگاهی میکند به ریش سفید و موهای جوگندمی و کارتی میخواهد، کارت ملی را نشان میدهم و داخل میشوم. منظره جالبی ست. یک سری آن وسط دارند میگویند و میخندند، انگار هیچ اتفاقی نیافتاده است، عکس هایشان را گرفته اند و منتظر پدر و مادر و یا همسرشان هستند که برایشان مانتوی بلند بیاورند، برخی ترسیده اند، یک سری مامورها منطقی برخورد میکنند ولی بیشترشان جور توهین آمیزی تحقیر میکنند. انگار که مثلن دزدی را از سر دیوار گرفته اند و آورده اند. دختر عموی حالا ترسیده و گریانمان را پیدا میکنم، حتی با معیارهای خودشان هم جایی برای گیر دادن نداشته است. شبیه آدمهای عصبانی به افسری می گویم :" این چه وضعشه، هم من رو اسیر کردید هم دخترم، به چیه این گیر دادید؟"
افسر جا خورده است، چنین چیزی لابد جدید است، اینکه کسی اینجا معترض شود. به دختر عمو نگاه میکند و خانمی را صدا میکند:" اینو واس چی آوردی، این که مشکلی نداره؟"
"مانتوش بالای زانو بود"
حالا افسر شاکی میشود:" مگه نگفتم فقط اونایی که زیادی تابلو باشن رو بیارید"
زن که حسابی حالش گرفته شده است شروع میکند به دختر عموی ما گفتن که اسلام این را می گوید آنرا میگوید، عصبانی میشوم و میگویم:" شما نیاز نیست توضیح بدید. از نظر اسلامی که شما تبلیغشو میکنی همین نیمچه آرایش روی صورتت هم مشکل داره"
زن میخواهد چیزی بگوید که افسر اجازه نمیدهد، دست ما را میگیرد و میبرد داخل اتاقی و چیزهایی میگوید، خودش هم راضی نیست از برخی برخوردها ولی میگوید که مامور به انجام قانون است و منتظرند زودتر تکلیف این مساله روشن شود و زودتر این وظیفه را از دوششان بردارند. حال و حوصله چک و چانه زدن ندارم میخواهم زودتر خلاص شویم. بیرون می آییم، چند نفری را میبینم که مانتو بدست وارد میشوند. دخترعمو هنوز آثار ترس را روی صورتش دارد، یک دختر جوان که در حال تحصیل است را با کلی آرزو و ذوق و شوق میبرند و به مرور کاری میکنند که از همه چیز متنفر شود، منزجر شود و روزی هم بخواهد از این کشور برود. پوشش یکی از آن چیرهایی ست که هرکس حق انتخابش را دارد.
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
دختر دانشجوی نوزده ساله ای که شبیه همه دخترهای دانشجویی ست که لابد کوله ای دارند و مقنعه و مانتو و ... و کلی هم انگیزه دارند برای اینکه روزی به مملکتشان خدمت کنند، به آدمهایش.
از همان پایین میشود توده آدمها را دید که مچاله شده اند جلوی در و عصبی هم هستند، یک سریشان به زمین و زمان بدوبیراه میگویند، یک سری به دختر خودشان. دم درب میگویم : "دخترم رو آوردن!" سرباز صفر ترکه ای نگاهی میکند به ریش سفید و موهای جوگندمی و کارتی میخواهد، کارت ملی را نشان میدهم و داخل میشوم. منظره جالبی ست. یک سری آن وسط دارند میگویند و میخندند، انگار هیچ اتفاقی نیافتاده است، عکس هایشان را گرفته اند و منتظر پدر و مادر و یا همسرشان هستند که برایشان مانتوی بلند بیاورند، برخی ترسیده اند، یک سری مامورها منطقی برخورد میکنند ولی بیشترشان جور توهین آمیزی تحقیر میکنند. انگار که مثلن دزدی را از سر دیوار گرفته اند و آورده اند. دختر عموی حالا ترسیده و گریانمان را پیدا میکنم، حتی با معیارهای خودشان هم جایی برای گیر دادن نداشته است. شبیه آدمهای عصبانی به افسری می گویم :" این چه وضعشه، هم من رو اسیر کردید هم دخترم، به چیه این گیر دادید؟"
افسر جا خورده است، چنین چیزی لابد جدید است، اینکه کسی اینجا معترض شود. به دختر عمو نگاه میکند و خانمی را صدا میکند:" اینو واس چی آوردی، این که مشکلی نداره؟"
"مانتوش بالای زانو بود"
حالا افسر شاکی میشود:" مگه نگفتم فقط اونایی که زیادی تابلو باشن رو بیارید"
زن که حسابی حالش گرفته شده است شروع میکند به دختر عموی ما گفتن که اسلام این را می گوید آنرا میگوید، عصبانی میشوم و میگویم:" شما نیاز نیست توضیح بدید. از نظر اسلامی که شما تبلیغشو میکنی همین نیمچه آرایش روی صورتت هم مشکل داره"
زن میخواهد چیزی بگوید که افسر اجازه نمیدهد، دست ما را میگیرد و میبرد داخل اتاقی و چیزهایی میگوید، خودش هم راضی نیست از برخی برخوردها ولی میگوید که مامور به انجام قانون است و منتظرند زودتر تکلیف این مساله روشن شود و زودتر این وظیفه را از دوششان بردارند. حال و حوصله چک و چانه زدن ندارم میخواهم زودتر خلاص شویم. بیرون می آییم، چند نفری را میبینم که مانتو بدست وارد میشوند. دخترعمو هنوز آثار ترس را روی صورتش دارد، یک دختر جوان که در حال تحصیل است را با کلی آرزو و ذوق و شوق میبرند و به مرور کاری میکنند که از همه چیز متنفر شود، منزجر شود و روزی هم بخواهد از این کشور برود. پوشش یکی از آن چیرهایی ست که هرکس حق انتخابش را دارد.
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
یه سری هستن که یه سری دیگه رو دوست دارن، ولی هیچوقت بهشون نمیگن، یه جورایی با این حال خوش میگذرونن، سرخوشن و حال میکنن. اون آدما هم هیچوقت متوجه نمیشن که اینا دوسشون داشتن ولی گاهی یه انرژی خاصی رو حس میکنن که نمیدونن از کدوم یکی از خیابونای شهر داره میاد، همونجایی که اون آدم داره بهش فکر میکنه!
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
یک سری هم اینطورند :
مثل خنکی رخت خواب توی شب های دم کرده تابستان ...
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
مثل خنکی رخت خواب توی شب های دم کرده تابستان ...
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
می گفت : زن باید بوی قرمه سبزی اش تا سر کوچه بیاید.
زن قرمه سبزی را بار گذاشته بود، چند قُل اضافی هم زده بود و روغن هم رویش نشسته بود یک وجب.
شب لباسش را که می کند گفت : تو چرا نمی فهمی که زن تو رختخواب نباس بو قرمه سبزی بده!
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
زن قرمه سبزی را بار گذاشته بود، چند قُل اضافی هم زده بود و روغن هم رویش نشسته بود یک وجب.
شب لباسش را که می کند گفت : تو چرا نمی فهمی که زن تو رختخواب نباس بو قرمه سبزی بده!
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
دوستی نوشته بود :
خودکشی حق مسلم هر کسی است .. اگر کسی نخواست زندگی کند باید این حق را داشته باشد که بمیرد!
برایش نوشتم :
پس حق ماهایی که دوست داریم اورا زنده ببینیم و دوستش داشته باشیم چه می شود؟دوست داشتن او حق مسلم مانیست؟!!
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
خودکشی حق مسلم هر کسی است .. اگر کسی نخواست زندگی کند باید این حق را داشته باشد که بمیرد!
برایش نوشتم :
پس حق ماهایی که دوست داریم اورا زنده ببینیم و دوستش داشته باشیم چه می شود؟دوست داشتن او حق مسلم مانیست؟!!
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
روزهای روشنفکری
روهایی که هر کسی حق داشت
روزهایی که مذهب به سلاخ خانه مصلحت نرفته بود
روزهایی که اعتقاد آزاد بود
بی اعتقادی هم
روزهایی که که اعتقاد من
سر ِ دار نرفته بود
روزگاری بود
زندگی فرصت دوست داشتن آدمی بود
دوست داشتن ِ عکس گلی سرخ
در آبی بی کران دریا.
روزهایی که بی خدا بود
با خدا هم بود
مسجد بود
میخانه هم بود
خیابانها یک طرفه نبودند
آدمیان از لابلای نفس های احساس
می رسیدن به لب های حقیقت.
آغوش تر یک تنهایی
لابلای دستان دروغ
به خلوت خانه شب زدگان نمی رفت.
روزهایی بود
روزهایی که پپسی طعم زمزم نمی داد
کسی در خیابان اوق نمی زد
دختری پشت چراغ قرمز تب نمی کرد
روزهایی بود
یادم نیست
ولی بود.
#ای_لیا
@boiereihan
روهایی که هر کسی حق داشت
روزهایی که مذهب به سلاخ خانه مصلحت نرفته بود
روزهایی که اعتقاد آزاد بود
بی اعتقادی هم
روزهایی که که اعتقاد من
سر ِ دار نرفته بود
روزگاری بود
زندگی فرصت دوست داشتن آدمی بود
دوست داشتن ِ عکس گلی سرخ
در آبی بی کران دریا.
روزهایی که بی خدا بود
با خدا هم بود
مسجد بود
میخانه هم بود
خیابانها یک طرفه نبودند
آدمیان از لابلای نفس های احساس
می رسیدن به لب های حقیقت.
آغوش تر یک تنهایی
لابلای دستان دروغ
به خلوت خانه شب زدگان نمی رفت.
روزهایی بود
روزهایی که پپسی طعم زمزم نمی داد
کسی در خیابان اوق نمی زد
دختری پشت چراغ قرمز تب نمی کرد
روزهایی بود
یادم نیست
ولی بود.
#ای_لیا
@boiereihan
مرد دست میکند موهای زن را می گیرد، دست را باز میکند، موهای توی دستش را بو میکشد، بوی خیسی و شامپو میریزد زیر دماعش، سرش را میچرخاند، لبهایِ قرمز زن میخندند از میان تارو پود موهایش!
#ای_لیا
@boiereihan
#ای_لیا
@boiereihan
نشسته ام پشت میز رستوران قطار، خیره ام به جایی در افق، زن می آید و چنگ میزند توی ابرها، باران می بارد، قطار حجم خفته تونل را میشکافد، سیاهی پخش میشود روی اندوه کلماتی که توی گلویم مانده اند، روشن که میشود، دختر ترکمن دارد روسری اش را تکان تکان میدهد، به جایی خیره است در افق، من به او خیره ام.
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
زن جواب سلام مرد را خیلی گرم نمیدهد، تا مرد بیاید لباس عوض کند زن شروع میکند از زمین و زمان ایراد گرفتن، از مدیر مدرسه بچه شان می نالد، این وسط چندتایی هم بار خانواده مرد میکند، مرد نگاه میکند، چیزی نمیگوید، در نهایت زن اعلام میکند شام آماده است، برنج شفته را با چیزی شبیه خورشت می گذارد جلوی مرد، خودش هم میرود بخوابد.
فردا صبح مرد حین بیرون رفتن توی پارکینگ می بیند، آینه سمت شاگرد و بخشی از گلگیر رفته است. خنده اش می گیرد. زنها هیچوقت یکراست نمیروند سر اصل مطلب. خودت باید بفهمی.
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
فردا صبح مرد حین بیرون رفتن توی پارکینگ می بیند، آینه سمت شاگرد و بخشی از گلگیر رفته است. خنده اش می گیرد. زنها هیچوقت یکراست نمیروند سر اصل مطلب. خودت باید بفهمی.
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
آنزمانها توالت و حمام توی حیاط بود و به مرور راهشان را به سمت خانه پیدا کردند و آخرین حلقه ارتباطی میان سنت و مدرنیته هم از بین رفت. سخت ترین کار دنیا هم اجابت مزاج در دوران کودکی و به وقت شب بود که با توجه به داستانهایی که از اجنه روایت میشد در آن دوران صعوبت کار دوچندان مینمود. حتی دونفری میرفتند، یکی نگهبان می ایستاد و آن یکی هم به سرعت سروته کار را هم می آورد و بدو بدو شسته و نشسته می آمد و میپرید زیر لحاف! دیدن جن هم به وفور ثبت شده بود، من خودم یادم نیست دیده ام یا نه، الان که به این چیزها اعتقادی ندارم ولی در آنزمان دو سه دسته بودند که بی بروبرگرد جن می دیدند. یک دسته کودکان. یک دسته پیرزنهایی که تنهایی حمام میرفتند و گاهی هم زنهای زایو. من هم احتمالن با این فرض باید دیده باشم. میگفتند جن در جاهای مرطوب مثل حمام و توالت زندگی میکند، لابد زندگی میکرد چه میدانم! الغرض، دوستی داشتیم که شب میرود توالت و برادرش هم ایستاده بود کنار باغچه به نگهبانی که میشنود آن یکی برادر داد میزند : "منو نخور، تورو خدا منو نخور!" این یکی هم فرار میکند و می آید میچپد زیر لحاف و بروز نمیدهد، خلاصه اینکه صبح می بینند آن یکی برادر جلو توالت در حالیکه بند تنبانش به دستگیره در گیر کرده آویزان مانده است،از دهانش هم کف می آمده یحتمل. هیچوقت هم خوب نشد؛ یک تشنج طوری هم داشت که کف بالا می آورد، هنوز هم همینطور است گویا. خلاصه اینکه هرچند آمدن توالت داخل خانه ها مشکل اجنه را حل کرد ولی مساله دیگری بوجود آورد که جای توضیح ندارد.
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
زن موها را باز میکند، میگوید که هنوز خیس است، شال را از روی سرش بر می دارد، موها را از دو طرف آویزان میکند روی شانه هایش، می آید پائین روی سینه هایش، بوی خیسی و شامپو میریزد توی فضای ماشین، مرد چشمها را می بندد، نفس میکشد، دست میکند انتهای موهای زن را میگیرد توی کف دستش، سرش را خم میکند به سمت پائین، به سمت زن، به سمت موهای زن، موهای زن را نفس میکشد، سرش سنگین میشود، قلبش تند میزند، میخواهد سرش را بگذارد روی پاهای زن ...
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan