می گفت : زن باید بوی قرمه سبزی اش تا سر کوچه بیاید.
زن قرمه سبزی را بار گذاشته بود، چند قُل اضافی هم زده بود و روغن هم رویش نشسته بود یک وجب.
شب لباسش را که می کند گفت : تو چرا نمی فهمی که زن تو رختخواب نباس بو قرمه سبزی بده!
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
زن قرمه سبزی را بار گذاشته بود، چند قُل اضافی هم زده بود و روغن هم رویش نشسته بود یک وجب.
شب لباسش را که می کند گفت : تو چرا نمی فهمی که زن تو رختخواب نباس بو قرمه سبزی بده!
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
دوستی نوشته بود :
خودکشی حق مسلم هر کسی است .. اگر کسی نخواست زندگی کند باید این حق را داشته باشد که بمیرد!
برایش نوشتم :
پس حق ماهایی که دوست داریم اورا زنده ببینیم و دوستش داشته باشیم چه می شود؟دوست داشتن او حق مسلم مانیست؟!!
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
خودکشی حق مسلم هر کسی است .. اگر کسی نخواست زندگی کند باید این حق را داشته باشد که بمیرد!
برایش نوشتم :
پس حق ماهایی که دوست داریم اورا زنده ببینیم و دوستش داشته باشیم چه می شود؟دوست داشتن او حق مسلم مانیست؟!!
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
روزهای روشنفکری
روهایی که هر کسی حق داشت
روزهایی که مذهب به سلاخ خانه مصلحت نرفته بود
روزهایی که اعتقاد آزاد بود
بی اعتقادی هم
روزهایی که که اعتقاد من
سر ِ دار نرفته بود
روزگاری بود
زندگی فرصت دوست داشتن آدمی بود
دوست داشتن ِ عکس گلی سرخ
در آبی بی کران دریا.
روزهایی که بی خدا بود
با خدا هم بود
مسجد بود
میخانه هم بود
خیابانها یک طرفه نبودند
آدمیان از لابلای نفس های احساس
می رسیدن به لب های حقیقت.
آغوش تر یک تنهایی
لابلای دستان دروغ
به خلوت خانه شب زدگان نمی رفت.
روزهایی بود
روزهایی که پپسی طعم زمزم نمی داد
کسی در خیابان اوق نمی زد
دختری پشت چراغ قرمز تب نمی کرد
روزهایی بود
یادم نیست
ولی بود.
#ای_لیا
@boiereihan
روهایی که هر کسی حق داشت
روزهایی که مذهب به سلاخ خانه مصلحت نرفته بود
روزهایی که اعتقاد آزاد بود
بی اعتقادی هم
روزهایی که که اعتقاد من
سر ِ دار نرفته بود
روزگاری بود
زندگی فرصت دوست داشتن آدمی بود
دوست داشتن ِ عکس گلی سرخ
در آبی بی کران دریا.
روزهایی که بی خدا بود
با خدا هم بود
مسجد بود
میخانه هم بود
خیابانها یک طرفه نبودند
آدمیان از لابلای نفس های احساس
می رسیدن به لب های حقیقت.
آغوش تر یک تنهایی
لابلای دستان دروغ
به خلوت خانه شب زدگان نمی رفت.
روزهایی بود
روزهایی که پپسی طعم زمزم نمی داد
کسی در خیابان اوق نمی زد
دختری پشت چراغ قرمز تب نمی کرد
روزهایی بود
یادم نیست
ولی بود.
#ای_لیا
@boiereihan
مرد دست میکند موهای زن را می گیرد، دست را باز میکند، موهای توی دستش را بو میکشد، بوی خیسی و شامپو میریزد زیر دماعش، سرش را میچرخاند، لبهایِ قرمز زن میخندند از میان تارو پود موهایش!
#ای_لیا
@boiereihan
#ای_لیا
@boiereihan
نشسته ام پشت میز رستوران قطار، خیره ام به جایی در افق، زن می آید و چنگ میزند توی ابرها، باران می بارد، قطار حجم خفته تونل را میشکافد، سیاهی پخش میشود روی اندوه کلماتی که توی گلویم مانده اند، روشن که میشود، دختر ترکمن دارد روسری اش را تکان تکان میدهد، به جایی خیره است در افق، من به او خیره ام.
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
زن جواب سلام مرد را خیلی گرم نمیدهد، تا مرد بیاید لباس عوض کند زن شروع میکند از زمین و زمان ایراد گرفتن، از مدیر مدرسه بچه شان می نالد، این وسط چندتایی هم بار خانواده مرد میکند، مرد نگاه میکند، چیزی نمیگوید، در نهایت زن اعلام میکند شام آماده است، برنج شفته را با چیزی شبیه خورشت می گذارد جلوی مرد، خودش هم میرود بخوابد.
فردا صبح مرد حین بیرون رفتن توی پارکینگ می بیند، آینه سمت شاگرد و بخشی از گلگیر رفته است. خنده اش می گیرد. زنها هیچوقت یکراست نمیروند سر اصل مطلب. خودت باید بفهمی.
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
فردا صبح مرد حین بیرون رفتن توی پارکینگ می بیند، آینه سمت شاگرد و بخشی از گلگیر رفته است. خنده اش می گیرد. زنها هیچوقت یکراست نمیروند سر اصل مطلب. خودت باید بفهمی.
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
آنزمانها توالت و حمام توی حیاط بود و به مرور راهشان را به سمت خانه پیدا کردند و آخرین حلقه ارتباطی میان سنت و مدرنیته هم از بین رفت. سخت ترین کار دنیا هم اجابت مزاج در دوران کودکی و به وقت شب بود که با توجه به داستانهایی که از اجنه روایت میشد در آن دوران صعوبت کار دوچندان مینمود. حتی دونفری میرفتند، یکی نگهبان می ایستاد و آن یکی هم به سرعت سروته کار را هم می آورد و بدو بدو شسته و نشسته می آمد و میپرید زیر لحاف! دیدن جن هم به وفور ثبت شده بود، من خودم یادم نیست دیده ام یا نه، الان که به این چیزها اعتقادی ندارم ولی در آنزمان دو سه دسته بودند که بی بروبرگرد جن می دیدند. یک دسته کودکان. یک دسته پیرزنهایی که تنهایی حمام میرفتند و گاهی هم زنهای زایو. من هم احتمالن با این فرض باید دیده باشم. میگفتند جن در جاهای مرطوب مثل حمام و توالت زندگی میکند، لابد زندگی میکرد چه میدانم! الغرض، دوستی داشتیم که شب میرود توالت و برادرش هم ایستاده بود کنار باغچه به نگهبانی که میشنود آن یکی برادر داد میزند : "منو نخور، تورو خدا منو نخور!" این یکی هم فرار میکند و می آید میچپد زیر لحاف و بروز نمیدهد، خلاصه اینکه صبح می بینند آن یکی برادر جلو توالت در حالیکه بند تنبانش به دستگیره در گیر کرده آویزان مانده است،از دهانش هم کف می آمده یحتمل. هیچوقت هم خوب نشد؛ یک تشنج طوری هم داشت که کف بالا می آورد، هنوز هم همینطور است گویا. خلاصه اینکه هرچند آمدن توالت داخل خانه ها مشکل اجنه را حل کرد ولی مساله دیگری بوجود آورد که جای توضیح ندارد.
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
زن موها را باز میکند، میگوید که هنوز خیس است، شال را از روی سرش بر می دارد، موها را از دو طرف آویزان میکند روی شانه هایش، می آید پائین روی سینه هایش، بوی خیسی و شامپو میریزد توی فضای ماشین، مرد چشمها را می بندد، نفس میکشد، دست میکند انتهای موهای زن را میگیرد توی کف دستش، سرش را خم میکند به سمت پائین، به سمت زن، به سمت موهای زن، موهای زن را نفس میکشد، سرش سنگین میشود، قلبش تند میزند، میخواهد سرش را بگذارد روی پاهای زن ...
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
زن باشی
و مردی از چشمانت بنویسد،
از تردی بوسه هایت،
از نرمی رایحه ی تنت،
از منحنی خلقتت.
مرد باشی و کسی یادش نیاید
از چه برایت بنویسد.
#ای_لیا
@boiereihan
و مردی از چشمانت بنویسد،
از تردی بوسه هایت،
از نرمی رایحه ی تنت،
از منحنی خلقتت.
مرد باشی و کسی یادش نیاید
از چه برایت بنویسد.
#ای_لیا
@boiereihan
حس خوب خودش پا نمیشود بیاید بنشیند روی زانوهایت، لبهایش را بگذارد روی لبهایت و تنت را داغ کند!
نه عزیز من! حس خوب را باید خودت بوجود بیاوری.
خود خودت ...
#ای_لیا
@boiereihan
نه عزیز من! حس خوب را باید خودت بوجود بیاوری.
خود خودت ...
#ای_لیا
@boiereihan
مردها همه شان اینطور نیستند که توی ذهن برخی زنها حک شده است، موجوداتی بی خیال و فقط در پی خوشی های لحظه ای رابطه، خیلی چیزها را درک میکنند، اتفاقن احساس رقیقی هم دارند، دوست داشتن را خوب میفهمند، سعی میکنند شریک رابطه احساسی شان را سر ذوق بیاورند، الزامن خیانتکار نیستند ولی چشم چران شاید و این هم اگر در همین سطح چراندن چشم بماند نفرت انگیز نمیشود. گاهی دوست دارند ولو شوند جلوی تلوزیون، آشغالها را همان لحظه نبرند، گاهی شبیه شامپانزه برخورد کنند، ولی هیچ کدام اینها دلیل نمیشود همه را سرو ته یک کرباس کرد، همانطور که نمیشود گفت که همه زنها مثلن فلان!
به هرحال بدون همین مردان هیچ رابطه دو طرفه ای شکل نمیگیرد، پس قدر بدانید ...
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
به هرحال بدون همین مردان هیچ رابطه دو طرفه ای شکل نمیگیرد، پس قدر بدانید ...
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
خدایا!
به روزه دارِ ما بیاموز اونی که روزه نمیگیره به خودش ربط داره!
به روزه ندارِ ما بیاموز اونی که روزه میگیره به خودش ربط داره!
خدایا!
این وسط به یه سری هم بیاموز عقده بازی حکومت رو نندازن گردن بقیه کسانی که روزه می گیرن، به اونا ربطی نداره که حکومت داره چه غلطی میکنه، یعنی اون بیچاره ها نماینده حکومت نیستن، تازه شاید مخالف حکومت هم باشن. در ضمن یاد بده که هی نیایم بگیم این کار احمقانه ست یا چی! هرکی هر کاری تو حوزه فردی میکنه به خودش ربط داره.
خدایا!
هیچی، ولش کن اصلن ... چایت یخ نکنه!
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
به روزه دارِ ما بیاموز اونی که روزه نمیگیره به خودش ربط داره!
به روزه ندارِ ما بیاموز اونی که روزه میگیره به خودش ربط داره!
خدایا!
این وسط به یه سری هم بیاموز عقده بازی حکومت رو نندازن گردن بقیه کسانی که روزه می گیرن، به اونا ربطی نداره که حکومت داره چه غلطی میکنه، یعنی اون بیچاره ها نماینده حکومت نیستن، تازه شاید مخالف حکومت هم باشن. در ضمن یاد بده که هی نیایم بگیم این کار احمقانه ست یا چی! هرکی هر کاری تو حوزه فردی میکنه به خودش ربط داره.
خدایا!
هیچی، ولش کن اصلن ... چایت یخ نکنه!
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
صبح پنج شنبه زنگ میزند که بیا برویم باغمان توی هشتگرد، نگاه میکنم به ساعت و بعدش جواب میدهم :" الان اتوبان کرج قیامته! بعدش تو این گرما چه کاریه خب! میخوام بخوایم!"
کلی اصرار میکند، من هم فقط می گویم نه! ده دقیقه بعد یکی دیگرشان زنگ میزند، این یکی از بانوان محترم فامیل است، سعی کرده اند از جبهه دیگری پاتک بزنند، از گوشه ای که نرمتر است!! این یکی هم هرچه میگوید باز می گویم نه! آخرش یک جوری اسمم را میکشد که دلم ضعف میرود ولی باز مقاومت میکنم و سنگر را نگه می دارم!
سرآخردکتر فامیل یا بزرگتر فامیل زنگ میزند، این یکی می گوید نیم ساعت دیگه جلو در حاضر باشید، می گویم نه! بعد که میگوید " چی گفتی؟" می گویم هیچی نیم ساعت دیگه جلو دریم! دکتر یک جورهائی حرفش پس نمیخورد، حتی یکی مثل من بچه پررو هم توی نه گفتن برای خواسته هایش کم می آورد.
راه افتاده ایم و یک جاهائی بعد وردآورد میخوریم به سیل ماشینهای ساکن، خب هوا گرم است، کولر را هم باید روشن کنیم، دو ساعت بعدش پس از خالی کردن نصف باک ماشین توی ترافیک و سلام عرض کردن خدمت اموات فامیلها می رسیم به جائی که میشود دنده را بعد از دو ساعت زد توی دو بعد هم سه ولی خب نزدیک هشتگرد دوباره میشود همان دنده یک و بعد نیم ساعت میرسیم به باغ! باغ؟!! اوهوم، یک چندتائی درخت گیلاس و آلبالو وچیزهای دیگر آنهم وسط بیابان، نه سایه درست و درمانی نه چادری و نه ...
خب الان چه غلطی کنیم؟!
عاقلترشان جواب میدهد خب بریم آلبالو و گیلاس بزنیم به بدن مهندس!!
مهندس را هم یک جوری می گوید که انگار دارد فحش میدهد، خب توی بازار آهن پنشای من برایش کارگری میکنند!
میروم سمت درخت ها، پائیشان هرچه بوده کنده اند، آن بالاها چندتائی گیلاس مانده است، حالا که کلی بنزین و اعصاب مفت را سوزانده ایم حداقل گیلاس بچینیم شاید دردش کمتر شود! میروم بالای درخت، شبیه همان قدیم ها روی درخت توت کلی که قیقاج میدادم، بعد دوساعت و کلی عرق ریختن و سرویس شدن پنج شش کیلو گیلاس چیده ام، اندازه کل بقیه شان! هرچند اینوسط میرفتند چائی میخوردند و گپ میزدند و عملن چیزی هم نمی چیدند، کلی تعریف میکنند و من ساده دل هم خوش خوشانم میشود که یکهو یکیشان می گوید خب گیلاسارو بیارید تقسیم کنیم!
چیرو تقسیم کنیم؟
گیلاسارو دیگه مهندس!
تازه میفهمم من شبیه زن خرابی بوده ام که برده اند توی خانه شان و پولش را هم نداده اند! آخر سر هم یک لگد زده اند توی ماتحتش!
موقع برگشتن ساعت شش عصر افتاده ایم توی ترافیک قبل کرج، به اندازه دویست و پنجاه گرم گیلاس داده اند سهم ما، چندتائیشان آمده اند توی ماشین ما، دیگر عصمت خانم و عفت خانمی نمانده که توی سوراخش نرفته باشند، سیراب شیردان همه را که در می آورند یکیشان می گوید : مهندس کولر ماشینتون هم خیلی خنک نمیکنه انگار! بعد دست میکند نایلون گیلاس را برمیدارد که بخورد میگویم : خاکیه ها! خدای نکرده مریض میشید!
گیلاس را می مالد به پیراهنش و می گوید : هممون خاک میشیم یه روزی!
تا از ترافیک بیرون بیائیم همان دویست و پنجاه گرم را هم خورده اند، هر دو دستم روی فرمان است، نگاه میکنم به جریان کند ماشین ها!
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
کلی اصرار میکند، من هم فقط می گویم نه! ده دقیقه بعد یکی دیگرشان زنگ میزند، این یکی از بانوان محترم فامیل است، سعی کرده اند از جبهه دیگری پاتک بزنند، از گوشه ای که نرمتر است!! این یکی هم هرچه میگوید باز می گویم نه! آخرش یک جوری اسمم را میکشد که دلم ضعف میرود ولی باز مقاومت میکنم و سنگر را نگه می دارم!
سرآخردکتر فامیل یا بزرگتر فامیل زنگ میزند، این یکی می گوید نیم ساعت دیگه جلو در حاضر باشید، می گویم نه! بعد که میگوید " چی گفتی؟" می گویم هیچی نیم ساعت دیگه جلو دریم! دکتر یک جورهائی حرفش پس نمیخورد، حتی یکی مثل من بچه پررو هم توی نه گفتن برای خواسته هایش کم می آورد.
راه افتاده ایم و یک جاهائی بعد وردآورد میخوریم به سیل ماشینهای ساکن، خب هوا گرم است، کولر را هم باید روشن کنیم، دو ساعت بعدش پس از خالی کردن نصف باک ماشین توی ترافیک و سلام عرض کردن خدمت اموات فامیلها می رسیم به جائی که میشود دنده را بعد از دو ساعت زد توی دو بعد هم سه ولی خب نزدیک هشتگرد دوباره میشود همان دنده یک و بعد نیم ساعت میرسیم به باغ! باغ؟!! اوهوم، یک چندتائی درخت گیلاس و آلبالو وچیزهای دیگر آنهم وسط بیابان، نه سایه درست و درمانی نه چادری و نه ...
خب الان چه غلطی کنیم؟!
عاقلترشان جواب میدهد خب بریم آلبالو و گیلاس بزنیم به بدن مهندس!!
مهندس را هم یک جوری می گوید که انگار دارد فحش میدهد، خب توی بازار آهن پنشای من برایش کارگری میکنند!
میروم سمت درخت ها، پائیشان هرچه بوده کنده اند، آن بالاها چندتائی گیلاس مانده است، حالا که کلی بنزین و اعصاب مفت را سوزانده ایم حداقل گیلاس بچینیم شاید دردش کمتر شود! میروم بالای درخت، شبیه همان قدیم ها روی درخت توت کلی که قیقاج میدادم، بعد دوساعت و کلی عرق ریختن و سرویس شدن پنج شش کیلو گیلاس چیده ام، اندازه کل بقیه شان! هرچند اینوسط میرفتند چائی میخوردند و گپ میزدند و عملن چیزی هم نمی چیدند، کلی تعریف میکنند و من ساده دل هم خوش خوشانم میشود که یکهو یکیشان می گوید خب گیلاسارو بیارید تقسیم کنیم!
چیرو تقسیم کنیم؟
گیلاسارو دیگه مهندس!
تازه میفهمم من شبیه زن خرابی بوده ام که برده اند توی خانه شان و پولش را هم نداده اند! آخر سر هم یک لگد زده اند توی ماتحتش!
موقع برگشتن ساعت شش عصر افتاده ایم توی ترافیک قبل کرج، به اندازه دویست و پنجاه گرم گیلاس داده اند سهم ما، چندتائیشان آمده اند توی ماشین ما، دیگر عصمت خانم و عفت خانمی نمانده که توی سوراخش نرفته باشند، سیراب شیردان همه را که در می آورند یکیشان می گوید : مهندس کولر ماشینتون هم خیلی خنک نمیکنه انگار! بعد دست میکند نایلون گیلاس را برمیدارد که بخورد میگویم : خاکیه ها! خدای نکرده مریض میشید!
گیلاس را می مالد به پیراهنش و می گوید : هممون خاک میشیم یه روزی!
تا از ترافیک بیرون بیائیم همان دویست و پنجاه گرم را هم خورده اند، هر دو دستم روی فرمان است، نگاه میکنم به جریان کند ماشین ها!
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
زن گفت : من هنوز بعد ده سال که تو چشات نگاه میکنم دلم میلرزه.
مرد هم داشت تلوزیون نگاه میکرد پرسید : چی؟
زن گفت هیچی، گفتم آلبالو نمک زدم بخور!
زن نگاه کرد به تلوزیون و آلبالو خورد، مرد داشت تلوزیون نگاه میکرد و به این فکر میکرد که چقدر خوب است زنی را دوست داشته باشی، زنی که هنوز بعد از ده سال یادش نمیرود برایت آلبالو نمک بزند! زن سرش را گذاشت روی پاهای مرد، مرد دست کرد توی موهای زن ...
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
مرد هم داشت تلوزیون نگاه میکرد پرسید : چی؟
زن گفت هیچی، گفتم آلبالو نمک زدم بخور!
زن نگاه کرد به تلوزیون و آلبالو خورد، مرد داشت تلوزیون نگاه میکرد و به این فکر میکرد که چقدر خوب است زنی را دوست داشته باشی، زنی که هنوز بعد از ده سال یادش نمیرود برایت آلبالو نمک بزند! زن سرش را گذاشت روی پاهای مرد، مرد دست کرد توی موهای زن ...
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
ساعت چند دقیقه ای مانده به چهار بعد از ظهر، پشت چراغ تقاطع ملاصدرا و بهارشیراز داخل تاکسی نشسته ام. خسته از یک جلسه بیهوده دیگر به جائی در آنسوی چهار راه خیره شده ام. پیرمرد و پیرزنی ایستاده اند.قد پیرزن تا سرشانه های پیرمرد است. منتظرند تا چراغ سبز شود. پیرزن بازوی پیرمرد را چسبیده است ... آرام آرام سرش را می گذارد روی بازوی پیرمرد.
لبخندی می نشیند روی لبهایم، راننده تاکسی زیر لب فحشی به چراغ قرمز میدهد.
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
لبخندی می نشیند روی لبهایم، راننده تاکسی زیر لب فحشی به چراغ قرمز میدهد.
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
ما مردها (حالا نه همه، درصدی!) حتی بدتیپ ترینمان، درونمان یک جرج کلونی بالقوه داریم که در اکثر موارد بالفعل نمیشود! این بالفعل شدن به زنانی که در مسیر زندگی مان قرار می گیرند بستگی دارد، حتی همین دختر ترشیده اقدس خانم! فقط کافیست یک روز که تو را دید، لبخندی بزند ... زندگی از همینجا سروته میشود!
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan