زیر ماه صورتی – Telegram
زیر ماه صورتی
67 subscribers
1 photo
5 links
اینجا قصه‌ها و شعرهام رو می‌گذارم

اگر خواستید بازخورد بدید خیلی خیلی خیلی ذوق‌زده‌ام می‌کنید:
@alimirferdos
Download Telegram
https://vrgl.ir/938zQ
ردی از یک آهنگ

#جستار
3👍1
زیر ماه صورتی
#نامه‌های_گمشده گابریلا از انتهای جهان برایت می‌نویسم. از آنجا که رگت را حس می‌کنی. با هر تپش، زندگی را با تمام «بار تحمل‌ناپذیر هستی» نفس می‌کشی. از آنجا که هر بار، شاید بار آخر باشد و ممکن است در بسیاری از آنها آرزو کنی که واقعا «آخرین» باشد. گابریلا!…
#نامه‌های_گمشده

گابریلا
بال‌هایت را بر فراز مشرق باز کن. از آنجا که تمام جهان همانجاست. و من چقدر نمی‌توانم برای دلم بگویم. گاهی کلمات را پیدا نمی‌کنم. اما شاید بیشتر از هر چیز، «ترس» نمی‌گذارد بنویسم. کی می‌شود که بالاخره آرام بگیرم؟ کی می‌شود که بالاخره نترسم؟ هیچ وقت؟
گابریلا
اسم این حس را چه بگذارم؟ خستگی؟ ملال؟ چه می‌شود گفت؟ خستگی نیست. خستگی را زیاد گفته‌ام. شاید بیشتر از خستگی، همیشه ملال است. شاید هم همان ترس است.
گابریلا
لعنت به تو. لعنت به خاطرات. لعنت به یادآوری و همه متعلقاتش. لعنت به خوبیت.

جز ترس چیز دیگری ندارم،
امضا
2🤔1
این یه داستانی عه که مدت‌هااااااا قبل نوشتم. یه ذره سعی کردم تر و تمیزش کنم ولی به نظرم کلا نیاز به بازنویسی داره. فعلا باشه اینجا تا یه وقتی که نمی‌دونم کیه ولی بازنویسیش می‌کنم :)))
زیر ماه صورتی
این یه داستانی عه که مدت‌هااااااا قبل نوشتم. یه ذره سعی کردم تر و تمیزش کنم ولی به نظرم کلا نیاز به بازنویسی داره. فعلا باشه اینجا تا یه وقتی که نمی‌دونم کیه ولی بازنویسیش می‌کنم :)))
جیغ‌ها پرواز می‌کنند

یک سری جیغ مدام. جیغ و جیغ و جیغ. خفه خون هم نمی‌گیرند. اما باز خوشحالم که بالاخره از این کابوس بلند شدم؛ با همین صداهای جیغ. مثل برف یهویی وسط بهار. انگار عینک نزده‌ام؛ ولی من که عینکی نیستم! هوا تاریک شده. یا حداقل چیزی که من می‌بینم تاریک است. باید الهه را پیدا کنم. زمان انگار کش آمده باشد؛ انگار چت بوده باشم. چند ساعت است که خوابم؟ از دیشب؟ ولی یادم نمی‌آید که چت کرده باشم. در هر حال همین حالا باید موتورم از تته پته بیوفتد. باید باتری به باتری کنم. همین الان یک بسته باید پیدا کنم. داد می‌زنم:
«الهه! الهه!»
هیچ.
یادم می‌افتد همیشه زیر بالشم جاساز داشتم؛ برای مواقع اورژانسی. الهه می‌گفت «فکر کن یک وقتی زلزله بیاید. چه می‌خواهی بکنی؟!» برش می‌دارم و می‌گذارم زیر زبانم. گوشم وز وز می‌کند. انگار یک سری حشره از شکمم شروع کنند بروند سمت کمرم و از آنجا منتشر شوند در کل بدنم. بهترین حس دنیاست. دم خدا گرم.
این برای دست‌گرمی خوب است ولی باید فکر جدی‌ای بکنم. یک بسته درست و حسابی لازم دارم. نمی‌دانم الهه کدام گوری است؛ فقط می‌دانم کل ذخیره‌مان را دیشب که بچه‌ها خراب شده بودند اینجا تمام کردیم. صورتم می‌پرد. دارم بالا می‌آورم. تلو تلو خوران خودم را می‌کشم سمت دستشویی. شکمم جیغ جیغ می‌کند.
صورتی را در آینه می‌بینم. نمی‌شناسم. صورتی خاکستری که محو می‌شود. صورتی رنگ پریده با چشمانی قرمز. صورتی که انگار چهره ندارد؛ به چهره‌ی مانکن‌ها می‌ماند.
چهره‌ی یخ‌زده‌ی توی آینه مرا یاد حسام می‌اندازد. باید پیدایش کنم. حتما او بسته‌ای با خود دارد. هر چه زنگ می‌زنم ریجکت می‌کند. اولین باری را به یاد می‌آورم که حسام را دیدم؛ شبی که یک سری آدم جدید با الهه خراب شدند اینجا. انگار مست بودند. حرفایش مثل عرق سگی بود. همان‌قدر آشغال و همان‌قدر دیوانه‌کننده. حرف که می‌زد دیوانه‌ام می‌کرد. بعد از حسام، جیغ‌ها شروع شدند.
مدت‌هاست که شانه‌هایم درد می‌کند. الهه می‌گوید باید کمتر استفاده کنم. چرت محض. فکر کنم تا الان ۸ بار بهش زنگ زده‌ام. همه آب شده‌اند رفته‌اند توی زمین.
به بابایی که مدت‌هاست آب شده و رفته توی زمین فکر می‌کنم. بعد از بابا، مامان مرض ترس گرفت. مالیخولیایی شده بود. شب تا صبح و صبح تا شب یک سر تسبیح دستش بود. تق‌تق دانه‌های تسبیح صدای جیغ‌جیغ بود.
تهران، برای هر کسی که آنجا زندگی می‌کند، همیشه پر از کلاغ است؛ چه برسد به من پنیرفروش که صرفا برای فرار کردن، سر از تهران درآورده. مدت زیادی ولگردی کردم. آخرش الهه را پیدا کردم. رفیق قدیمی دبستان. این دنیا به من چند تا رفیق این شکلی بدهکار است. از آن موقع، هم‌خانه‌ی الهه شدم. خانه‌ای که هیچ چیزی نیست که آنجا امتحان نشده باشد.
دارم دیوانه می‌شوم. پا می‌شوم و راه می‌افتم سمت خانه‌ی احمد، پاتوق همیشگی حسام و بقیه‌ی پسرها. معمولا آنجا یک چیزی پیدا می‌شد. باید پیدایش می‌کردم. چجوری رفتم؟ می‌پرسی چجوری رفتم؟ تو عاقلی؟ وقتی نیاز داشته باشی مهم نیست که گیجی یا چی. اتوماتیک پاهایت می‌روند.
رسیدم خانه‌ی احمد. در طاق باز بود و همه چی وسط بود. همیشه به هم ریخته بود و انواع آشغال غذاهای هفته و لباس‌های چرک را این ور و آن ور خونه می‌شد دید. ببین این بار چه بود که گفتم کثافت محض است. رفتم تو. هر چی داد زدم هیچ کس نبود. یک بسته هم پیدا نکردم.
گوشیم زنگ می‌خورد. حسام است. تا برمی‌دارم بدون مقدمه می‌پرسد که بسته‌ی دو کیلویی را من به احمد دادم یا نه. تا می‌خواهم خودم را جمع کنم و چیزی بگویم، می‌گوید که احمد مرده و پلیس وارد ماجرا شده. چیزی هم راجع به خانه‌ی احمد می‌گوید که نمی‌فهمم و بعد صدای جیغ جیغ را از تلفن می‌شنوم. هر چه زنگ می‌زنم دیگر در دسترس نیست. شانه‌هایم از درد انگار می‌شکنند.
باید یک سیگار دود می‌کردم تا مخم کمی گرم شود. الحق که همسایه‌هایشان دیوانه بودند. با این همه کثافت‌کاریمان کاری نداشتند ولی الا و بلا که سیگار را باید برید پشت بوم بکشید.
رفتم بالا. سیگار را روشن کردم. شانه‌هایم انگاری کسی خنجری بگذارد و فرو کند داخل. چقدر جیغ؟ چقدر، ها؟ ماشین‌ها هم جیغ می‌کشند. چند تا ماشین سیاه که از دور وارد خیابان شدند.
دوباره برداشتم و زنگ زدم به حسام. باز صدای جیغ جیغ. به صدای جیغ جیغ بچه‌ای فکر می‌کنم که از درون خودم می‌شنوم. می‌روم لبه‌ی پشت بوم. از درد شانه‌ام داد می‌زنم. هق هق می‌کنم. صدای جیغ ماشین‌ها. صدای به هم خوردن یک سری پرنده. درد شانه‌هایم. می‌خواهم برای چند لحظه که شده تمام شود. می‌خواهم پرواز کنم. ناگهان می‌بینم که درد شانه‌ام دیگر قطع شده. چشمانم را که باز می‌کنم، دو تا بال سیاه بزرگ روی شانه‌هایم دارم. جیغ می‌شوم.

#داستان_کوتاه
👌1
یه چیزایی گاهی می‌نویسم توی توییتر به اسم «صحنه مانده»
گفتم اینجا هم بذارم
خیلی موضوع یا فرمت یا هیچ چیز مشخصی ندارند
دقیقا و فقط یه صحنه‌ان
یه صحنه که یهو اومده توی ذهنم یه لحظه و همین! و بعد رفته. ولی یه ردی ازش مونده. مثل شهاب‌سنگ.
عموما هم خیلی کوتاهن، یک یا حداکثر دو توییت.
زیر ماه صورتی
یه چیزایی گاهی می‌نویسم توی توییتر به اسم «صحنه مانده» گفتم اینجا هم بذارم خیلی موضوع یا فرمت یا هیچ چیز مشخصی ندارند دقیقا و فقط یه صحنه‌ان یه صحنه که یهو اومده توی ذهنم یه لحظه و همین! و بعد رفته. ولی یه ردی ازش مونده. مثل شهاب‌سنگ. عموما هم خیلی کوتاهن،…
بالای کوه دیدیمش. خیلی سنگین اما خیلی نرم راه می‌رفت، انگار که شبحی عه که معلقه. این بار چطور می‌شد؟ این سوال همه بود.
وقتی شروع کرد به دویدن، بال‌هاش رو دیدم که نمایان می‌شدند. نزدیک لبه صخره که رسید، دو تا بالش کل آسمون رو گرفته بود.
این بار، اما، ‏لای پرها، قطعاتی طلایی چشمو می‌زد. نمی‌دونم چرا ولی از برق این طلاها، خشمی غمگین مزه‌ی دهنم شد. خشمی طلایی و آبی اما ترش.

#صحنه_مانده
3
من کلاه قهوه‌ایم رو می‌گذارم؛ تو کلاه لبه‌دار قرمزتو بگذار
گوشی سمت راستی رو هم تو بگذار که قراره دلکش گوش کنیم توی مسیر
دفترچه نقاشیم رو هم برداشتم که وقتی داری قهوه‌ات رو می‌خوری بکشمت
اصلا میخوای تو دلکش بخون

#صحنه_مانده
4
مثلا یه بعد از ظهر تابستونی، بعد ناهار، روی اون تیکه از فرش قدیمی که نور خورشید از لای پرده افتاده روش دراز می‌کشیم. «ابوعطا» از «خاطره پروانه» پخش میشه. گل و گیاه‌هایی که مدام بهشون می‌رسی رو همینجوری لش‌کرده تماشا می‌کنیم تا یه ذره بگذره و پا شیم چایی و نبات بخوریم

#صحنه_مانده
4🔥1
I run, you dance free
Heartbeat echoes in rhythm
Blue lord's whispered words
گفتم تنهایی
گفتم غم
گفت نه اسمش بی‌کسیه

#صحنه_مانده
😢5
Forwarded from A better name
۳۱
هر شب قبل از خواب
تا می‌توانم
شعر سپید شیرین می‌خوانم
یلکه خوابم ببرد
بلکه لااقل در خواب ببوسمش.
2
خوابیده بود و من نگاهش می‌کردم
از کمتر منظره‌ای به خاطر زیبایی گریه‌ام می‌گیرد.

#صحنه_مانده
4
ققنوس رو به آتش بکش؛ بال‌هاش باز میشه.

#صحنه_مانده
3
بوسه‌ای سپرد به دست قاصدک
باد رد شد
سرخ شدم

#صحنه_مانده
2
گفت: «کجا را می‌گردی تا معنا را پیدا کنی؟»
گفتم: «بغل یار»

#صحنه_مانده
4
خواب شیرین داشتم
خواب شیرین را دیدم

#صحنه_مانده
3
Forwarded from A better name
۳۲
نام مرا
بر فراز تمام سنگ‌ها بنویس
من غمم را می‌چلانم،
می‌چکانم
می‌ترسانم
و بر فراز تمام ناقوس‌ها می‌ریزم
نام مرا
در تمام شعرهایی جستجو کن که ننوشته‌ام
در تمام نوازش‌هایی که روی هوا پژمرده شدند و سوختند
و در تمام سرودنامه‌هایی بریز
که هنگام غمت دعا می‌کنی
تا تو را در آغوش بکشم
شاید که کمی غمت را بچلانم.
4
خرسی نعره می‌زند
صدای کشیدن شمشیری سنگین روی زمین بلند می‌شود
بال‌های پرنده‌ی بزرگ، محکم بهم می‌خورند و جرقه ایجاد می‌کنند
تمپوی برخورد پاهای دونده با زمین، صدای حمله می‌دهد
نعره‌ی بلند ققنوس هم‌نوای صخره‌نوردی که طناب را به کمرش محکم کرده و حالا قلاب را پرتاب می‌کند
پیامبری از آینده خبر آورده
حرکت ریزی روی شقیقه‌ی گرگ سفیدی از شمال که دندان‌هایش را بهم می‌ساید


#صحنه_مانده
4