Forwarded from A better name
۳۰
صدایم را بشنو
آنگاه که در پایانیترین لحظات
چیزی برای گفتن ندارم
و آن هنگام که نگاهم را فوت میکنم
تا مبادا خیسی آن شلعه بگیرد
و صدایم را بشنو
در تمام ساعات
در تمام غمها
در تمام شادیها
مثل تمام شیونهایی که خاموش میمانند
مثل تمام زوزههایی که درد میکشند
مثل تمام خندههایی که میلرزند
مثل تمام آوازهایی که مینویسند
صدایم را لا به لای تمام گلهای خاکستری بشنو
بعد از تمام اقیانوسهای سوخته
بعد از تمام سفیدهای شعر
بعد از نوازشهایی که کفن شدند
بعد از آنکه تمام سنگهای کف دریا آب شدند
و من صدایم
صدایم را بشنو
صدایم را بشنو
آنگاه که در پایانیترین لحظات
چیزی برای گفتن ندارم
و آن هنگام که نگاهم را فوت میکنم
تا مبادا خیسی آن شلعه بگیرد
و صدایم را بشنو
در تمام ساعات
در تمام غمها
در تمام شادیها
مثل تمام شیونهایی که خاموش میمانند
مثل تمام زوزههایی که درد میکشند
مثل تمام خندههایی که میلرزند
مثل تمام آوازهایی که مینویسند
صدایم را لا به لای تمام گلهای خاکستری بشنو
بعد از تمام اقیانوسهای سوخته
بعد از تمام سفیدهای شعر
بعد از نوازشهایی که کفن شدند
بعد از آنکه تمام سنگهای کف دریا آب شدند
و من صدایم
صدایم را بشنو
❤2👍1
A better name
۳۰ صدایم را بشنو آنگاه که در پایانیترین لحظات چیزی برای گفتن ندارم و آن هنگام که نگاهم را فوت میکنم تا مبادا خیسی آن شلعه بگیرد و صدایم را بشنو در تمام ساعات در تمام غمها در تمام شادیها مثل تمام شیونهایی که خاموش میمانند مثل تمام زوزههایی که درد میکشند…
یه نسخهی انگلیسی و کاملتری از این نوشتم:
Hear my voice
when in the last moments
I have nothing to say
As I close my eyes to hold the power
of the tears becoming flames
and hear my voice
at all hours
in every sorrow and pain
in all the joys which are the hopes
like all the wails that stay silent
like all the howls that hurt
like all laughter that growls
all of which shakes
Hear my voice among all the gray flowers
after all the burnt oceans
after all the whites of the poem
after the caresses that became a shroud
after all the rocks on the sea floor melted
for I am the voice that lingers
when all else has gone
hear my voice when I'm done
the last cadence that is song
between all the blue regrets
all the dreams you are
call me by my voice
when I hear yours
Hear my voice
when in the last moments
I have nothing to say
As I close my eyes to hold the power
of the tears becoming flames
and hear my voice
at all hours
in every sorrow and pain
in all the joys which are the hopes
like all the wails that stay silent
like all the howls that hurt
like all laughter that growls
all of which shakes
Hear my voice among all the gray flowers
after all the burnt oceans
after all the whites of the poem
after the caresses that became a shroud
after all the rocks on the sea floor melted
for I am the voice that lingers
when all else has gone
hear my voice when I'm done
the last cadence that is song
between all the blue regrets
all the dreams you are
call me by my voice
when I hear yours
سه تا هایکویی که دیشب نوشتم:
the deepest sad in
hovering through the jungles
Earth has its feelings
-----------------
all the deepest clouds
down under the flesh of snow
this is the arctic
-----------------
lying in horror
written over his headstone
everlasting fuck
the deepest sad in
hovering through the jungles
Earth has its feelings
-----------------
all the deepest clouds
down under the flesh of snow
this is the arctic
-----------------
lying in horror
written over his headstone
everlasting fuck
👍1🔥1
زیر ماه صورتی
#نامههای_گمشده گابریلا! به اندازهی هر روز، یک روز دیگر نیاز دارم تا چیزهایی که میخواهم بنویسم را بنویسم و این حجم انباشته، سنگینی تک تک این روزهایی است که پاسخی برایت ندارم. با این حال وقتی میخواهم بالاخره بنویسم، کلمات میپرند. رشتهی افکارم آنچنان…
#نامههای_گمشده
گابریلا
تو را از ماهها پیش در امتداد طولانیترین غروب گردنهی عشاق تا انتهاییترین سنگ سرد یخزده در جنگل مه در اعماق آخرین درهی درونم میبویم. تو را میبویم آنچنان که بوی خاک مشامم را پر کند. تو را میبویم و میبوسم؛ آنچنان که حداقل مطمئن شوم بویت را تا ابد از هر خاکی حس کنم.
بل! گاهی نوشتن، صرف نوشتن، تسکیندهنده است؛ هرچقدر که مست باشی یا هرچقدر که حسهای ناشناخته و عجیب تو را لای ملحفههای تخت خرد کند یا هرچقدر از درد تا صبح زوزه بکشی. هرچقدر کلمات را زور کنی. هرچقدر که زانو زده سرت را پایین بیندازی و خلأ را حس کنی. هرچقدر که وقتی لای بهمن گیر کردی داد بزنی تا کسی خوابش نبرد؛ مبادا توی سرما یخ کند و بمیرد.
گابریلا! مدت نسبتا طولانی است که چیزی برایت ننوشتهام. روزهای زیادی که گذشت را خشمنویسی کردم بیشتر تا وقایعنگاری. من خستگی را در لا به لای کلماتم نیز حس میکنم. من کلمات را در آغوش میگیرم چرا که بوی خاک میدهند.
زندهام و میجنگم، هنوز،
امضا
گابریلا
تو را از ماهها پیش در امتداد طولانیترین غروب گردنهی عشاق تا انتهاییترین سنگ سرد یخزده در جنگل مه در اعماق آخرین درهی درونم میبویم. تو را میبویم آنچنان که بوی خاک مشامم را پر کند. تو را میبویم و میبوسم؛ آنچنان که حداقل مطمئن شوم بویت را تا ابد از هر خاکی حس کنم.
بل! گاهی نوشتن، صرف نوشتن، تسکیندهنده است؛ هرچقدر که مست باشی یا هرچقدر که حسهای ناشناخته و عجیب تو را لای ملحفههای تخت خرد کند یا هرچقدر از درد تا صبح زوزه بکشی. هرچقدر کلمات را زور کنی. هرچقدر که زانو زده سرت را پایین بیندازی و خلأ را حس کنی. هرچقدر که وقتی لای بهمن گیر کردی داد بزنی تا کسی خوابش نبرد؛ مبادا توی سرما یخ کند و بمیرد.
گابریلا! مدت نسبتا طولانی است که چیزی برایت ننوشتهام. روزهای زیادی که گذشت را خشمنویسی کردم بیشتر تا وقایعنگاری. من خستگی را در لا به لای کلماتم نیز حس میکنم. من کلمات را در آغوش میگیرم چرا که بوی خاک میدهند.
زندهام و میجنگم، هنوز،
امضا
❤2👍1🤔1
زیر ماه صورتی
#نامههای_گمشده گابریلا تو را از ماهها پیش در امتداد طولانیترین غروب گردنهی عشاق تا انتهاییترین سنگ سرد یخزده در جنگل مه در اعماق آخرین درهی درونم میبویم. تو را میبویم آنچنان که بوی خاک مشامم را پر کند. تو را میبویم و میبوسم؛ آنچنان که حداقل مطمئن…
#نامههای_گمشده
گابریلا
مانند کلمهای هستم که نوک زبان است تا بیان شود ولی هیچ وقت ادا نمیشود. مانند گلهایی که در گرمای بندر خراب میشوند. مانند تک مصرعی که نه کامل میشود نه نوشته. مانند رازی در میان آبیها. مانند تمام شفقهای قطبی که ندیدی و تمام بارانهایی که بدون آنکه ببارند رفتند.
گابریلا. نه مجالی برای گفتن دارم نه توانی. میگویم تا کاری کرده باشم. میگویم که میشنوم؛ حال آنکه کس مرا نمیشنود. میگویی کوش میکنی. تو میدانی بعد تمام درههایی که پشت سر گذاشتیم، با تمام زخمهای خسته، با آن همه کولهبار درد، جایی که ایستادهایم، چه تنهاست.
گابریلا. نمیدانم چه میگویم و چه مینویسم. میدانم که نیاز دارم بشنوی. میدانم که نیاز دارم که بگویم. میدانم که تو را میشنوم. میدانم که از خواندن داستانم نمیترسی. میدانم که هستی، جایی «همین حوالی دوردست»
تاریکتر از آن است که نامهام را مرور و تصحیح کنم، خستهتر از آنم که بتوانم،
امضا
گابریلا
مانند کلمهای هستم که نوک زبان است تا بیان شود ولی هیچ وقت ادا نمیشود. مانند گلهایی که در گرمای بندر خراب میشوند. مانند تک مصرعی که نه کامل میشود نه نوشته. مانند رازی در میان آبیها. مانند تمام شفقهای قطبی که ندیدی و تمام بارانهایی که بدون آنکه ببارند رفتند.
گابریلا. نه مجالی برای گفتن دارم نه توانی. میگویم تا کاری کرده باشم. میگویم که میشنوم؛ حال آنکه کس مرا نمیشنود. میگویی کوش میکنی. تو میدانی بعد تمام درههایی که پشت سر گذاشتیم، با تمام زخمهای خسته، با آن همه کولهبار درد، جایی که ایستادهایم، چه تنهاست.
گابریلا. نمیدانم چه میگویم و چه مینویسم. میدانم که نیاز دارم بشنوی. میدانم که نیاز دارم که بگویم. میدانم که تو را میشنوم. میدانم که از خواندن داستانم نمیترسی. میدانم که هستی، جایی «همین حوالی دوردست»
تاریکتر از آن است که نامهام را مرور و تصحیح کنم، خستهتر از آنم که بتوانم،
امضا
❤2
زیر ماه صورتی
#نامههای_گمشده گابریلا مانند کلمهای هستم که نوک زبان است تا بیان شود ولی هیچ وقت ادا نمیشود. مانند گلهایی که در گرمای بندر خراب میشوند. مانند تک مصرعی که نه کامل میشود نه نوشته. مانند رازی در میان آبیها. مانند تمام شفقهای قطبی که ندیدی و تمام بارانهایی…
#نامههای_گمشده
گابریلا
از انتهای جهان برایت مینویسم. از آنجا که رگت را حس میکنی. با هر تپش، زندگی را با تمام «بار تحملناپذیر هستی» نفس میکشی. از آنجا که هر بار، شاید بار آخر باشد و ممکن است در بسیاری از آنها آرزو کنی که واقعا «آخرین» باشد.
گابریلا! «احتمالا وقتی دردا حمله میکنن بهت، من خیلی دور از تو ام، زیر دردای خودم. احتمالا وقتی از درد میوفتی روی زانوت، من خیلی دور از تو ام، روی زانوی خودم. فقط یادت نره تو واینستادی یه نفره. یکی داره شبیه خودت از این کوه و دره میگذره»
گابریلا! در آغوشم بگیر؛ زیر باران؛ همان زمانی که رعد و برق میخواند و من میگریستم. من چشمانم را میبندم و باران میشوم. من سنگینی را در استخوانهایم حس میکنم. من تیری که در سینهام فرو رفته را میگیرم و چشمانم را میبندم.
بلا! کسی غیر از تو، از من نمیداند. قبلا حسها کلمه میشدند. الان فقط میتوانند اشک بشوند. اشکهایی که فقط باید بریزند ولی اجازه ندارند. گابریلا! نیاز به آغوشی دارم که در کنارش هق هق کنم. نیاز به نگاهی که مستقیم بهم خیره شویم و با سکوت بگوییم که میفهمیم. که میفهمیم زندگی چقدر سخت است ولی هوای هم را داریم. نیاز به «همگریانی» دارم که بفهمد. نیاز به تو دارم که ساعت را ساکت کنی.
بلا! من دست تو را میگیرم. خاموش خواهیم بود یا با شور و شوق. پر امید یا خسته. ما سنگفرش را طی میکنیم. ما لای دود سیگارها در کافهها، ما لا به لای جمعیت و هلهله، ما لا به لای درختان، لا به لای کلمات، لا به لای ملحفههای آبی، لا به لای بوهای رنگی قهوهها، ما لا به لای سرخ و آبی، میرویم. من برای تو یک تو میشوم و تو برای من یک من. این را از من بگیر.
چشمانم از خستگی بغض دارند،
امضا
گابریلا
از انتهای جهان برایت مینویسم. از آنجا که رگت را حس میکنی. با هر تپش، زندگی را با تمام «بار تحملناپذیر هستی» نفس میکشی. از آنجا که هر بار، شاید بار آخر باشد و ممکن است در بسیاری از آنها آرزو کنی که واقعا «آخرین» باشد.
گابریلا! «احتمالا وقتی دردا حمله میکنن بهت، من خیلی دور از تو ام، زیر دردای خودم. احتمالا وقتی از درد میوفتی روی زانوت، من خیلی دور از تو ام، روی زانوی خودم. فقط یادت نره تو واینستادی یه نفره. یکی داره شبیه خودت از این کوه و دره میگذره»
گابریلا! در آغوشم بگیر؛ زیر باران؛ همان زمانی که رعد و برق میخواند و من میگریستم. من چشمانم را میبندم و باران میشوم. من سنگینی را در استخوانهایم حس میکنم. من تیری که در سینهام فرو رفته را میگیرم و چشمانم را میبندم.
بلا! کسی غیر از تو، از من نمیداند. قبلا حسها کلمه میشدند. الان فقط میتوانند اشک بشوند. اشکهایی که فقط باید بریزند ولی اجازه ندارند. گابریلا! نیاز به آغوشی دارم که در کنارش هق هق کنم. نیاز به نگاهی که مستقیم بهم خیره شویم و با سکوت بگوییم که میفهمیم. که میفهمیم زندگی چقدر سخت است ولی هوای هم را داریم. نیاز به «همگریانی» دارم که بفهمد. نیاز به تو دارم که ساعت را ساکت کنی.
بلا! من دست تو را میگیرم. خاموش خواهیم بود یا با شور و شوق. پر امید یا خسته. ما سنگفرش را طی میکنیم. ما لای دود سیگارها در کافهها، ما لا به لای جمعیت و هلهله، ما لا به لای درختان، لا به لای کلمات، لا به لای ملحفههای آبی، لا به لای بوهای رنگی قهوهها، ما لا به لای سرخ و آبی، میرویم. من برای تو یک تو میشوم و تو برای من یک من. این را از من بگیر.
چشمانم از خستگی بغض دارند،
امضا
❤6
تریلی از کوچه رد شد. دختربچهای پنج شش ساله در خانهی پلاک شانزده که وسط کوچه است را باز کرد و کفشهای قرمز براقی را بیرون انداخت و شروع به پوشیدنشان کرد. صدایی از داخل خانه داد زد: «مراقب ماشین باش!» دختربچه در حال بستن بندهای چسبی کفشش، داد زد «باشه!» بعد عروسک کاموایی خودش را از روی زمین برداشت. این موقع بود که متوجه گرد و خاک روی جوراب شلواری سفیدش شد.
چند خیابان آن ورتر، شاگرد بالاخره متوجه علامتی که ماشینهای بغل دستی میدادند تا آنها را متوجه چیزی کنند شد. موضوع را به پدر خود گفت. ماشین را کنار زدند. پیاده شدند. وقتی به پشت تریلی رسیدند، منظرهای که دیدند را نمیتوانستند باور کنند. چه کسی هزینهی این همه خسارت را میتوانست پرداخت کند؟!
خاک کوچه را گرفته بود. کلی آت و آشغال هم روی زمین ریخته بود. دختربچه در حالی که به انتهای کوچه میرفت، با تعجب به برگهای بزرگ، چوبها، قوطیهای کنسرو و خردهریزههایی که سراسر کوچه را گرفته بودند، نگاه میکرد. آخرین خانهی کوچه، خانهای با دری قدیمی بود که درختان داخل آن تا وسط کوچه شاخههایشان را میکشیدند تا توتهایشان را برای رهگذرهایی که راهشان به انتهای این کوچه بنبست رسیده عرضه کنند. دختربچه در را محکم کوبید و داد زد: «خاله!» بعد برگشت و به خردهریزهای داخل کوچه چشم دوخت.
شاگرد و راننده تا دقایقی در سکوت به در پشتی تریلی که جمع شده بود و روی زمین افتاده بود، زل زدند. داخل تریلی تاریک بود. بالاخره راننده گفت: «باید مطمئن شویم هنوز آن داخل است» چراغ گوشیاش را روشن کرد. دستانش لرزه داشتند. از میلهی کنار تریلی گرفت و بالا رفت. شاگرد نمیدانست چه کار کند. داخل تریلی خالی بود.
وقتی خاله در خانه را باز کرد، صدای جیغ کوچه را برداشت. خون همه جا بود اما سوسمار هنوز خوابیده بود.
#داستانک
چند خیابان آن ورتر، شاگرد بالاخره متوجه علامتی که ماشینهای بغل دستی میدادند تا آنها را متوجه چیزی کنند شد. موضوع را به پدر خود گفت. ماشین را کنار زدند. پیاده شدند. وقتی به پشت تریلی رسیدند، منظرهای که دیدند را نمیتوانستند باور کنند. چه کسی هزینهی این همه خسارت را میتوانست پرداخت کند؟!
خاک کوچه را گرفته بود. کلی آت و آشغال هم روی زمین ریخته بود. دختربچه در حالی که به انتهای کوچه میرفت، با تعجب به برگهای بزرگ، چوبها، قوطیهای کنسرو و خردهریزههایی که سراسر کوچه را گرفته بودند، نگاه میکرد. آخرین خانهی کوچه، خانهای با دری قدیمی بود که درختان داخل آن تا وسط کوچه شاخههایشان را میکشیدند تا توتهایشان را برای رهگذرهایی که راهشان به انتهای این کوچه بنبست رسیده عرضه کنند. دختربچه در را محکم کوبید و داد زد: «خاله!» بعد برگشت و به خردهریزهای داخل کوچه چشم دوخت.
شاگرد و راننده تا دقایقی در سکوت به در پشتی تریلی که جمع شده بود و روی زمین افتاده بود، زل زدند. داخل تریلی تاریک بود. بالاخره راننده گفت: «باید مطمئن شویم هنوز آن داخل است» چراغ گوشیاش را روشن کرد. دستانش لرزه داشتند. از میلهی کنار تریلی گرفت و بالا رفت. شاگرد نمیدانست چه کار کند. داخل تریلی خالی بود.
وقتی خاله در خانه را باز کرد، صدای جیغ کوچه را برداشت. خون همه جا بود اما سوسمار هنوز خوابیده بود.
#داستانک
👍2🤔1
خیلی دوست دارم جستار بنویسم. با این حال جایی برای به اشتراکگذاریش نداشتم و همچنین کمتر وقت میگذاشتم. میدونم که حالم رو بهتر میکنه و باید بیشترش کنم. اینجا فقط شامل محتوای داستانی، شعر و نامههای گمشده است. به همین خاطر گذاشتن جستار، حتی اگه روایی باشه، به نظرم از موضوعش خارجه. توی اون یکی کانالم، «شبکه داستانی عصبی»، هم هرچند مطالب متنوع زیادی میگذارم ولی باز حس نمیکنم خیلی مجالی برای به اشتراکگذاری جستارهام باشه. از سمت دیگه، این کانال، بیشتر دوستاییم که به خوندن محتوای متنیم علاقه دارن هستند.
در نتیجه تصمیم گرفتم که برای اینکه همهی این موارد رو رعایت کنم، توی ویرگول بنویسم!! اونجا به نظرم جای بهتری برای این نوع از محتواست؛ اما بعد از منتشر کردنشون اینجا میگذارمشون چون دوست دارم نظر و بازخورد دوستام رو بشنوم. قاعدتا نظرتون رو شخصی میتونید بهم بگید دیگه.
نکتهی دیگهای که وجود داره، نگرانیم از برداشتهایی عه که از محتوای نوشتاری جستارهام میشه. فکر میکنم با فاصله انداختن به این شکل، کمی این مسئله تعدیل بشه ولی باز با این حال پیشنهاد میکنم که بیشتر راجع به اینکه اساسا جستار چیه بخونیم. این مطلب خوبی برای شروعه:
shorturl.at/kB038
در نتیجه تصمیم گرفتم که برای اینکه همهی این موارد رو رعایت کنم، توی ویرگول بنویسم!! اونجا به نظرم جای بهتری برای این نوع از محتواست؛ اما بعد از منتشر کردنشون اینجا میگذارمشون چون دوست دارم نظر و بازخورد دوستام رو بشنوم. قاعدتا نظرتون رو شخصی میتونید بهم بگید دیگه.
نکتهی دیگهای که وجود داره، نگرانیم از برداشتهایی عه که از محتوای نوشتاری جستارهام میشه. فکر میکنم با فاصله انداختن به این شکل، کمی این مسئله تعدیل بشه ولی باز با این حال پیشنهاد میکنم که بیشتر راجع به اینکه اساسا جستار چیه بخونیم. این مطلب خوبی برای شروعه:
shorturl.at/kB038
www.shorturl.at
ShortURL - URL Shortener
ShortURL is a tool to shorten a long link and create a short URL easy to share on sites, chat and emails. Track short URL traffic and manage your links.
❤4
زیر ماه صورتی
#نامههای_گمشده گابریلا از انتهای جهان برایت مینویسم. از آنجا که رگت را حس میکنی. با هر تپش، زندگی را با تمام «بار تحملناپذیر هستی» نفس میکشی. از آنجا که هر بار، شاید بار آخر باشد و ممکن است در بسیاری از آنها آرزو کنی که واقعا «آخرین» باشد. گابریلا!…
#نامههای_گمشده
گابریلا
بالهایت را بر فراز مشرق باز کن. از آنجا که تمام جهان همانجاست. و من چقدر نمیتوانم برای دلم بگویم. گاهی کلمات را پیدا نمیکنم. اما شاید بیشتر از هر چیز، «ترس» نمیگذارد بنویسم. کی میشود که بالاخره آرام بگیرم؟ کی میشود که بالاخره نترسم؟ هیچ وقت؟
گابریلا
اسم این حس را چه بگذارم؟ خستگی؟ ملال؟ چه میشود گفت؟ خستگی نیست. خستگی را زیاد گفتهام. شاید بیشتر از خستگی، همیشه ملال است. شاید هم همان ترس است.
گابریلا
لعنت به تو. لعنت به خاطرات. لعنت به یادآوری و همه متعلقاتش. لعنت به خوبیت.
جز ترس چیز دیگری ندارم،
امضا
گابریلا
بالهایت را بر فراز مشرق باز کن. از آنجا که تمام جهان همانجاست. و من چقدر نمیتوانم برای دلم بگویم. گاهی کلمات را پیدا نمیکنم. اما شاید بیشتر از هر چیز، «ترس» نمیگذارد بنویسم. کی میشود که بالاخره آرام بگیرم؟ کی میشود که بالاخره نترسم؟ هیچ وقت؟
گابریلا
اسم این حس را چه بگذارم؟ خستگی؟ ملال؟ چه میشود گفت؟ خستگی نیست. خستگی را زیاد گفتهام. شاید بیشتر از خستگی، همیشه ملال است. شاید هم همان ترس است.
گابریلا
لعنت به تو. لعنت به خاطرات. لعنت به یادآوری و همه متعلقاتش. لعنت به خوبیت.
جز ترس چیز دیگری ندارم،
امضا
❤2🤔1
این یه داستانی عه که مدتهااااااا قبل نوشتم. یه ذره سعی کردم تر و تمیزش کنم ولی به نظرم کلا نیاز به بازنویسی داره. فعلا باشه اینجا تا یه وقتی که نمیدونم کیه ولی بازنویسیش میکنم :)))
زیر ماه صورتی
این یه داستانی عه که مدتهااااااا قبل نوشتم. یه ذره سعی کردم تر و تمیزش کنم ولی به نظرم کلا نیاز به بازنویسی داره. فعلا باشه اینجا تا یه وقتی که نمیدونم کیه ولی بازنویسیش میکنم :)))
جیغها پرواز میکنند
یک سری جیغ مدام. جیغ و جیغ و جیغ. خفه خون هم نمیگیرند. اما باز خوشحالم که بالاخره از این کابوس بلند شدم؛ با همین صداهای جیغ. مثل برف یهویی وسط بهار. انگار عینک نزدهام؛ ولی من که عینکی نیستم! هوا تاریک شده. یا حداقل چیزی که من میبینم تاریک است. باید الهه را پیدا کنم. زمان انگار کش آمده باشد؛ انگار چت بوده باشم. چند ساعت است که خوابم؟ از دیشب؟ ولی یادم نمیآید که چت کرده باشم. در هر حال همین حالا باید موتورم از تته پته بیوفتد. باید باتری به باتری کنم. همین الان یک بسته باید پیدا کنم. داد میزنم:
«الهه! الهه!»
هیچ.
یادم میافتد همیشه زیر بالشم جاساز داشتم؛ برای مواقع اورژانسی. الهه میگفت «فکر کن یک وقتی زلزله بیاید. چه میخواهی بکنی؟!» برش میدارم و میگذارم زیر زبانم. گوشم وز وز میکند. انگار یک سری حشره از شکمم شروع کنند بروند سمت کمرم و از آنجا منتشر شوند در کل بدنم. بهترین حس دنیاست. دم خدا گرم.
این برای دستگرمی خوب است ولی باید فکر جدیای بکنم. یک بسته درست و حسابی لازم دارم. نمیدانم الهه کدام گوری است؛ فقط میدانم کل ذخیرهمان را دیشب که بچهها خراب شده بودند اینجا تمام کردیم. صورتم میپرد. دارم بالا میآورم. تلو تلو خوران خودم را میکشم سمت دستشویی. شکمم جیغ جیغ میکند.
صورتی را در آینه میبینم. نمیشناسم. صورتی خاکستری که محو میشود. صورتی رنگ پریده با چشمانی قرمز. صورتی که انگار چهره ندارد؛ به چهرهی مانکنها میماند.
چهرهی یخزدهی توی آینه مرا یاد حسام میاندازد. باید پیدایش کنم. حتما او بستهای با خود دارد. هر چه زنگ میزنم ریجکت میکند. اولین باری را به یاد میآورم که حسام را دیدم؛ شبی که یک سری آدم جدید با الهه خراب شدند اینجا. انگار مست بودند. حرفایش مثل عرق سگی بود. همانقدر آشغال و همانقدر دیوانهکننده. حرف که میزد دیوانهام میکرد. بعد از حسام، جیغها شروع شدند.
مدتهاست که شانههایم درد میکند. الهه میگوید باید کمتر استفاده کنم. چرت محض. فکر کنم تا الان ۸ بار بهش زنگ زدهام. همه آب شدهاند رفتهاند توی زمین.
به بابایی که مدتهاست آب شده و رفته توی زمین فکر میکنم. بعد از بابا، مامان مرض ترس گرفت. مالیخولیایی شده بود. شب تا صبح و صبح تا شب یک سر تسبیح دستش بود. تقتق دانههای تسبیح صدای جیغجیغ بود.
تهران، برای هر کسی که آنجا زندگی میکند، همیشه پر از کلاغ است؛ چه برسد به من پنیرفروش که صرفا برای فرار کردن، سر از تهران درآورده. مدت زیادی ولگردی کردم. آخرش الهه را پیدا کردم. رفیق قدیمی دبستان. این دنیا به من چند تا رفیق این شکلی بدهکار است. از آن موقع، همخانهی الهه شدم. خانهای که هیچ چیزی نیست که آنجا امتحان نشده باشد.
دارم دیوانه میشوم. پا میشوم و راه میافتم سمت خانهی احمد، پاتوق همیشگی حسام و بقیهی پسرها. معمولا آنجا یک چیزی پیدا میشد. باید پیدایش میکردم. چجوری رفتم؟ میپرسی چجوری رفتم؟ تو عاقلی؟ وقتی نیاز داشته باشی مهم نیست که گیجی یا چی. اتوماتیک پاهایت میروند.
رسیدم خانهی احمد. در طاق باز بود و همه چی وسط بود. همیشه به هم ریخته بود و انواع آشغال غذاهای هفته و لباسهای چرک را این ور و آن ور خونه میشد دید. ببین این بار چه بود که گفتم کثافت محض است. رفتم تو. هر چی داد زدم هیچ کس نبود. یک بسته هم پیدا نکردم.
گوشیم زنگ میخورد. حسام است. تا برمیدارم بدون مقدمه میپرسد که بستهی دو کیلویی را من به احمد دادم یا نه. تا میخواهم خودم را جمع کنم و چیزی بگویم، میگوید که احمد مرده و پلیس وارد ماجرا شده. چیزی هم راجع به خانهی احمد میگوید که نمیفهمم و بعد صدای جیغ جیغ را از تلفن میشنوم. هر چه زنگ میزنم دیگر در دسترس نیست. شانههایم از درد انگار میشکنند.
باید یک سیگار دود میکردم تا مخم کمی گرم شود. الحق که همسایههایشان دیوانه بودند. با این همه کثافتکاریمان کاری نداشتند ولی الا و بلا که سیگار را باید برید پشت بوم بکشید.
رفتم بالا. سیگار را روشن کردم. شانههایم انگاری کسی خنجری بگذارد و فرو کند داخل. چقدر جیغ؟ چقدر، ها؟ ماشینها هم جیغ میکشند. چند تا ماشین سیاه که از دور وارد خیابان شدند.
دوباره برداشتم و زنگ زدم به حسام. باز صدای جیغ جیغ. به صدای جیغ جیغ بچهای فکر میکنم که از درون خودم میشنوم. میروم لبهی پشت بوم. از درد شانهام داد میزنم. هق هق میکنم. صدای جیغ ماشینها. صدای به هم خوردن یک سری پرنده. درد شانههایم. میخواهم برای چند لحظه که شده تمام شود. میخواهم پرواز کنم. ناگهان میبینم که درد شانهام دیگر قطع شده. چشمانم را که باز میکنم، دو تا بال سیاه بزرگ روی شانههایم دارم. جیغ میشوم.
#داستان_کوتاه
یک سری جیغ مدام. جیغ و جیغ و جیغ. خفه خون هم نمیگیرند. اما باز خوشحالم که بالاخره از این کابوس بلند شدم؛ با همین صداهای جیغ. مثل برف یهویی وسط بهار. انگار عینک نزدهام؛ ولی من که عینکی نیستم! هوا تاریک شده. یا حداقل چیزی که من میبینم تاریک است. باید الهه را پیدا کنم. زمان انگار کش آمده باشد؛ انگار چت بوده باشم. چند ساعت است که خوابم؟ از دیشب؟ ولی یادم نمیآید که چت کرده باشم. در هر حال همین حالا باید موتورم از تته پته بیوفتد. باید باتری به باتری کنم. همین الان یک بسته باید پیدا کنم. داد میزنم:
«الهه! الهه!»
هیچ.
یادم میافتد همیشه زیر بالشم جاساز داشتم؛ برای مواقع اورژانسی. الهه میگفت «فکر کن یک وقتی زلزله بیاید. چه میخواهی بکنی؟!» برش میدارم و میگذارم زیر زبانم. گوشم وز وز میکند. انگار یک سری حشره از شکمم شروع کنند بروند سمت کمرم و از آنجا منتشر شوند در کل بدنم. بهترین حس دنیاست. دم خدا گرم.
این برای دستگرمی خوب است ولی باید فکر جدیای بکنم. یک بسته درست و حسابی لازم دارم. نمیدانم الهه کدام گوری است؛ فقط میدانم کل ذخیرهمان را دیشب که بچهها خراب شده بودند اینجا تمام کردیم. صورتم میپرد. دارم بالا میآورم. تلو تلو خوران خودم را میکشم سمت دستشویی. شکمم جیغ جیغ میکند.
صورتی را در آینه میبینم. نمیشناسم. صورتی خاکستری که محو میشود. صورتی رنگ پریده با چشمانی قرمز. صورتی که انگار چهره ندارد؛ به چهرهی مانکنها میماند.
چهرهی یخزدهی توی آینه مرا یاد حسام میاندازد. باید پیدایش کنم. حتما او بستهای با خود دارد. هر چه زنگ میزنم ریجکت میکند. اولین باری را به یاد میآورم که حسام را دیدم؛ شبی که یک سری آدم جدید با الهه خراب شدند اینجا. انگار مست بودند. حرفایش مثل عرق سگی بود. همانقدر آشغال و همانقدر دیوانهکننده. حرف که میزد دیوانهام میکرد. بعد از حسام، جیغها شروع شدند.
مدتهاست که شانههایم درد میکند. الهه میگوید باید کمتر استفاده کنم. چرت محض. فکر کنم تا الان ۸ بار بهش زنگ زدهام. همه آب شدهاند رفتهاند توی زمین.
به بابایی که مدتهاست آب شده و رفته توی زمین فکر میکنم. بعد از بابا، مامان مرض ترس گرفت. مالیخولیایی شده بود. شب تا صبح و صبح تا شب یک سر تسبیح دستش بود. تقتق دانههای تسبیح صدای جیغجیغ بود.
تهران، برای هر کسی که آنجا زندگی میکند، همیشه پر از کلاغ است؛ چه برسد به من پنیرفروش که صرفا برای فرار کردن، سر از تهران درآورده. مدت زیادی ولگردی کردم. آخرش الهه را پیدا کردم. رفیق قدیمی دبستان. این دنیا به من چند تا رفیق این شکلی بدهکار است. از آن موقع، همخانهی الهه شدم. خانهای که هیچ چیزی نیست که آنجا امتحان نشده باشد.
دارم دیوانه میشوم. پا میشوم و راه میافتم سمت خانهی احمد، پاتوق همیشگی حسام و بقیهی پسرها. معمولا آنجا یک چیزی پیدا میشد. باید پیدایش میکردم. چجوری رفتم؟ میپرسی چجوری رفتم؟ تو عاقلی؟ وقتی نیاز داشته باشی مهم نیست که گیجی یا چی. اتوماتیک پاهایت میروند.
رسیدم خانهی احمد. در طاق باز بود و همه چی وسط بود. همیشه به هم ریخته بود و انواع آشغال غذاهای هفته و لباسهای چرک را این ور و آن ور خونه میشد دید. ببین این بار چه بود که گفتم کثافت محض است. رفتم تو. هر چی داد زدم هیچ کس نبود. یک بسته هم پیدا نکردم.
گوشیم زنگ میخورد. حسام است. تا برمیدارم بدون مقدمه میپرسد که بستهی دو کیلویی را من به احمد دادم یا نه. تا میخواهم خودم را جمع کنم و چیزی بگویم، میگوید که احمد مرده و پلیس وارد ماجرا شده. چیزی هم راجع به خانهی احمد میگوید که نمیفهمم و بعد صدای جیغ جیغ را از تلفن میشنوم. هر چه زنگ میزنم دیگر در دسترس نیست. شانههایم از درد انگار میشکنند.
باید یک سیگار دود میکردم تا مخم کمی گرم شود. الحق که همسایههایشان دیوانه بودند. با این همه کثافتکاریمان کاری نداشتند ولی الا و بلا که سیگار را باید برید پشت بوم بکشید.
رفتم بالا. سیگار را روشن کردم. شانههایم انگاری کسی خنجری بگذارد و فرو کند داخل. چقدر جیغ؟ چقدر، ها؟ ماشینها هم جیغ میکشند. چند تا ماشین سیاه که از دور وارد خیابان شدند.
دوباره برداشتم و زنگ زدم به حسام. باز صدای جیغ جیغ. به صدای جیغ جیغ بچهای فکر میکنم که از درون خودم میشنوم. میروم لبهی پشت بوم. از درد شانهام داد میزنم. هق هق میکنم. صدای جیغ ماشینها. صدای به هم خوردن یک سری پرنده. درد شانههایم. میخواهم برای چند لحظه که شده تمام شود. میخواهم پرواز کنم. ناگهان میبینم که درد شانهام دیگر قطع شده. چشمانم را که باز میکنم، دو تا بال سیاه بزرگ روی شانههایم دارم. جیغ میشوم.
#داستان_کوتاه
👌1
یه چیزایی گاهی مینویسم توی توییتر به اسم «صحنه مانده»
گفتم اینجا هم بذارم
خیلی موضوع یا فرمت یا هیچ چیز مشخصی ندارند
دقیقا و فقط یه صحنهان
یه صحنه که یهو اومده توی ذهنم یه لحظه و همین! و بعد رفته. ولی یه ردی ازش مونده. مثل شهابسنگ.
عموما هم خیلی کوتاهن، یک یا حداکثر دو توییت.
گفتم اینجا هم بذارم
خیلی موضوع یا فرمت یا هیچ چیز مشخصی ندارند
دقیقا و فقط یه صحنهان
یه صحنه که یهو اومده توی ذهنم یه لحظه و همین! و بعد رفته. ولی یه ردی ازش مونده. مثل شهابسنگ.
عموما هم خیلی کوتاهن، یک یا حداکثر دو توییت.
زیر ماه صورتی
یه چیزایی گاهی مینویسم توی توییتر به اسم «صحنه مانده» گفتم اینجا هم بذارم خیلی موضوع یا فرمت یا هیچ چیز مشخصی ندارند دقیقا و فقط یه صحنهان یه صحنه که یهو اومده توی ذهنم یه لحظه و همین! و بعد رفته. ولی یه ردی ازش مونده. مثل شهابسنگ. عموما هم خیلی کوتاهن،…
بالای کوه دیدیمش. خیلی سنگین اما خیلی نرم راه میرفت، انگار که شبحی عه که معلقه. این بار چطور میشد؟ این سوال همه بود.
وقتی شروع کرد به دویدن، بالهاش رو دیدم که نمایان میشدند. نزدیک لبه صخره که رسید، دو تا بالش کل آسمون رو گرفته بود.
این بار، اما، لای پرها، قطعاتی طلایی چشمو میزد. نمیدونم چرا ولی از برق این طلاها، خشمی غمگین مزهی دهنم شد. خشمی طلایی و آبی اما ترش.
#صحنه_مانده
وقتی شروع کرد به دویدن، بالهاش رو دیدم که نمایان میشدند. نزدیک لبه صخره که رسید، دو تا بالش کل آسمون رو گرفته بود.
این بار، اما، لای پرها، قطعاتی طلایی چشمو میزد. نمیدونم چرا ولی از برق این طلاها، خشمی غمگین مزهی دهنم شد. خشمی طلایی و آبی اما ترش.
#صحنه_مانده
❤3
من کلاه قهوهایم رو میگذارم؛ تو کلاه لبهدار قرمزتو بگذار
گوشی سمت راستی رو هم تو بگذار که قراره دلکش گوش کنیم توی مسیر
دفترچه نقاشیم رو هم برداشتم که وقتی داری قهوهات رو میخوری بکشمت
اصلا میخوای تو دلکش بخون
#صحنه_مانده
گوشی سمت راستی رو هم تو بگذار که قراره دلکش گوش کنیم توی مسیر
دفترچه نقاشیم رو هم برداشتم که وقتی داری قهوهات رو میخوری بکشمت
اصلا میخوای تو دلکش بخون
#صحنه_مانده
❤4
زیر ماه صورتی
#نامههای_گمشده گابریلا بالهایت را بر فراز مشرق باز کن. از آنجا که تمام جهان همانجاست. و من چقدر نمیتوانم برای دلم بگویم. گاهی کلمات را پیدا نمیکنم. اما شاید بیشتر از هر چیز، «ترس» نمیگذارد بنویسم. کی میشود که بالاخره آرام بگیرم؟ کی میشود که بالاخره…
Gabriella
Spread your wings over the east, as the whole world is there. Sometimes I can't find the words. But perhaps more than anything else, "fear" prevents me. When will I finally relax?
Thee, Gabriella, be the spring that rises.
Spread your wings over the east, as the whole world is there. Sometimes I can't find the words. But perhaps more than anything else, "fear" prevents me. When will I finally relax?
Thee, Gabriella, be the spring that rises.
❤1
مثلا یه بعد از ظهر تابستونی، بعد ناهار، روی اون تیکه از فرش قدیمی که نور خورشید از لای پرده افتاده روش دراز میکشیم. «ابوعطا» از «خاطره پروانه» پخش میشه. گل و گیاههایی که مدام بهشون میرسی رو همینجوری لشکرده تماشا میکنیم تا یه ذره بگذره و پا شیم چایی و نبات بخوریم
#صحنه_مانده
#صحنه_مانده
❤4🔥1
Forwarded from A better name
۳۱
هر شب قبل از خواب
تا میتوانم
شعر سپید شیرین میخوانم
یلکه خوابم ببرد
بلکه لااقل در خواب ببوسمش.
هر شب قبل از خواب
تا میتوانم
شعر سپید شیرین میخوانم
یلکه خوابم ببرد
بلکه لااقل در خواب ببوسمش.
❤2