Forwarded from موج
ساکنان دریا ؛
پس از مدتی
دیگر صدای امواج را
نمیشنوند
چه تلخ است روایت غم بار عادت!
پس از مدتی
دیگر صدای امواج را
نمیشنوند
چه تلخ است روایت غم بار عادت!
Forwarded from Sarcasm 1👑1 (TYTY🗝)
کنار تموم خاطره هام با این اهنگ
Forwarded from Sarcasm 1👑1 (TYTY🗝)
امروز فقط مال تو رو یادم اومد :)
من خدا را در قمقمه آب یافتهام! در عطر یک گل، در خلوص برخی کتابها و حتی نزد بیدینان.
اما تقریبا هیچ گاه وی را نزد آنانی که کارشان سخن گفتن از اوست، نیافتم.
اما تقریبا هیچ گاه وی را نزد آنانی که کارشان سخن گفتن از اوست، نیافتم.
اشک رازیست
لبخند رازیست
عشق رازیست
اشکِ آن شب لبخندِ عشقم بود.
قصه نیستم که بگویی
نغمه نیستم که بخوانی
صدا نیستم که بشنوی
یا چیزی چنان که ببینی
یا چیزی چنان که بدانی...
من دردِ مشترکم
مرا فریاد کن.
درخت با جنگل سخن میگوید
علف با صحرا
ستاره با کهکشان
و من با تو سخن میگویم
نامت را به من بگو
دستت را به من بده
حرفت را به من بگو
قلبت را به من بده
من ریشههای تو را دریافتهام
با لبانت برای همه لبها سخن گفتهام
و دستهایت با دستانِ من آشناست.
در خلوتِ روشن با تو گریستهام
برایِ خاطرِ زندگان،
و در گورستانِ تاریک با تو خواندهام
زیباترینِ سرودها را
زیرا که مردگانِ این سال
عاشقترینِ زندگان بودهاند.
دستت را به من بده
دستهای تو با من آشناست
ای دیریافته با تو سخن میگویم
بهسانِ ابر که با توفان
بهسانِ علف که با صحرا
بهسانِ باران که با دریا
بهسانِ پرنده که با بهار
بهسانِ درخت که با جنگل سخن میگوید
زیرا که من
ریشههای تو را دریافتهام
زیرا که صدای من
با صدای تو آشناست...
لبخند رازیست
عشق رازیست
اشکِ آن شب لبخندِ عشقم بود.
قصه نیستم که بگویی
نغمه نیستم که بخوانی
صدا نیستم که بشنوی
یا چیزی چنان که ببینی
یا چیزی چنان که بدانی...
من دردِ مشترکم
مرا فریاد کن.
درخت با جنگل سخن میگوید
علف با صحرا
ستاره با کهکشان
و من با تو سخن میگویم
نامت را به من بگو
دستت را به من بده
حرفت را به من بگو
قلبت را به من بده
من ریشههای تو را دریافتهام
با لبانت برای همه لبها سخن گفتهام
و دستهایت با دستانِ من آشناست.
در خلوتِ روشن با تو گریستهام
برایِ خاطرِ زندگان،
و در گورستانِ تاریک با تو خواندهام
زیباترینِ سرودها را
زیرا که مردگانِ این سال
عاشقترینِ زندگان بودهاند.
دستت را به من بده
دستهای تو با من آشناست
ای دیریافته با تو سخن میگویم
بهسانِ ابر که با توفان
بهسانِ علف که با صحرا
بهسانِ باران که با دریا
بهسانِ پرنده که با بهار
بهسانِ درخت که با جنگل سخن میگوید
زیرا که من
ریشههای تو را دریافتهام
زیرا که صدای من
با صدای تو آشناست...
تا اطلاع ثانوی بدون اسم pinned «اشک رازیست لبخند رازیست عشق رازیست اشکِ آن شب لبخندِ عشقم بود. قصه نیستم که بگویی نغمه نیستم که بخوانی صدا نیستم که بشنوی یا چیزی چنان که ببینی یا چیزی چنان که بدانی... من دردِ مشترکم مرا فریاد کن. درخت با جنگل سخن میگوید علف با صحرا ستاره با کهکشان و…»
تو چه دانی که پسِ هر نگهِ ساده ی من،
چه جنونی
چه نیازی،
چه غمیست؟
چه جنونی
چه نیازی،
چه غمیست؟
Forwarded from ARF's (ARF)
من از همیشه
سرشکستهترم.
روح سرکشم
درگوشهای از
زندان تنم
عبوسوارانه
خَموش مانده.
او دیگر
از این رنجور نیست
که پر نمیکشد.
او فقط میخواهد
همچو قبل
بالی نداشته باشد
که حسرتی برایش نباشد.
سرشکستهترم.
روح سرکشم
درگوشهای از
زندان تنم
عبوسوارانه
خَموش مانده.
او دیگر
از این رنجور نیست
که پر نمیکشد.
او فقط میخواهد
همچو قبل
بالی نداشته باشد
که حسرتی برایش نباشد.