دارم کاچی بِه از هیچی میخورم و پیغامهای متنی رو بالا و پایین میکنم.
بعد از امتحانات این ترم، به میانسالگی سلام کردهام.
بعد از امتحانات این ترم، به میانسالگی سلام کردهام.
به یاد داشته باشید که تمامی قیود و خط و مرزها از شکوه انسان کم میکنه. پس آزاده ادامه بدین.
به اندازهی دوردستها از آشنایانم دورم و دلتنگ. میخواهم به تکتکشان خط بنویسم که دلم برای حضور و دستانت بیدلی میکند.
کاش سر و گوشم میجنبید یه غلط خوب میکردم.
هرموقع دلم خوش میشه به عزیزهای داخل جونم، آهنگهای مورد علاقهم رو میفرستم.
نطلبیده طلبیده شدم یزد.
خداوندا گویی که هستی و الان که هستی ببوسمت.
خداوندا گویی که هستی و الان که هستی ببوسمت.
خرمالو میخوام. خرمالوی هدیهای.
مثلا دوستی چیزی بعنوان هدیه یک جعبه خرمالو برام بخره. حتما هدیه باشه.
مثلا دوستی چیزی بعنوان هدیه یک جعبه خرمالو برام بخره. حتما هدیه باشه.
چنان بیدارم تو گویی که چشمانم هرگز نه رنگ خواب رو دیده باشه نه میخواد که ببینه، نه بخواد که ببینه.
بلاموضوع ناگهان ترسیدم. دلشورهام گرفت. سندرومها یکی یکی سراغم آمدند. چه چیزی داشتم که نبود؟ هیچ.
بعد فهمیدم که من همیشه باید بترسم تا زهر وجودم گرفته شود، تا کمتر از خودم باشم. ماهیت جانوریام باید همیشه شلاق بخورد تا شر به پا نکند، به ضرب ترس.
بعد فهمیدم که من همیشه باید بترسم تا زهر وجودم گرفته شود، تا کمتر از خودم باشم. ماهیت جانوریام باید همیشه شلاق بخورد تا شر به پا نکند، به ضرب ترس.
کاش یک ماهی بودم. اونجوری حتما غصههام رو یادم میرفت. تاریخ یادم میرفت. اون رو یادم میرفت. اونها رو یادم میرفت. اینکه توی تنگم رو هم یادم میرفت.
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
مُصَيِّب گردوهاي من كجان؟
Video message
یه امروز آروان من رو سپرده دست فرداد: از ساعت ۴:۳۰ دارم بازی این جماعت الواتباز رو تماشا میکنم. میخوام در برم هم، فرداد زنگ میزنه کجا رفتی؟ گم میشی.
تنها میتونم خیلی کنارشون خنده کنم.
#سفرنامهیزد
تنها میتونم خیلی کنارشون خنده کنم.
#سفرنامهیزد
میخواستم که زنی داشته باشم بوی گرمابه زنانه بدهه، جای پیغمبر بودم میرفتم فلکالافلاک، عارف فرداد بود و مدام من رو کنارش مینشوند و میگفت از کنارم جم نخور گم میشی، لکه عینک بودم و صاحابعینک میزدودم، نیمکیلو شیرینی خامهای بودم که دیشب به دست کاشفی و صالح تموم شد، قلنجی بودم که مهران تو کافه عرفان میشکوند، توتون رشتهای بودم که مرادی بازم میکرد و من رو میپیچید؛ افسوس که الان زنی با گوشه لاک پریدهای هستم که سر کلاس ادبیات استاد حرّاف و خرفتی نشستم و خواب داره من رو میبره اونجا که غم نباشه.
