مُصَيِّب گردوهاي من كجان؟ – Telegram
مُصَيِّب گردوهاي من كجان؟
1.21K subscribers
550 photos
42 videos
1 file
6 links
Download Telegram
حوصله‌م رو سگ خورده.
به اندازه‌ی دوردست‌ها از آشنایانم دورم و دلتنگ. می‌خواهم به تک‌تک‌شان خط بنویسم که دلم برای حضور و دستانت بی‌دلی می‌کند.
دلم ولگردی‌های نیمه‌شبانه میخواد.
کاش سر و‌ گوشم می‌جنبید یه غلط خوب می‌کردم.
مسائل زندگانیم مته به خشخاشم میذارن.
هرموقع دلم خوش میشه به عزیزهای داخل جونم، آهنگ‌های مورد علاقه‌م رو می‌فرستم.
بچه دمغم.
می‌خوام راهزن بشم.
نطلبیده طلبیده شدم یزد.
خداوندا گویی که هستی و الان که هستی ببوسمت.
خرمالو میخوام. خرمالوی هدیه‌ای.
مثلا دوستی چیزی بعنوان هدیه یک جعبه خرمالو برام بخره. حتما هدیه باشه.
چنان بیدارم تو گویی که چشمانم هرگز نه رنگ خواب رو دیده باشه نه میخواد که ببینه، نه بخواد که ببینه.
‏بلاموضوع ناگهان ترسیدم. دلشوره‌ام گرفت. سندروم‌ها یکی یکی سراغم آمدند. چه چیزی داشتم که نبود؟ هیچ.
‏بعد فهمیدم که من همیشه باید بترسم تا زهر وجودم گرفته شود، تا کمتر از خودم باشم. ماهیت جانوری‌‌ام باید همیشه شلاق بخورد تا شر به پا نکند، به ضرب ترس.
‏کاش یک ماهی بودم. اونجوری حتما غصه‌هام رو یادم می‌رفت. تاریخ یادم می‌رفت. اون رو یادم می‌رفت. اون‌ها رو یادم می‌رفت. اینکه توی تنگم رو هم یادم می‌رفت.
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
مُصَيِّب گردوهاي من كجان؟
Video message
یه امروز آروان من رو سپرده دست فرداد: از ساعت ۴:۳۰ دارم بازی این جماعت الوات‌باز رو تماشا میکنم. میخوام در برم هم، فرداد زنگ میزنه کجا رفتی؟ گم میشی.
تنها می‌تونم خیلی کنارشون خنده کنم.
#سفرنامه‌یزد
By Bronfer.
میخواستم که زنی داشته باشم بوی گرمابه زنانه بدهه، جای پیغمبر بودم می‌رفتم فلک‌الافلاک، عارف فرداد بود و مدام من رو کنارش می‌نشوند و می‌گفت از کنارم جم نخور گم میشی، لکه عینک بودم و صاحاب‌عینک می‌زدودم، نیم‌کیلو شیرینی خامه‌ای بودم که دیشب به دست کاشفی و صالح تموم شد، قلنجی بودم که مهران تو کافه عرفان می‌شکوند، توتون رشته‌ای بودم که مرادی بازم می‌کرد و من رو می‌پیچید؛ افسوس که الان زنی با گوشه لاک پریده‌ای هستم که سر کلاس ادبیات استاد حرّاف و خرفتی نشستم و خواب داره من رو می‌بره اونجا که غم نباشه.
در میان انبوهی از مسائل کلان هستم، دلتان که برای بنده‌ی حقیر تنگ شد به پای کلاغ‌های خبرچین میان هزارتا دسته با پرهای شکسته میگن که عاشق تو تو انزوا نشسته ببندید؛ خواهم خواند و جوابیه خواهم فرستاد.
صبر میکنم شاید تهش ارکیده شدم.