رفتیم غریبانه: بیصدا وُ پنهانی از یاد نبر خون را، خونی که شتک میزد.
“اعدامی دیگر؛ محمد قبادلو.”
“اعدامی دیگر؛ محمد قبادلو.”
این شما بودین که به من دل لانه کردن روی شاخههاتون رو دادین؛
شما درخت ثقلریشه نجیب من.
شما درخت ثقلریشه نجیب من.
نظربازی و گستاخیِ نظر و خیره شدنهای خیرهسرانه تا فردا دلکش و خواستنیاند؛ منتها اگر از انسان درست با طریقه میزان دیده باشین، خیرهسری و نظربازی اگر میزان باشه، آدمیزاد رو به وجد میاره.
بحمدلله زندهام؛ گوشهای بودم و داشتم پِش میانداختم و نظارهگر اوضاع بودم.
آقا/خانم که شما باشید، باز فیالسابق کمی ژاژ میخاییدم و سرتان را درد میآوردم؛ حالا؟ هرچه اینور آنور میکنم چیزی درخور سردرد دادنتان دستم نمیآید.
برآیند احوالات یک سال از سر گذشته اینجور که، احساس غنای نسبی میکنم، نگرانیهای گذشته دیگر بادی نیستند که این بید را بلرزانند، انسانِ “درآنی” شدهام-همینکه در لحظه از اصل تعادل حیاتی تبعیت کنم خوب است، لحظه بعدی را کی دیده؟ کی شنیده؟
از رد و بدل کردن پیغام متنی حذر میکنم، برایم دشوار است، خیلی دشوار.
نهایت پیغام تکخطی بدهم و بگیرم.
آرزویم این است که زودتر موهایم بلند شوند.
در جواب سوال “سبز مثل؟!” میگویم: “سبز مثل دَدیا. “ محوری که خط زندگانیام حولاش میگردد.
به سلک گذشته، امید که سال پیش رو سال آزادی، بیپروایی و سبز برایمان باشد.
:**
امضا/قازلّه.
برآیند احوالات یک سال از سر گذشته اینجور که، احساس غنای نسبی میکنم، نگرانیهای گذشته دیگر بادی نیستند که این بید را بلرزانند، انسانِ “درآنی” شدهام-همینکه در لحظه از اصل تعادل حیاتی تبعیت کنم خوب است، لحظه بعدی را کی دیده؟ کی شنیده؟
از رد و بدل کردن پیغام متنی حذر میکنم، برایم دشوار است، خیلی دشوار.
نهایت پیغام تکخطی بدهم و بگیرم.
آرزویم این است که زودتر موهایم بلند شوند.
در جواب سوال “سبز مثل؟!” میگویم: “سبز مثل دَدیا. “ محوری که خط زندگانیام حولاش میگردد.
به سلک گذشته، امید که سال پیش رو سال آزادی، بیپروایی و سبز برایمان باشد.
:**
امضا/قازلّه.
هیاهو بسه! میخوام برگردم به سکوت و سکون پیرانهام.
خوبم مامان. رفتهم روی برفهای جنگل دراز کشیدهم.
خیالت راحت.
خیالت راحت.
انگار که این بچهم هم مرده به دنیا اومده باشه و ترس این رو داشته باشم که اینبار چجوری خبرش رو به شوهرم بدم که ازم ناامید نشه؟
از همه چیز اندازه کذبهایی که روزانه برای خودم میبافم، دورم.
تمام تلاشم برای بیان غم و محنتی که دارم بیحاصل مانده؛ دانستم غمی که توانسته به کلمه جاری شود دیگر غم باعزتی نیست، حضیض شده؛ همین غم حضیض شده را هم دیگران متوجه نیستند.
جای غم در دل است نه زبان.
جای غم در دل است نه زبان.
ته تمام های و هویها و یک سر و هزار سوداها، میانهخوری و کنارهگردی سلک و طریقهام شده.
اصلن خوشم نمیآد تو رو جزو اجسام حساب کنم. دلم میخواد فرق کنی توی ذهنم. ولی تو هم دیگه مثل اجسام— مثل باقی اجسامی. دیگه من رو نمیبینیم. دیگه نمیبینیم که مینویسم.
میگم: «کمکم سبک میشه.» مینویسم: «کمکم سبک میشی. میری» و میرم.
میگم: «کمکم سبک میشه.» مینویسم: «کمکم سبک میشی. میری» و میرم.
[قربانت گردم تا کنون دو سه کاغذ فرستادهام که بدون جواب مانده، شاید مُردی و خدا بیامرزدت.]
-صادق هدایت
-صادق هدایت