مُصَيِّب گردوهاي من كجان؟ – Telegram
مُصَيِّب گردوهاي من كجان؟
1.21K subscribers
550 photos
42 videos
1 file
6 links
Download Telegram
عزیزم کاش دستت رو روی صورتم جا میذاشتی.
‏ماه‌ها از هر پیشامدی دوری کردم تا از انتخاب طفره برم. حالا موعد رسیده و چطور چشم بپوشم؛ از عاطفه، از آینده، از خواست، از واقعیت؟
‏متأسفم، تخیل من با حقیقت سنخیتی نداشت.
نخواه که روزها از من سراغی بگیری جانم، روزها بوی مردگی و سگ می‌دهم.
من بوی شب می‌دهم، شب‌ها سراغم را بگیر.
آه عزیزم! یادم افتاد داری فراموشم میشی و از بابتش ناراحتم. بالا رفتن سن این چیزها رو هم داره، چیزها برات زود رنگ می‌بازن.
‏«چون شبیّ و،
‏اگر اراده کنم
‏شبتَر.»

‏-دیدن | بیژن الهی
هر ده‌نفرشان بر این جمله اتفاق‌نظر و تأکید داشتند که :«در نهایت یکی رام‌ات می‌کنه غزاله.»
“رام‌ کردن” هم اصولی دارد، من هم که سراسر مکافات، معمولا این قصه داستان می‌شود و کار به رام شدن/کردن نمی‌رسد.
محتویات لیوان را سر می‌کشم و با آهنگ روی میز ضرب می‌گیرم.
‏این قندون رو می‌بینی؟ به این شکل میذارم‌ات کنار.
-پس او چه؟
+او خود توست.
-پس بر که سجده کنم؟
+سجده نکن! چرخ بزن. دور خودت چرخ بزن.
یادم افتاد یه داوودسگ‌دست بود، از بیخ انسان نابه‌هنگامی بود.
میخوام شبیه داوود‌سگ‌دست بشم.
عزیزم!
سر بی‌کسی سلامت.
‏زنگ زدم به احمد، با جزئیات گفتم چنین آسیاب قهوه‌ای می‌خوام و توضیح دادم چرا. کمی سکوت کرد، گفت: «عزیز کوچولوم، باز داری برای مشکلات واقعی‌‌ت، دنبال راه‌حل‌های خیالی می‌گردی.»
من کج‌دار و مریز نمیرم جلو،
من خود “کج‌دار و مریز”‌ ام دیگه.
“فاقد کارآمدی شده‌ام.” این را گفتم و سیگار را خاموش کردم، اشاره کردم همین یک عمل ساده را هم قبلا درست انجام میدادم، کشیدن سیگار؛ اما حالا؟ زشت سیگار می‌کشم، فقط می‌کشم که بکشم.
پیش‌تر آگاه و به اختیار سکوت می‌کردم، حرف داشتم ولی صحبت اضاف برایم حشو بود؛ حالا؟ مذاق تلخ‌ام حرفی برایم نگذاشته؛ سکوت‌م هم زشت شده.
پیش‌ترها بی‌گدار به آب می‌زدم و حاصلش خوب می‌شد، حالا احوال بی‌گدار به آب زدن را هم ندارم؛ شده‌ام بالساکنی که سکون‌ش زشت است.
یک مگس می‌داند باید مگس باشد و کارهای مربوط به یک مگس را انجام دهد؛ مثال اینکه هرجا تاپاله گهی بود، پیدایش شود و تغذیه کند، یک مگس می‌داند زندگانی‌ش را چطور و چگون بگذراند.
من اما فکر می‌کنم آدم نیستم، آدم بودن را بلد نیستم، یادم رفته یک آدم چه کارهایی می‌کند تا کمی از زندگانی‌ش راضی باشد. نمیدانم چکار کنم تا کمی حس کنم انسان‌ام.
ناکارآمد ام و این مرا بسیار مکدر کرده.
همین یک عمل ساده‌ی سیگار کشیدن را هم درست انجام نمی‌دهم.
اطوار این روزهایم، مضحک و نادیدنی‌ست.
کسی این اطوارها را داشت، یحتمل انگی بهش می‌چسباندم.
حالا فهمیدم انسان ذاتاً موجود اطواری‌ست؛ غالباً در اطوار است. اطواری به دنیا آمده، ادامه داده و از بین می‌رود.
عزیزم امید داشتم دست‌کم شما متوجه اطوار نامناسبم باشی و دستت را به صورتم بگذاری تا بی‌اطوار کنارت قرار گیرم.
افسوس! شما هم متوجه نبودی، لابد در دلت انگی هم بهم چسباندی.
اهمیتی ندارد.
باید بروم. پای ماندن ندارم.
به اصرار پدر دیشب راهی خانه شدم. تا امروز ظهر بودم، گفتم کارها دارم باید برگردم؛ کاری نداشتم، ندارم؛ گوشت‌‌تلخ‌ ام و مناسب مجمع گرم چله‌ای خانواده؟ نح.
اینجور‌‌ بهتر است.
از دور شادباشی می‌گویم و می‌گویند.
اینجور بهتر است.
برای پدر عکس با هندوانه‌ فرستادم که زیاد غصه‌ای نباشد هندوانه نخورده رفتم؛
اینجور بهتر است.
به اَمَد می‌گویم نکند سال‌ها همین‌طور یکه و در سکوت یلدا و ملدا و این‌ها را طی کنم؟
می‌گوید: «برجک‌ات همینطور خراب باشد، اینجور بهتر است.»


از دوردست‌ها:
یلداتان مبارک‌ها باشد.
تصمیم گرفته بودم که دست از چیزها بشورم و به زندگی میانه‌‌خوری و کناره‌گردی خو بگیرم.
چیزها طولانی‌مدت درگیرم نکنند و الزامی برای چیزی نداشته باشم.
حوصله‌م سر رفته، دنبال دردسر می‌گردم.

باید که کمی ناپرهیزی.
شاهو یه قسمتی از متن کوردی رو به این صورت ترجمه کرد:
“ نه بیا، نه برو، من به فدای تو هرچی که هستی.”
پَژه‌م مُرده‌س.