عزیزم مدلی که تو من رو دوست داری اعتبار نداره چون باعث ترشح سروتونین کوتاه مدت و تقلبی در بدنم میشه.
وقتی میگم آدمیزاد شلمشوربای بیدر و پیکریست، نگو نه؛ هست.
تا همین چند وقت پیش تا حرف بچه و زاد و ولد میشد، دود میشدم میرفتم هوا یلنگدولنگ بازی.
حالا ببینم! غریزهی مادری چنان درونم شیهه میکشه که ای وای.
تا همین چند وقت پیش تا حرف بچه و زاد و ولد میشد، دود میشدم میرفتم هوا یلنگدولنگ بازی.
حالا ببینم! غریزهی مادری چنان درونم شیهه میکشه که ای وای.
کاش یک تمساح داشتم دوتایی باهم اشک میریختیم، اشک تمساح.
باور کنید یا نه، انسانها بندرت استحقاقاش را دارند.
نوتیفیکیشنها را خاموش کردهم؛ نیمی از چیزها حل شد. مغزم را هم بتوانم خاموش کنم، تمامی چیزها حل میشوند.
انار بانو، غصه نخور. خیلیها این طوریاند. همیشه و همهجا غریبهاند.
گلی ترقی.
گلی ترقی.
آدم بیخواب خیالاتی میشه، آدم تنها هم بیخواب. شاید باید همۀ دعوتها رو بپذیرم مدتی، نباید پرهیز کنم.
ماهها از هر پیشامدی دوری کردم تا از انتخاب طفره برم. حالا موعد رسیده و چطور چشم بپوشم؛ از عاطفه، از آینده، از خواست، از واقعیت؟
متأسفم، تخیل من با حقیقت سنخیتی نداشت.
متأسفم، تخیل من با حقیقت سنخیتی نداشت.
نخواه که روزها از من سراغی بگیری جانم، روزها بوی مردگی و سگ میدهم.
من بوی شب میدهم، شبها سراغم را بگیر.
من بوی شب میدهم، شبها سراغم را بگیر.
آه عزیزم! یادم افتاد داری فراموشم میشی و از بابتش ناراحتم. بالا رفتن سن این چیزها رو هم داره، چیزها برات زود رنگ میبازن.
«چون شبیّ و،
اگر اراده کنم
شبتَر.»
-دیدن | بیژن الهی
اگر اراده کنم
شبتَر.»
-دیدن | بیژن الهی
هر دهنفرشان بر این جمله اتفاقنظر و تأکید داشتند که :«در نهایت یکی رامات میکنه غزاله.»
“رام کردن” هم اصولی دارد، من هم که سراسر مکافات، معمولا این قصه داستان میشود و کار به رام شدن/کردن نمیرسد.
محتویات لیوان را سر میکشم و با آهنگ روی میز ضرب میگیرم.
“رام کردن” هم اصولی دارد، من هم که سراسر مکافات، معمولا این قصه داستان میشود و کار به رام شدن/کردن نمیرسد.
محتویات لیوان را سر میکشم و با آهنگ روی میز ضرب میگیرم.
-پس او چه؟
+او خود توست.
-پس بر که سجده کنم؟
+سجده نکن! چرخ بزن. دور خودت چرخ بزن.
+او خود توست.
-پس بر که سجده کنم؟
+سجده نکن! چرخ بزن. دور خودت چرخ بزن.
یادم افتاد یه داوودسگدست بود، از بیخ انسان نابههنگامی بود.
میخوام شبیه داوودسگدست بشم.
میخوام شبیه داوودسگدست بشم.
زنگ زدم به احمد، با جزئیات گفتم چنین آسیاب قهوهای میخوام و توضیح دادم چرا. کمی سکوت کرد، گفت: «عزیز کوچولوم، باز داری برای مشکلات واقعیت، دنبال راهحلهای خیالی میگردی.»
من کجدار و مریز نمیرم جلو،
من خود “کجدار و مریز” ام دیگه.
من خود “کجدار و مریز” ام دیگه.