ایرانهخانم! خاکت به سر، سوگت به دل؛
ایرانهخانم بمان.
ایرانهخانم بمان.
باز هم دارم از خودم و در خودم سقوط میکنم و نه از بودن گریز دارم و نه از نبودن.
اشتباهی شده.
باید برم دم تنگهای چیزی، خودم رو بکارم زمین.
باید برم دم تنگهای چیزی، خودم رو بکارم زمین.
ما ساعت یک ظهر ناهار میخوریم، درصورتیکه ساعت یک ظهر باید به کرمهای خاکی و عباس نعلبندیان فکر کرد.
من به خود آگاهم، میدانم چگونه غمگین و یا خوشحال میشوم، میدانم که چه بر من گذشته است و میگذرد، امّا خب دلیلی نمیبینم که هیچ کاری کنم.
من همینجا نشستم و منتظرم ببینم شما کی ناامیدم میکنی عزیزم!