از کلام و صدا خسته شدم.
انتخابم برای همسر، کر و لال بودنشه؛
مرد زیبا و برازنده اما بیصدا.
انتخابم برای همسر، کر و لال بودنشه؛
مرد زیبا و برازنده اما بیصدا.
غنای احساس، شما را توامان گناهکار و قدیس میکند. مثل آنا کارنینا. برای آن درجه از شوریدگی، قضاوت زمین ناکافی و بیاهمیت است. نه؟
ولی تو چنین شوریدگیای در سر نداری. ادا در میآوری. نه؟
ولی تو چنین شوریدگیای در سر نداری. ادا در میآوری. نه؟
تمایل به نور زیاد هرزگی است.
هوا روشن که باشد، ناسورم، برجم زهرمار است.
نور که نباشد، انسان جالبی هستم.
تمایل به نور زیاد هرزگی است؛ مهتاب برایم کافی است.
هوا روشن که باشد، ناسورم، برجم زهرمار است.
نور که نباشد، انسان جالبی هستم.
تمایل به نور زیاد هرزگی است؛ مهتاب برایم کافی است.
داشتن موی سفید در مردان، برایم جزوی از ارزشهایم شده.
ارزش کوچک هم نه، موی سفید میبینم، شل میشوم.
دلزده که میشوم، غصهی اینکه مردی با تار موهای سفید از زندگیام میرود بیشتر غمدار میکندم.
ارزش کوچک هم نه، موی سفید میبینم، شل میشوم.
دلزده که میشوم، غصهی اینکه مردی با تار موهای سفید از زندگیام میرود بیشتر غمدار میکندم.
هرچه بیشتر محزون باشم، بیشترتر همهجا را میسابم.
لباس کثیف نداشته باشم هم به بهانهای لباسهای یکبار پوشیده شده را ماشینی میکنم. گرد و خاکی نباشد هم، پیسپیس میزنم تا سطوح و غیرسطوح یکجمله برق زنند.
خودم میپرم حمام و اول حمام را آب میکشم، بعد خود بینوایم را.
بیرون که آمدم، تمیزی محیط و خودم تمامی حزن و مصائب را برای مدت قابل قبولی فراموشم میکند.
لباس کثیف نداشته باشم هم به بهانهای لباسهای یکبار پوشیده شده را ماشینی میکنم. گرد و خاکی نباشد هم، پیسپیس میزنم تا سطوح و غیرسطوح یکجمله برق زنند.
خودم میپرم حمام و اول حمام را آب میکشم، بعد خود بینوایم را.
بیرون که آمدم، تمیزی محیط و خودم تمامی حزن و مصائب را برای مدت قابل قبولی فراموشم میکند.
همهچیز برایم زیادی آشناست. آشناییِ زیاد، کسالت است. نمیفهمم جهان مزهی مقوا میدهد یا دهنم.
ایرانهخانم! خاکت به سر، سوگت به دل؛
ایرانهخانم بمان.
ایرانهخانم بمان.
باز هم دارم از خودم و در خودم سقوط میکنم و نه از بودن گریز دارم و نه از نبودن.
اشتباهی شده.
باید برم دم تنگهای چیزی، خودم رو بکارم زمین.
باید برم دم تنگهای چیزی، خودم رو بکارم زمین.
ما ساعت یک ظهر ناهار میخوریم، درصورتیکه ساعت یک ظهر باید به کرمهای خاکی و عباس نعلبندیان فکر کرد.
من به خود آگاهم، میدانم چگونه غمگین و یا خوشحال میشوم، میدانم که چه بر من گذشته است و میگذرد، امّا خب دلیلی نمیبینم که هیچ کاری کنم.
من همینجا نشستم و منتظرم ببینم شما کی ناامیدم میکنی عزیزم!