ㅤㅤ ㅤㅤ · · ─꯭── ✦ ──꯭─ · ·
𓈒 𔘓ㅤ𝆬⠀ 𝐹𝑜𝑟 𝐷𝑒𝑎𝑟 @lalalioio0
𓈒 𔘓ㅤ𝆬⠀ 𝐹𝑜𝑟 𝐷𝑒𝑎𝑟 @lalalioio0
میگفتند آدریَن ووس مردی بود که نگاهش میتوانست جمعیتی را خاموش کند؛ رهبر فرقهای مخفی که پیروانش با جان و دل از او فرمان میبردند.
شبها در تالار مرمری اقامتگاهش، میان شعلههای لرزان مشعلها قدم میزد و نقشههایی را نگاه میکرد که خطوطشان شبیه جادو بود.
حلقهای از سنگ سیاه در دستش داشت؛ گفته میشد قدمتش فراتر از هر سلسلهای است و قدرتی تاریک را بیدار نگه میدارد.
باور داشت سرنوشت چیزی نیست که آدمها پیدا کنند؛ سرنوشت را باید با ارادهی آهنین ساخت و با خون مهر کرد.
گاهی نیمهشب، در سکوت تالار، با نگاهی خیره به افق مینگریست؛ گویی با چیزی در تاریکیِ جهان سخن میگفت.
و پیروانش زمزمه میکردند که هرچه پشت نگاه آدریَن ووس بود… فقط خودش حقیقتش را میدانست — و شاید هیچکس آمادهی شنیدنش نبود.
🍾2
ㅤㅤ ㅤ · · ─꯭── ✦ ──꯭─ · ·
𓈒 𔘓ㅤ𝆬⠀ 𝐹𝑜𝑟 𝐷𝑒𝑎𝑟 @ThreeTimesFiveEqualsSpanta
𓈒 𔘓ㅤ𝆬⠀ 𝐹𝑜𝑟 𝐷𝑒𝑎𝑟 @ThreeTimesFiveEqualsSpanta
میگفتند لوسین هیل مردی بود که همیشه چیزی در گوشهی ذهنش زمزمه میکرد؛ صدایی که فقط خودش میشنید.
شبها، در اتاق زیرشیروانی خانهی قدیمیاش، شمع روشن میکرد و با خطی شبیه طلسم، یادداشتهایی مینوشت که هیچکس معنیشان را نمیدانست.
یک جعبهی موسیقی قفلشده داشت که هرگز بازش نمیکرد، اما گاهی نیمهشب کنارش مینشست و بیصدا با آن صحبت میکرد.
میگفتند باور داشت آهنگهای خاصی میتوانند درهای میان جهانها را باز کنند؛ درهایی که پشتشان چیزی جز تاریکی و راز نبود.
و در دل طوفانهای شبانه، وقتی رعد میغرید و باد پردهها را میلرزاند، لوسین هیل نگاهش را به سقف میدوخت…
چون مطمئن بود پشت دیوارهای ترکخوردهی این خانه، زمان خودش را پنهان کرده؛ زنده و بیدار… و منتظر او.
🍾1
ㅤㅤ ㅤ · · ─꯭── ✦ ──꯭─ · ·
𓈒 𔘓ㅤ𝆬⠀ 𝐹𝑜𝑟 𝐷𝑒𝑎𝑟 𝑑𝑖𝑣𝑖𝑛𝑒𝑡ℎ𝑟𝑒𝑎𝑑𝑤
𓈒 𔘓ㅤ𝆬⠀ 𝐹𝑜𝑟 𝐷𝑒𝑎𝑟 𝑑𝑖𝑣𝑖𝑛𝑒𝑡ℎ𝑟𝑒𝑎𝑑𝑤
میگفتند کاسیان ورن از همان کودکی، چیزهایی میدید که دیگران نمیدیدند؛ سایههایی که در گوشهی چشم محو میشدند، یا زمزمههایی در خواب که به او وعدهی «دنیایی دیگر» را میدادند.
در اتاق پشتی خانهی سنگیاش، دستگاهی عتیقه نگه میداشت که گویی میتوانست شکافهای میان جهانها را نشان دهد؛ عقربههایی که در دل شب میچرخیدند و رازهایی مینوشتند که فقط خودش میفهمید.
کسی نمیدانست چرا کاسیان ساعتها به نقشهای هندسی پیچیده خیره میماند، یا چرا هر چند وقت یکبار بیخبر ناپدید میشد و با چشمانی خسته و دستهای لرزان بازمیگشت.
او مطمئن بود پشت این واقعیت، جهانی تاریکتر و بزرگتر پنهان شده؛ جهانی که گاهی نگاهش میکند و گاهی با صدایی آرام، او را به سوی خودش میکشد.
و در دل شب، وقتی صدای عقربههای دستگاهش در سکوت خانه طنین میانداخت…
کاسیان ورن میدانست دیر یا زود، پردهی نازک واقعیت پاره خواهد شد — و او اولین کسی خواهد بود که قدم به سوی تاریکی میگذارد.
⚡1🍾1
ㅤㅤ ㅤㅤ · · ─꯭── ✦ ──꯭─ · ·
𓈒 𔘓ㅤ𝆬⠀ 𝐹𝑜𝑟 𝐷𝑒𝑎𝑟 𝐿𝑒𝑒𝑦𝑜𝑜𝑗𝑎𝑒
𓈒 𔘓ㅤ𝆬⠀ 𝐹𝑜𝑟 𝐷𝑒𝑎𝑟 𝐿𝑒𝑒𝑦𝑜𝑜𝑗𝑎𝑒
می گفتند مین جه هیون مردی بود که شبها در کوچه پس کوچه های بوسان رد خاطرات را دنبال می کرد؛ میان کتاب فروشی های تاریک و عتیقه فروشی های پرغبار در دفترچه های چرمی اش رمزهایی را می نوشت که حتی نزدیک ترین دوستانش هم جرئت خواندنش را میگفتند روزی عشق بزرگی را از دست داده؛ زنی که تصویر محوش هنوز در نگاهش می درخشید. اما جه هیون هیچ وقت حرفی از آن روز نزد؛ فقط با نگاهی خسته و لبخندی محو از کنار سؤال ها رد میشد.
شبها روی ایوان چوبی خانه اش به صدای موجها گوش میداد؛ با پیپی نیمه سوخته در دست و نگاهی که انگار دنبال چیزی می گشت که سال ها پیش گم کرده.
و شاید هیچ کس نفهمید پشت آن سکوت و پیراهن های قدیمی چه طوفانی از خاطره و حسرت پنهان شده بود.
🍾1
ㅤㅤ ㅤㅤ · · ─꯭── ✦ ──꯭─ · ·
𓈒 𔘓ㅤ𝆬⠀ 𝐹𝑜𝑟 𝐷𝑒𝑎𝑟 𝑆𝑍𝐴𝑅𝟤𝟫𝑀𝑊𝐼𝑁𝐶𝐻𝐸𝑆𝑇𝐸𝑅𝑆𝑆𝐴𝑅𝑌𝐸𝐻
𓈒 𔘓ㅤ𝆬⠀ 𝐹𝑜𝑟 𝐷𝑒𝑎𝑟 𝑆𝑍𝐴𝑅𝟤𝟫𝑀𝑊𝐼𝑁𝐶𝐻𝐸𝑆𝑇𝐸𝑅𝑆𝑆𝐴𝑅𝑌𝐸𝐻
می گفتند الخاندرو د کستیا شاهزاده ای بود که نگاهش همیشه به دوردست ها دوخته میشد؛ انگار پشت همه ی طلا و مخمل های قصر دنبال چیزی می گشت
شبها، وقتی کاخ در سکوت فرو میرفت با گیتارش به بالکن پشتی میرفت و آهنگهایی را می نواخت که
تنها یک نفر میدانست برای اوست پسری از خانواده ای عادی که یک شب اتفاقی در مهمانی سلطنتی دیده بود.
بین نگاه های دزدیده شده و لبخندهای کوتاه عشقی شکل گرفت که هرگز نباید فاش میشد؛ عشقی که در آلخاندرو برای اولین بار در زندگی اش حس میکرد کسی او را به خاطر خودش میخواهد نه به خاطر تاج روی سرش
اما هر شب وقتی به پنجره ی اتاق معشوقش در شهر نگاه میکرد میدانست این عشق شاید هرگز جایی در دنیای او نداشته باشد.
با این حال در دل تاریک مادرید برای چند لحظه وقتی صدای گیتارش در باد گم می شد... او فقط الخاندرو بود. نه وارثی که همه می شناختند. نه شاهزاده ای که آینده ای از پیش نوشته داشت؛ فقط پسری که عاشق شده بود.
🍾1
ㅤㅤ ㅤㅤ · · ─꯭── ✦ ──꯭─ · ·
𓈒 𔘓ㅤ𝆬⠀ 𝐹𝑜𝑟 𝐷𝑒𝑎𝑟 𝑤𝑎𝑏𝑖𝑠𝑎𝑏𝑖𝑌𝐷𝑎𝑖𝑙𝑦
𓈒 𔘓ㅤ𝆬⠀ 𝐹𝑜𝑟 𝐷𝑒𝑎𝑟 𝑤𝑎𝑏𝑖𝑠𝑎𝑏𝑖𝑌𝐷𝑎𝑖𝑙𝑦
می گفتند دکتر لوسیان ویل مردی بود که نگاهش از مرز علم عبور کرد؛ جایی که دیگران پا نمی گذارند. او اعتقاد داشت در دل هر انسان رازی تاریک تر از هر هیولا نهفته است؛ فقط کافی ست آن را بیدار کنی در سالن های بلند و تاریک عمارتش زمزمه ی باروک میپیچید و روی میزهای مرمر رد خون قدیمی خشک شده بود.
شایعه بود که او خاطرات انسانها را می دزدید؛ با دستگاهی عجیب که در نیمه شبها روشن میشد و فریادها را در دیوارها حک می کرد. لوسيان اما لبخند می زد؛ میگفت حقیقت را فقط کسانی میبینند که حاضرند روح خودشان را قربانی کنند.
هر شب در دفترچه های چرمی اش چیزهایی می نوشت که هیچ کس نتوانست بخواند؛ حتی اگر جرئت میکردند نگاه کنند. چون در نگاه دکتر ویل دیوانگی فقط نام دیگری برای کنجکاوی بی پایان بود کنجکاوی ای که دیگران را می ترساند، اما برای او تنها راه زندگی بود.
🍾1
ㅤㅤ ㅤㅤ · · ─꯭── ✦ ──꯭─ · ·
𓈒 𔘓ㅤ𝆬⠀ 𝐹𝑜𝑟 𝐷𝑒𝑎𝑟 𝑚𝑒𝑎𝑛𝑑𝑚𝑦𝑓𝑟𝑖𝑒𝑛𝑑𝟣
𓈒 𔘓ㅤ𝆬⠀ 𝐹𝑜𝑟 𝐷𝑒𝑎𝑟 𝑚𝑒𝑎𝑛𝑑𝑚𝑦𝑓𝑟𝑖𝑒𝑛𝑑𝟣
می گفتند ساموئل الدريج سالها پیش با داستان هایش دنیا را دیوانه کرد؛ مردی که کلماتش مثل سایه در ذهن ها می نشست.
اما درست وقتی در اوج بود نوشتن را کنار گذاشت و ناپدید شد؛ کسی نفهمید چرا کسی نفهمید چه دید که قلمش برای همیشه شکست.
حالا در خانه ای سنگی که شبها صدای باد در آن می پیچید، تنها زندگی می کرد؛ با قفسه هایی پر از دست نوشته هایی که هیچ کس نخوانده بود. اما شب ها... وقتی مه شهر را می پوشاند سم صدای پایی در تاریکی می شنید؛ صدایی که می گفت بخشی از گذشته اش هنوز زنده است. می گفتند شاید او در یکی از داستان هایش هیولایی نوشته بود که آن قدر واقعی شد که از میان صفحات بیرون آمده و حالا هر شب او با یک فنجان قهوه و نگاه ثابت به سایه ها منتظر بود... چون میدانست چیزی که یک بار خلق شده، همیشه راهی برای بازگشت پیدا میکند... حتی اگر نویسنده اش پشیمان باشد.
🌚1🍾1
ㅤㅤ ㅤㅤ · · ─꯭── ✦ ──꯭─ · ·
𓈒 𔘓ㅤ𝆬⠀ 𝐹𝑜𝑟 𝐷𝑒𝑎𝑟 𝑀𝑎𝑟𝑖𝑆𝑘𝑦𝟣𝟥
𓈒 𔘓ㅤ𝆬⠀ 𝐹𝑜𝑟 𝐷𝑒𝑎𝑟 𝑀𝑎𝑟𝑖𝑆𝑘𝑦𝟣𝟥
می گفتند سئو جی وون شبها به شهری قدم می زد که بیدار نمی ماند؛ شهری که رازهایش را فقط در سکوت لو می داد.
با دوربین کوچکش از سایه های تنهایی عکس می گرفت؛ از پنجره های نیمه باز خیابان های خیس و چراغ هایی که زود خاموش می شدند. می دانست عکسهایش را کسی شاید هیچ وقت نبیند
اما برای او مهم نبود؛ چون برای او هنر یعنی دیدن
چیزی که همه از کنارش رد میشوند. گاهی با خودش فکر میکرد شاید در زندگی قبلی اش شاعری بوده که هیچ وقت شعرهایش را چاپ نکرده.
ولی در دلش میدانست حتی اگر دنیا صدایش را نشنود مهم ترین کارش همان تماشا کردن است؛ دیدن زیبایی های شکست خورده ای که دنیا فراموششان نکرده.
و در سکوت شبانه ی سئول فقط خودش می دانست این تصاویر چطور قلبش را زنده نگه می دارند... حتی اگر فردا دوباره گم شود بین جمعیت بی احساس شهر.
🌚1🍾1