ㅤㅤ ㅤㅤ · · ─꯭── ✦ ──꯭─ · ·
𓈒 𔘓ㅤ𝆬⠀ 𝐹𝑜𝑟 𝐷𝑒𝑎𝑟 𝑚𝑒𝑎𝑛𝑑𝑚𝑦𝑓𝑟𝑖𝑒𝑛𝑑𝟣
𓈒 𔘓ㅤ𝆬⠀ 𝐹𝑜𝑟 𝐷𝑒𝑎𝑟 𝑚𝑒𝑎𝑛𝑑𝑚𝑦𝑓𝑟𝑖𝑒𝑛𝑑𝟣
می گفتند ساموئل الدريج سالها پیش با داستان هایش دنیا را دیوانه کرد؛ مردی که کلماتش مثل سایه در ذهن ها می نشست.
اما درست وقتی در اوج بود نوشتن را کنار گذاشت و ناپدید شد؛ کسی نفهمید چرا کسی نفهمید چه دید که قلمش برای همیشه شکست.
حالا در خانه ای سنگی که شبها صدای باد در آن می پیچید، تنها زندگی می کرد؛ با قفسه هایی پر از دست نوشته هایی که هیچ کس نخوانده بود. اما شب ها... وقتی مه شهر را می پوشاند سم صدای پایی در تاریکی می شنید؛ صدایی که می گفت بخشی از گذشته اش هنوز زنده است. می گفتند شاید او در یکی از داستان هایش هیولایی نوشته بود که آن قدر واقعی شد که از میان صفحات بیرون آمده و حالا هر شب او با یک فنجان قهوه و نگاه ثابت به سایه ها منتظر بود... چون میدانست چیزی که یک بار خلق شده، همیشه راهی برای بازگشت پیدا میکند... حتی اگر نویسنده اش پشیمان باشد.
🌚1🍾1
ㅤㅤ ㅤㅤ · · ─꯭── ✦ ──꯭─ · ·
𓈒 𔘓ㅤ𝆬⠀ 𝐹𝑜𝑟 𝐷𝑒𝑎𝑟 𝑀𝑎𝑟𝑖𝑆𝑘𝑦𝟣𝟥
𓈒 𔘓ㅤ𝆬⠀ 𝐹𝑜𝑟 𝐷𝑒𝑎𝑟 𝑀𝑎𝑟𝑖𝑆𝑘𝑦𝟣𝟥
می گفتند سئو جی وون شبها به شهری قدم می زد که بیدار نمی ماند؛ شهری که رازهایش را فقط در سکوت لو می داد.
با دوربین کوچکش از سایه های تنهایی عکس می گرفت؛ از پنجره های نیمه باز خیابان های خیس و چراغ هایی که زود خاموش می شدند. می دانست عکسهایش را کسی شاید هیچ وقت نبیند
اما برای او مهم نبود؛ چون برای او هنر یعنی دیدن
چیزی که همه از کنارش رد میشوند. گاهی با خودش فکر میکرد شاید در زندگی قبلی اش شاعری بوده که هیچ وقت شعرهایش را چاپ نکرده.
ولی در دلش میدانست حتی اگر دنیا صدایش را نشنود مهم ترین کارش همان تماشا کردن است؛ دیدن زیبایی های شکست خورده ای که دنیا فراموششان نکرده.
و در سکوت شبانه ی سئول فقط خودش می دانست این تصاویر چطور قلبش را زنده نگه می دارند... حتی اگر فردا دوباره گم شود بین جمعیت بی احساس شهر.
🌚1🍾1
ㅤㅤ ㅤㅤ · · ─꯭── ✦ ──꯭─ · ·
𓈒 𔘓ㅤ𝆬⠀ 𝐹𝑜𝑟 𝐷𝑒𝑎𝑟 𝑓𝑜𝑟𝑚𝑒𝑦𝑜𝑜𝑛𝑔𝑖
𓈒 𔘓ㅤ𝆬⠀ 𝐹𝑜𝑟 𝐷𝑒𝑎𝑟 𝑓𝑜𝑟𝑚𝑒𝑦𝑜𝑜𝑛𝑔𝑖
داستانش از یک عصر بارانی در کتابخانه ای قدیمی شروع شد؛ جایی که الارا ويتفورد برای اولین بار دفترچه ای خاک گرفته پیدا کرد که هیچ کس از آن چیزی نمی دانست. دفترچه پر از یادداشتهایی بود درباره زنی ناشناس که روزگاری در همان کتابخانه زندگی می کرد؛ زنی که به جای کنار گذاشتن ماجرا، الارا تصمیم گرفت سرنخ ها را دنبال کند؛ او کسی بود که اعتقاد داشت داستان های خاموش هنوز نفس میکشند. کم کم تحقیقاتش او را به دنیایی برد که بین خیال و واقعیت بود جایی که حقیقت در سایه ی اسطوره ها پنهان شده بود.
او شبها در کتابخانه می ماند با شمعی روشن و قلبی پر از سؤال و حس میکرد در تاریکی کسی نگاهش میکند.
در مسیر کشف راز آن زن الارا کم کم رازهای خودش را هم شناخت ترس هایش رویاهایش و زنی که همیشه میخواست باشه و شاید بزرگترین کشفش این بود که گاهی در جست و جوی زندگی دیگران زندگی خودت را پیدا میکنی جایی در میان صفحات کهنه ی یک دفترچه فراموش شده
⚡1🍾1
ㅤㅤ ㅤㅤ · · ─꯭── ✦ ──꯭─ · ·
𓈒 𔘓ㅤ𝆬⠀ 𝐹𝑜𝑟 𝐷𝑒𝑎𝑟 𝑀𝑦ℎ𝑜𝑚𝑒𝑜𝑟𝑔
𓈒 𔘓ㅤ𝆬⠀ 𝐹𝑜𝑟 𝐷𝑒𝑎𝑟 𝑀𝑦ℎ𝑜𝑚𝑒𝑜𝑟𝑔
ویوین هارت زنی بود که نگاهش شبیه نوری کم رنگ از دهه ای بود که دیگه برگشتنی نبود. همه او را برای زیبایی اش می خواستند؛ برای خنده ای که قلبها را می لرزاند و لباسی که در باد می رقصید اما هیچ کس ندید شبها که چراغ ها خاموش میشد او با دستهای لرزان نامه های قدیمی اش را میخواند.
هیچ کس نفهمید لبخندش فقط برای صحنه بود و قلبش جایی میان خاطرات و ترس ها گیر کرده بود. می خواست یک بار کسی به چشمانش نگاه کند و بگوید: «تو فقط یک چهره ی زیبا نیستی.» اما هر روز در آینه همان تصویر آشنا را می دید و یادش می افتاد چطور لطافت میتواند دردناک ترین نقاب دنیا باشد.
چون گاهی زنی مثل ويوين هارت با همه ی درخشش و لطافتش فقط میخواست کسی او را همان طور که هست دوست داشته باشد... نه همان طور که همه میخواستند.
🍾1
ㅤㅤ ㅤㅤ · · ─꯭── ✦ ──꯭─ · · ㅤㅤ ㅤㅤ
𓈒 𔘓ㅤ𝆬⠀ 𝐹𝑜𝑟 𝐷𝑒𝑎𝑟 𝑏𝑟𝑢ℎ𝑠ℎ𝑜𝟩𝟢
𓈒 𔘓ㅤ𝆬⠀ 𝐹𝑜𝑟 𝐷𝑒𝑎𝑟 𝑏𝑟𝑢ℎ𝑠ℎ𝑜𝟩𝟢
می گفتند لیرا كويين يه بمب ساعتیه دختری با موهای رنگ شده و لبخندی که هیچ وقت نفهمیدی جديه يا شوخی تو تاریکی شهر زندگی می کرد؛ بین لوله ها آهن پاره ها و نقاشی های دیوونه کننده ای که خودش کشیده بود. می گفتن اون شب وقتی آتیش خونه شون رو بلعید چیزی توی ذهنش برای همیشه شکست. ولی اون شکست براش یه قدرت شد؛ قدرت ساختن ویران کردن قدرتی که همه رو میترسوند... حتى خودش رو
گاهی که شبها شهر توی خواب بود، لیرا با یه چراغ قوه و جعبه ابزارش بیرون میرفت و چیزایی می ساخت که خودشم کامل نمی فهمید چیان میخندید شوخی میکرد آهنگ میخوند... اما پشت اون خنده یه غم عميق قایم شده بود؛ به دلی که هنوز دنبال به نفر میگشت تا براش بمونه چون حتی یه دختر خراب و شکسته مثل ليرا كويين ته دلش فقط میخواست کسی کنارش باشه... قبل از اینکه دوباره همه چیز منفجر شه.
🍾2
ㅤㅤ ㅤㅤ · · ─꯭── ✦ ──꯭─ · ·
𓈒 𔘓ㅤ𝆬⠀ 𝐹𝑜𝑟 𝐷𝑒𝑎𝑟 𝑏𝑟𝑢ℎ𝑠ℎ𝑜𝟩𝟢
𓈒 𔘓ㅤ𝆬⠀ 𝐹𝑜𝑟 𝐷𝑒𝑎𝑟 𝑏𝑟𝑢ℎ𝑠ℎ𝑜𝟩𝟢
برای مردم شهر کول مدوكس فقط یه اسم بود که در سایه ها میپیچید؛ مردی که کارهای کثیف دیگران رو بدون سروصدا تمیز می کرد. یه روز سرباز به روز محافظ به روز شکارچی ولی هرگز قربانی نبود.
هیچ کس نفهمید چرا از ارتش جدا شد و چرا تصمیم گرفت تو کوچه پس کوچه های لندن زندگی کنه جایی که گلوله ها و مشتها زبان رایج بودن کول با همون نگاه سرد و صدای خش دارش بیشتر از هر تهدیدی اثر داشت کافی بود بگه کارتو بگو.» اما پشت اون صورت سنگی گذشته ای بود که گاهی نصفه شبها بیدارش میکرد؛ چهره هایی که دیگه نبودن با این حال تنها راهی که بلد بود ادامه بده همین بود مشت، سرعت و یه نگاه که هیچ کس جرأت نداشت توش خيره بمونه
چون در دنیای کول مدوکس یا قوی می موندی یا زیر خاک میرفتی
🍾1
ㅤㅤ ㅤㅤ · · ─꯭── ✦ ──꯭─ · ·
𓈒 𔘓ㅤ𝆬⠀ 𝐹𝑜𝑟 𝐷𝑒𝑎𝑟 𝐷𝑒𝑥𝑡𝑒𝑟𝐽𝑜𝑒𝑙
𓈒 𔘓ㅤ𝆬⠀ 𝐹𝑜𝑟 𝐷𝑒𝑎𝑟 𝐷𝑒𝑥𝑡𝑒𝑟𝐽𝑜𝑒𝑙
می گفتند فین آوری انگار همیشه در مرز بین دنیای ما و دنیای دیگری زندگی می کند. شبیه هیچ کس نبود؛ با نگاه هایی که گاهی در دل شب هم چیزی را میدید که ما نمی دیدیم. او شبها در کوچه های مه گرفته پرسه می زد و در دفترچه اش نشانه ها و اسامی فراموش شده ای را می نوشت که حتی خودش هم توضیح شان نمی داد. میگفت حقیقتی در سایه ها نفس میکشد؛ حقیقتی که روزی باید رو شود حتی اگر همه از آن بترسند. دوستان کم عددی داشت اما آنها هم نمی دانستند چرا هر بار که ماه کامل می شود، فین ساعت ها ناپدید می شود.
می گفتند او با گذشته ی شهر حرف می زند. با ارواحی که قصه شان در کتابها ننوشته اند.
و شاید فقط خودش می دانست چه چیزی در دل تاریکی در کمین است... و چرا هنوز زنده مانده است.
🍾1