𝖡𝖨𝖭𝖦 𝖢𝖧𝖠𝖫𝖫𝖤𝖭𝖦𝖤 – Telegram
𝖡𝖨𝖭𝖦 𝖢𝖧𝖠𝖫𝖫𝖤𝖭𝖦𝖤
36 subscribers
507 photos
167 videos
536 links
Download Telegram
ㅤㅤ  ㅤㅤ ‌ · · ─꯭──    ✦   ──꯭─ · · 

𓈒  𔘓ㅤ𝆬⠀ 𝐹𝑜𝑟 𝐷𝑒𝑎𝑟 𝑀𝑦ℎ𝑜𝑚𝑒𝑜𝑟𝑔

ویوین هارت زنی بود که نگاهش شبیه نوری کم رنگ از دهه ای بود که دیگه برگشتنی نبود. همه او را برای زیبایی اش می خواستند؛ برای خنده ای که قلبها را می لرزاند و لباسی که در باد می رقصید اما هیچ کس ندید شبها که چراغ ها خاموش میشد او با دستهای لرزان نامه های قدیمی اش را میخواند.

هیچ کس نفهمید لبخندش فقط برای صحنه بود و قلبش جایی میان خاطرات و ترس ها گیر کرده بود. می خواست یک بار کسی به چشمانش نگاه کند و بگوید: «تو فقط یک چهره ی زیبا نیستی.» اما هر روز در آینه همان تصویر آشنا را می دید و یادش می افتاد چطور لطافت میتواند دردناک ترین نقاب دنیا باشد.
چون گاهی زنی مثل ويوين هارت با همه ی درخشش و لطافتش فقط میخواست کسی او را همان طور که هست دوست داشته باشد... نه همان طور که همه میخواستند.
🍾1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
ㅤㅤ  ㅤㅤ  · · ─꯭──    ✦   ──꯭─ · · ㅤㅤ  ㅤㅤ ‌ 
𓈒  𔘓ㅤ𝆬⠀ 𝐹𝑜𝑟 𝐷𝑒𝑎𝑟 𝑏𝑟𝑢ℎ𝑠ℎ𝑜𝟩𝟢

می گفتند لیرا كويين يه بمب ساعتیه دختری با موهای رنگ شده و لبخندی که هیچ وقت نفهمیدی جديه يا شوخی تو تاریکی شهر زندگی می کرد؛ بین لوله ها آهن پاره ها و نقاشی های دیوونه کننده ای که خودش کشیده بود. می گفتن اون شب وقتی آتیش خونه شون رو بلعید چیزی توی ذهنش برای همیشه شکست. ولی اون شکست براش یه قدرت شد؛ قدرت ساختن ویران کردن قدرتی که همه رو میترسوند... حتى خودش رو
گاهی که شبها شهر توی خواب بود، لیرا با یه چراغ قوه و جعبه ابزارش بیرون میرفت و چیزایی می ساخت که خودشم کامل نمی فهمید چیان میخندید شوخی میکرد آهنگ میخوند... اما پشت اون خنده یه غم عميق قایم شده بود؛ به دلی که هنوز دنبال به نفر میگشت تا براش بمونه چون حتی یه دختر خراب و شکسته مثل ليرا كويين ته دلش فقط میخواست کسی کنارش باشه... قبل از اینکه دوباره همه چیز منفجر شه.
🍾2
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
ㅤㅤ  ㅤㅤ ‌ · · ─꯭──    ✦   ──꯭─ · · 

𓈒  𔘓ㅤ𝆬⠀ 𝐹𝑜𝑟 𝐷𝑒𝑎𝑟 𝑏𝑟𝑢ℎ𝑠ℎ𝑜𝟩𝟢

برای مردم شهر کول مدوكس فقط یه اسم بود که در سایه ها میپیچید؛ مردی که کارهای کثیف دیگران رو بدون سروصدا تمیز می کرد. یه روز سرباز به روز محافظ به روز شکارچی ولی هرگز قربانی نبود.
هیچ کس نفهمید چرا از ارتش جدا شد و چرا تصمیم گرفت تو کوچه پس کوچه های لندن زندگی کنه جایی که گلوله ها و مشتها زبان رایج بودن کول با همون نگاه سرد و صدای خش دارش بیشتر از هر تهدیدی اثر داشت کافی بود بگه کارتو بگو.» اما پشت اون صورت سنگی گذشته ای بود که گاهی نصفه شبها بیدارش میکرد؛ چهره هایی که دیگه نبودن با این حال تنها راهی که بلد بود ادامه بده همین بود مشت، سرعت و یه نگاه که هیچ کس جرأت نداشت توش خيره بمونه
چون در دنیای کول مدوکس یا قوی می موندی یا زیر خاک میرفتی
🍾1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
ㅤㅤ  ㅤㅤ ‌ · · ─꯭──    ✦   ──꯭─ · · 

𓈒  𔘓ㅤ𝆬⠀ 𝐹𝑜𝑟 𝐷𝑒𝑎𝑟 𝐷𝑒𝑥𝑡𝑒𝑟𝐽𝑜𝑒𝑙

می گفتند فین آوری انگار همیشه در مرز بین دنیای ما و دنیای دیگری زندگی می کند. شبیه هیچ کس نبود؛ با نگاه هایی که گاهی در دل شب هم چیزی را میدید که ما نمی دیدیم. او شبها در کوچه های مه گرفته پرسه می زد و در دفترچه اش نشانه ها و اسامی فراموش شده ای را می نوشت که حتی خودش هم توضیح شان نمی داد. میگفت حقیقتی در سایه ها نفس میکشد؛ حقیقتی که روزی باید رو شود حتی اگر همه از آن بترسند. دوستان کم عددی داشت اما آنها هم نمی دانستند چرا هر بار که ماه کامل می شود، فین ساعت ها ناپدید می شود.
می گفتند او با گذشته ی شهر حرف می زند. با ارواحی که قصه شان در کتابها ننوشته اند.
و شاید فقط خودش می دانست چه چیزی در دل تاریکی در کمین است... و چرا هنوز زنده مانده است.
🍾1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
ㅤㅤ  ㅤㅤ ‌ · · ─꯭──    ✦   ──꯭─ · · 

𓈒  𔘓ㅤ𝆬⠀ 𝐹𝑜𝑟 𝐷𝑒𝑎𝑟 @Zexolll

توماس گریسون تازه وارد شهری شده بود که شبها با تاریکی فرو میرفت و در سکوتی ترسناک دفن می شد.
هر شب مردم ناپدید می شدند و صبح انگار هیچ اتفاقی نیفتاده دوباره همه چیز به حالت عادی باز می گشت.
هیچ کس حرفهای کلانتر تازه وارد را جدی نمی گرفت گویی این راز سالها بود که در رگهای این شهر جریان داشت. اما برای توماس سکوت مردم از خود راز هم ترسناک تر بود.
با چراغ قوه ای در دست و تفنگی در کمربند شبها کوچه های خالی و خانه های خاموش را می گشت. او می دانست حقیقتی تاریک پشت این آرامش دروغین پنهان است. و در دلش قسم خورده بود این راز را پیدا کند... حتی اگر خودش هم در تاریکی گم شود.
🌚1🍾1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
ㅤㅤ  ㅤㅤ ‌ · · ─꯭──    ✦   ──꯭─ · · 

𓈒  𔘓ㅤ𝆬⠀ 𝐹𝑜𝑟 𝐷𝑒𝑎𝑟 𝑑𝑖𝑓𝑜𝑛𝑡𝑜

جوليان ريس برای همه فقط پسر رئیس یک باند خلاف کار بود؛ پسری که سایه ی سنگین گناه های پدرش روی شانه هایش نشسته بود.
در مدرسه هر روز نگاه های تحقیر آمیز و طعنه ها را تحمل می کرد اما در دلش آتشی روشن بود که خاموش نمیشد.
با هر مشت به کیسه بوکس خودش را برای لحظه ای از سایه ی پدرش آزاد میکرد. اما در قلبش تصمیم گرفته بود کاری کند که حتی کسی مثل پدرش هم نتواند به محله اش آسیب برساند.
او خوب میدانست که این جنگ جنگی‌ست نابرابر میان خون و عدالت. اما جولیان یاد گرفته بود گاهی حتی خون هم باید متوقف شود. با مشت هایی که برای محافظت بلند میشوند نه برای آسیب زدن.
🍾1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
ㅤㅤ  ㅤㅤ  · · ─꯭──    ✦   ──꯭─ · · 

𓈒  𔘓ㅤ𝆬⠀ 𝐹𝑜𝑟 𝐷𝑒𝑎𝑟 𝑦𝑎𝑠𝑎𝑚𝑖𝑛𝑏𝑜𝑜𝑘𝑖𝑠ℎ

نیتن هیل برای همه یک مدیر عامل جذاب و موفق بود؛ مردی که در هر مهمانی درخشید و هر دوربینی عاشقش شد.
اما در پشت آن لبخند و چشمان نافذ نقشه های تاریکی پنهان بود؛ نقشه هایی که دستانش را به خون آلوده کرده بود.
شبها در جشن های باشکوه وقتی همه در خنده و رقص غرق بودند، او با آرامش اطلاعات سری را از مأمورانش میگرفت. هیچ کس نمی دانست همین مرد خوش پوش و محبوب همان اسنایپری ست که یک گلوله اش تاریخ را عوض کرد.
او نه پشیمان بود و نه مردد فقط بازی را بهتر از همه می فهمید.
در نگاه او قتل رئیس جمهور یک حرکت حساب شده بود... و دوربین ها فقط پرده ای بودند برای پنهان کردن حقیقت.
🍾1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM