𝖡𝖨𝖭𝖦 𝖢𝖧𝖠𝖫𝖫𝖤𝖭𝖦𝖤 – Telegram
𝖡𝖨𝖭𝖦 𝖢𝖧𝖠𝖫𝖫𝖤𝖭𝖦𝖤
36 subscribers
507 photos
167 videos
536 links
Download Telegram
ㅤㅤ  ㅤㅤ ‌ · · ─꯭──    ✦   ──꯭─ · · 

𓈒  𔘓ㅤ𝆬⠀ 𝐹𝑜𝑟 𝐷𝑒𝑎𝑟 𝐷𝑒𝑥𝑡𝑒𝑟𝐽𝑜𝑒𝑙

می گفتند فین آوری انگار همیشه در مرز بین دنیای ما و دنیای دیگری زندگی می کند. شبیه هیچ کس نبود؛ با نگاه هایی که گاهی در دل شب هم چیزی را میدید که ما نمی دیدیم. او شبها در کوچه های مه گرفته پرسه می زد و در دفترچه اش نشانه ها و اسامی فراموش شده ای را می نوشت که حتی خودش هم توضیح شان نمی داد. میگفت حقیقتی در سایه ها نفس میکشد؛ حقیقتی که روزی باید رو شود حتی اگر همه از آن بترسند. دوستان کم عددی داشت اما آنها هم نمی دانستند چرا هر بار که ماه کامل می شود، فین ساعت ها ناپدید می شود.
می گفتند او با گذشته ی شهر حرف می زند. با ارواحی که قصه شان در کتابها ننوشته اند.
و شاید فقط خودش می دانست چه چیزی در دل تاریکی در کمین است... و چرا هنوز زنده مانده است.
🍾1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
ㅤㅤ  ㅤㅤ ‌ · · ─꯭──    ✦   ──꯭─ · · 

𓈒  𔘓ㅤ𝆬⠀ 𝐹𝑜𝑟 𝐷𝑒𝑎𝑟 @Zexolll

توماس گریسون تازه وارد شهری شده بود که شبها با تاریکی فرو میرفت و در سکوتی ترسناک دفن می شد.
هر شب مردم ناپدید می شدند و صبح انگار هیچ اتفاقی نیفتاده دوباره همه چیز به حالت عادی باز می گشت.
هیچ کس حرفهای کلانتر تازه وارد را جدی نمی گرفت گویی این راز سالها بود که در رگهای این شهر جریان داشت. اما برای توماس سکوت مردم از خود راز هم ترسناک تر بود.
با چراغ قوه ای در دست و تفنگی در کمربند شبها کوچه های خالی و خانه های خاموش را می گشت. او می دانست حقیقتی تاریک پشت این آرامش دروغین پنهان است. و در دلش قسم خورده بود این راز را پیدا کند... حتی اگر خودش هم در تاریکی گم شود.
🌚1🍾1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
ㅤㅤ  ㅤㅤ ‌ · · ─꯭──    ✦   ──꯭─ · · 

𓈒  𔘓ㅤ𝆬⠀ 𝐹𝑜𝑟 𝐷𝑒𝑎𝑟 𝑑𝑖𝑓𝑜𝑛𝑡𝑜

جوليان ريس برای همه فقط پسر رئیس یک باند خلاف کار بود؛ پسری که سایه ی سنگین گناه های پدرش روی شانه هایش نشسته بود.
در مدرسه هر روز نگاه های تحقیر آمیز و طعنه ها را تحمل می کرد اما در دلش آتشی روشن بود که خاموش نمیشد.
با هر مشت به کیسه بوکس خودش را برای لحظه ای از سایه ی پدرش آزاد میکرد. اما در قلبش تصمیم گرفته بود کاری کند که حتی کسی مثل پدرش هم نتواند به محله اش آسیب برساند.
او خوب میدانست که این جنگ جنگی‌ست نابرابر میان خون و عدالت. اما جولیان یاد گرفته بود گاهی حتی خون هم باید متوقف شود. با مشت هایی که برای محافظت بلند میشوند نه برای آسیب زدن.
🍾1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
ㅤㅤ  ㅤㅤ  · · ─꯭──    ✦   ──꯭─ · · 

𓈒  𔘓ㅤ𝆬⠀ 𝐹𝑜𝑟 𝐷𝑒𝑎𝑟 𝑦𝑎𝑠𝑎𝑚𝑖𝑛𝑏𝑜𝑜𝑘𝑖𝑠ℎ

نیتن هیل برای همه یک مدیر عامل جذاب و موفق بود؛ مردی که در هر مهمانی درخشید و هر دوربینی عاشقش شد.
اما در پشت آن لبخند و چشمان نافذ نقشه های تاریکی پنهان بود؛ نقشه هایی که دستانش را به خون آلوده کرده بود.
شبها در جشن های باشکوه وقتی همه در خنده و رقص غرق بودند، او با آرامش اطلاعات سری را از مأمورانش میگرفت. هیچ کس نمی دانست همین مرد خوش پوش و محبوب همان اسنایپری ست که یک گلوله اش تاریخ را عوض کرد.
او نه پشیمان بود و نه مردد فقط بازی را بهتر از همه می فهمید.
در نگاه او قتل رئیس جمهور یک حرکت حساب شده بود... و دوربین ها فقط پرده ای بودند برای پنهان کردن حقیقت.
🍾1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
ㅤㅤ  ㅤ ‌  · · ─꯭──    ✦   ──꯭─ · · 

𓈒  𔘓ㅤ𝆬⠀ 𝐹𝑜𝑟 𝐷𝑒𝑎𝑟 𝑖𝑚𝑚𝑖𝑣𝑎𝑛

آدرین کرو همیشه می گفت عشق واقعی یعنی داشتن حتی اگر به قیمت شکستن بالهای کسی باشد. وقتی کسی را انتخاب می کرد با مهارت و لبخندهای گرم او را در قفسی از وابستگی و ترس زندانی میکرد.
برای آدرین مهم نبود که قربانی هایش از او متنفرند؛ مهم این بود که هیچ وقت تنهایش نگذارند. او با آرامش و مهربانی بیمارگونه همه کارهایشان را میکرد؛ غذا میداد نوازش میکرد لبخند می زد. ولی پشت این نگاه آرام سایه ی تاریکی بود که آماده بود هر کسی را که بخواهد فرار کند، فلج کند. آدرین باور داشت که این تنها راه داشتن عشق خالص است؛ عشقی که از کنارش تکان نخورد... حتی اگر در دلشان فریاد بزنند.
🍾1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
ㅤㅤ  ㅤ ‌  · · ─꯭──    ✦   ──꯭─ · · 

𓈒  𔘓ㅤ𝆬⠀ 𝐹𝑜𝑟 𝐷𝑒𝑎𝑟 𝑐𝑙𝑜𝑢𝑑𝑔𝑖𝑟𝑙𝟩

لوكاس بنت، دانشجویی بود که حضورش مثل شعری زنده و غمگین در دانشگاه می درخشید. اما وقتی کشورش در خطر افتاد، مجبور شد رویاهایش را کنار بگذارد و به جبهه برود. در دل او جنگی سخت بین آنچه میخواست و آنچه باید باشد در جریان بود. با هر قدم در میدان نبرد قلبی پر از درد و امید را میشکست.
او می دانست زخمی که میبیند فقط جسم را نمی سوزاند بلکه روح را هم به آتش میکشد. با این حال برای دفاع از وطن و بازپس گیری رویاهای نیمه کاره اش جنگید و مبارزه کرد.
🍾1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
ㅤㅤ  ㅤ ‌  · · ─꯭──    ✦   ──꯭─ · · 

𓈒  𔘓ㅤ𝆬⠀ 𝐹𝑜𝑟 𝐷𝑒𝑎𝑟 𝑛𝑎𝑑𝑖𝑎𝑢𝑠𝑒𝑟𝑟

به ظاهر مدیر عاملی مقتدر و بی رحم بود اما در باطن مردی بود که با نقشه ها و خیانت هایش راه را برای تسلط بر شرکت هموار کرده بود
با فریبی ماهرانه دل دختر صاحب شرکت را به دست آورد و قدم به دنیای قدرت گذاشت.
وقتی به هدفش رسید پرده از نقاب برداشت و شروع به بالا کشیدن پولهای شرکت کرد. همه کسانی که به او اعتماد کرده بودند حالا در دام بازی او گرفتار شده بودند. پشت چهره مستبد و قدرتمندش یک خلافکار بی رحم و بی وجدان پنهان بود.
و او تنها به یک چیز فکر میکرد حفظ سلطه اش به هر قیمت.
🍾1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM