𝖡𝖨𝖭𝖦 𝖢𝖧𝖠𝖫𝖫𝖤𝖭𝖦𝖤 – Telegram
𝖡𝖨𝖭𝖦 𝖢𝖧𝖠𝖫𝖫𝖤𝖭𝖦𝖤
36 subscribers
507 photos
167 videos
536 links
Download Telegram
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
ㅤㅤ  ㅤㅤ ‌ · · ─꯭──    ✦   ──꯭─ · · 

𓈒  𔘓ㅤ𝆬⠀ 𝐹𝑜𝑟 𝐷𝑒𝑎𝑟 𝑑𝑒𝑠𝑡𝑖𝑒𝑙𝑓𝑎𝑛𝑓𝑖𝑐

تمام آن سالها اليوت گریوز با دوربینش به گوشه و کنار دنیا میرفت؛ از کوچه های سنگ فرش گرفته تا کوه های خاموش.
مردم از کنارش رد میشدند بی آنکه حتی به کارش نگاه کنند، اما او با لبخندی آرام فیلم می گرفت؛ چون برای خودش می ساخت نه برای دیده شدن.
سالها گذشت موهایش سفید شد، پاهایش خسته ولی دلش هنوز به همان اندازه ی اولین روز روشن بود. وقتی مُرد فکر میکرد مستندهایش برای همیشه در جعبه های خاک خورده بماند.
اما روزی یک جوان آن جعبه ها را باز کرد و حقیقت را دید تصاویری که ساده بودند، اما پر از زندگی، پر از روح.
مردم تازه فهمیدند که چه گوهر پنهانی را از دست داده اند.
اما براى اليوت مهم نبود؛ چون او پیش از همه خوشحال زندگی کرد و خوشحال مرد؛ چون همان کاری را کرد که عاشقش بود.
🍾2
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
ㅤㅤ  ㅤㅤ ‌ · · ─꯭──    ✦   ──꯭─ · · 

𓈒  𔘓ㅤ𝆬⠀ 𝐹𝑜𝑟 𝐷𝑒𝑎𝑟 𝑑𝑒𝑙𝐿𝑢𝑛𝑎𝑡𝑖𝑚𝑒

شب ناپدید شدن بچه هایش آرتور پمبرک ساعت ها کنار پنجره ایستاد در حالی که باران شیشه را خط می انداخت و بوی نم خانه ی خالی را پر کرده بود. تصویر کفش های کوچک کنار در صدای خنده های
کوتاه حالا تنها خاطره هایی بودند که در سکوت راهروها می چرخیدند.
او که برای بزرگ کردنشان از همه چیز گذشته بود؛ از شغل های بهتر آرزوهای خودش و حتی بخشی از وجودش.
اما در دل همان تاریکی چیزی در نگاهش شکست نخورد صدای آرامی که در ذهنش می گفت: هنوز تموم نشده... هنوز اون بیرونن. تکه تکه ی سرنخ ها را جمع کرد؛ یادداشتهای نصفه لباس های کوچک خاطرات محوی که از لبخندشان مانده بود.
با طلوع صبح دیگر فقط یک پدر یا یک معلم نبود؛ مردی بود که امید را با دستان خودش زنده نگه می داشت.
اگر هیچ کس برای پیدا کردنشان ادامه ندهد... او ادامه می دهد؛ تا وقتی که حقیقت بالاخره رو در رو بایستد.
🍾1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
ㅤㅤ  ㅤㅤ ‌ · · ─꯭──    ✦   ──꯭─ · · 

𓈒  𔘓ㅤ𝆬⠀ 𝐹𝑜𝑟 𝐷𝑒𝑎𝑟 𝑗𝑒𝑛𝑠𝑒𝑛𝑎𝑐𝑘𝑙𝑒𝑠𝑝𝑛

در اتاقی پر از نور کم مردی نشسته است که نامش در گوش شهر مثل قصه ی شومی میپیچد اما هیچ کس حقیقتش را نمی داند او که کارهای همه را بی صدا ردیف میکند؛ زنی را که دوست دارد از تاریکی نجات میدهد بی آنکه حتی نگاهش را ببیند.
بچه هایی که به نامش نیستند، اما برایش مثل نفس اند.
و شبها وقتی در راهروهای بلند عمارت قدم میزند سنگینی تنهایی روی شانه اش می نشیند؛ مردی که همه از او میترسند... حتی زنی که برایش معنی زندگی ست و این شاید تلخ ترین حقیقت باشد بهترین آدم ها بودن در حالی که هیچ کس جرئت نزدیک شدن ندارد.
🍾1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
ㅤㅤ  ㅤㅤ ‌ · · ─꯭──    ✦   ──꯭─ · · 

𓈒  𔘓ㅤ𝆬⠀ 𝐹𝑜𝑟 𝐷𝑒𝑎𝑟 @chiigofti

کوچه های باریک سئول را قدم میزند دست ها در جیب نگاهش تیز و سایه اش سنگین تر از شب چهره ی قاتل در ذهنش مثل زخم کهنه ای باز و تازه روزی ستاره فوتبال محله بود، صدای تشویق هم محلی ها هنوز در گوشش میپیچد اما نفرت جای همه چیز را گرفت؛ توپ فوتبال با دفترچه ای عوض شد که پر از اسم و آدرس است دوست داشت عاشق بماند، پسر خوبی باشد، اما راهش به تاریکی افتاد مادرش هنوز برای رهایی اش دعا میکند، اما جون‌هو صدای دعا را نمی شنود در دلش فقط یک جمله تکرار می شود باید تمومش کنم... به هر قیمتی.
🍾2
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
ㅤㅤ  ㅤㅤ ‌ · · ─꯭──    ✦   ──꯭─ · · 

𓈒  𔘓ㅤ𝆬⠀ 𝐹𝑜𝑟 𝐷𝑒𝑎𝑟 𝑝𝑖𝑛𝑘ℎ𝑎𝑙𝑓

غروب داغی ست و جیس، با گوشهای پر از راک رد دود سیگار و خنده ی دوستانش را دنبال می کند؛ در دل مهمانی ها می چرخد چشمهایی خمار و دستهایی که بوی الکل می دهند؛ لبخند می زند جوک می گوید ولی پشت این شلوغی قلبی دارد که کسی نمی بیند؛ به دعواها کشیده میشود نه از سر نفرت از هیجان ولی هر بار از عاقبتش میترسد در جمع خودش را پسر بی نیاز و خوشبخت نشان می دهد، حتی اگر جیبش خالی باشد؛ نگاهش گاهی روی تنها دختری می افتد که برایش مهم است؛ همان که به او نگاه هم نمی کند؛ و در سکوت شب مست و تنها برای خودش قول می دهد که یک روز همه چیز را تغییر دهد...
🍾1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
ㅤㅤ  ㅤㅤ ‌ · · ─꯭──    ✦   ──꯭─ · · 

𓈒  𔘓ㅤ𝆬⠀ 𝐹𝑜𝑟 𝐷𝑒𝑎𝑟 @ByRoja86

پسرکی با دست‌هایی لرزان، که هنوز رد زخم‌های شب‌های تَرک بر آن مانده؛
در دل سحر، هوای خنک را نفس می‌کشد، شاید برای لحظه‌ای بوی گذشته را فراموش کند.
چشمانش خسته‌، اما صادق؛ میان جمعیت گم نمی‌شود چون هرگز به آن تعلق نداشته است.
صدای آرام گیتاری که خودش می‌نوازد، مرهمی‌ست بر زخم‌هایی که نمی‌گذارد کسی ببیند.
باران را دوست دارد، چون می‌شوید نگاه‌های ترحم‌آمیز آدم‌ها را از چهره‌اش.
از فریاد می‌ترسد؛ یادآور شب‌هایی‌ست که صدایش در گلو شکست و دستی برای نجاتش نبود.
و حالا، میان همه‌ی این تاریکی، هنوز به طلوعی فکر می‌کند که شاید بالاخره روزی برسد…
🍾2
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
ㅤㅤ  ㅤㅤ ‌ · · ─꯭──    ✦   ──꯭─ · · 

𓈒  𔘓ㅤ𝆬⠀ 𝐹𝑜𝑟 𝐷𝑒𝑎𝑟 @Medusadeath

در دل شبی بی‌صدا، دکتر الیس ووس به زیرزمین تاریکش بازمی‌گردد؛ جایی که دیوارها بوی فلز، خون و خاطره می‌دهند.
آدم‌هایی که روزی بی‌خبر از نگاهش بودند، حالا با دست‌هایی بسته و نگاه‌هایی وحشت‌زده، طعمه‌ی کنجکاوی سیاهش شده‌اند.
او آرام است، حتی وقتی ابزارهایش را با دقت می‌چیند و نفس قربانیانش تندتر می‌شود.
برای او، ترس دیگران تنها بخشی از یک «آزمایش ذهنی» است؛ فرصتی برای دیدن واکنش روانِ آدمی در آستانه‌ی فروپاشی.
پشت لبخند ملایمش، چیزی پوسیده و تاریک زندگی می‌کند؛ رازی که هیچ‌کس در جمع‌های روشن و پرخنده‌ی او نمی‌بیند.
و در سکوت زیرزمین، صدای زمزمه‌ی خودش را می‌شنود که آرام می‌گوید:
«همه‌ی این‌ها… فقط برای درکِ حقیقت است.»
🍾1