𝖡𝖨𝖭𝖦 𝖢𝖧𝖠𝖫𝖫𝖤𝖭𝖦𝖤 – Telegram
𝖡𝖨𝖭𝖦 𝖢𝖧𝖠𝖫𝖫𝖤𝖭𝖦𝖤
36 subscribers
507 photos
167 videos
536 links
Download Telegram
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
ㅤㅤ  ㅤㅤ ‌ · · ─꯭──    ✦   ──꯭─ · · 

𓈒  𔘓ㅤ𝆬⠀ 𝐹𝑜𝑟 𝐷𝑒𝑎𝑟 𝑗𝑒𝑛𝑠𝑒𝑛𝑎𝑐𝑘𝑙𝑒𝑠𝑝𝑛

در اتاقی پر از نور کم مردی نشسته است که نامش در گوش شهر مثل قصه ی شومی میپیچد اما هیچ کس حقیقتش را نمی داند او که کارهای همه را بی صدا ردیف میکند؛ زنی را که دوست دارد از تاریکی نجات میدهد بی آنکه حتی نگاهش را ببیند.
بچه هایی که به نامش نیستند، اما برایش مثل نفس اند.
و شبها وقتی در راهروهای بلند عمارت قدم میزند سنگینی تنهایی روی شانه اش می نشیند؛ مردی که همه از او میترسند... حتی زنی که برایش معنی زندگی ست و این شاید تلخ ترین حقیقت باشد بهترین آدم ها بودن در حالی که هیچ کس جرئت نزدیک شدن ندارد.
🍾1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
ㅤㅤ  ㅤㅤ ‌ · · ─꯭──    ✦   ──꯭─ · · 

𓈒  𔘓ㅤ𝆬⠀ 𝐹𝑜𝑟 𝐷𝑒𝑎𝑟 @chiigofti

کوچه های باریک سئول را قدم میزند دست ها در جیب نگاهش تیز و سایه اش سنگین تر از شب چهره ی قاتل در ذهنش مثل زخم کهنه ای باز و تازه روزی ستاره فوتبال محله بود، صدای تشویق هم محلی ها هنوز در گوشش میپیچد اما نفرت جای همه چیز را گرفت؛ توپ فوتبال با دفترچه ای عوض شد که پر از اسم و آدرس است دوست داشت عاشق بماند، پسر خوبی باشد، اما راهش به تاریکی افتاد مادرش هنوز برای رهایی اش دعا میکند، اما جون‌هو صدای دعا را نمی شنود در دلش فقط یک جمله تکرار می شود باید تمومش کنم... به هر قیمتی.
🍾2
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
ㅤㅤ  ㅤㅤ ‌ · · ─꯭──    ✦   ──꯭─ · · 

𓈒  𔘓ㅤ𝆬⠀ 𝐹𝑜𝑟 𝐷𝑒𝑎𝑟 𝑝𝑖𝑛𝑘ℎ𝑎𝑙𝑓

غروب داغی ست و جیس، با گوشهای پر از راک رد دود سیگار و خنده ی دوستانش را دنبال می کند؛ در دل مهمانی ها می چرخد چشمهایی خمار و دستهایی که بوی الکل می دهند؛ لبخند می زند جوک می گوید ولی پشت این شلوغی قلبی دارد که کسی نمی بیند؛ به دعواها کشیده میشود نه از سر نفرت از هیجان ولی هر بار از عاقبتش میترسد در جمع خودش را پسر بی نیاز و خوشبخت نشان می دهد، حتی اگر جیبش خالی باشد؛ نگاهش گاهی روی تنها دختری می افتد که برایش مهم است؛ همان که به او نگاه هم نمی کند؛ و در سکوت شب مست و تنها برای خودش قول می دهد که یک روز همه چیز را تغییر دهد...
🍾1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
ㅤㅤ  ㅤㅤ ‌ · · ─꯭──    ✦   ──꯭─ · · 

𓈒  𔘓ㅤ𝆬⠀ 𝐹𝑜𝑟 𝐷𝑒𝑎𝑟 @ByRoja86

پسرکی با دست‌هایی لرزان، که هنوز رد زخم‌های شب‌های تَرک بر آن مانده؛
در دل سحر، هوای خنک را نفس می‌کشد، شاید برای لحظه‌ای بوی گذشته را فراموش کند.
چشمانش خسته‌، اما صادق؛ میان جمعیت گم نمی‌شود چون هرگز به آن تعلق نداشته است.
صدای آرام گیتاری که خودش می‌نوازد، مرهمی‌ست بر زخم‌هایی که نمی‌گذارد کسی ببیند.
باران را دوست دارد، چون می‌شوید نگاه‌های ترحم‌آمیز آدم‌ها را از چهره‌اش.
از فریاد می‌ترسد؛ یادآور شب‌هایی‌ست که صدایش در گلو شکست و دستی برای نجاتش نبود.
و حالا، میان همه‌ی این تاریکی، هنوز به طلوعی فکر می‌کند که شاید بالاخره روزی برسد…
🍾2
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
ㅤㅤ  ㅤㅤ ‌ · · ─꯭──    ✦   ──꯭─ · · 

𓈒  𔘓ㅤ𝆬⠀ 𝐹𝑜𝑟 𝐷𝑒𝑎𝑟 @Medusadeath

در دل شبی بی‌صدا، دکتر الیس ووس به زیرزمین تاریکش بازمی‌گردد؛ جایی که دیوارها بوی فلز، خون و خاطره می‌دهند.
آدم‌هایی که روزی بی‌خبر از نگاهش بودند، حالا با دست‌هایی بسته و نگاه‌هایی وحشت‌زده، طعمه‌ی کنجکاوی سیاهش شده‌اند.
او آرام است، حتی وقتی ابزارهایش را با دقت می‌چیند و نفس قربانیانش تندتر می‌شود.
برای او، ترس دیگران تنها بخشی از یک «آزمایش ذهنی» است؛ فرصتی برای دیدن واکنش روانِ آدمی در آستانه‌ی فروپاشی.
پشت لبخند ملایمش، چیزی پوسیده و تاریک زندگی می‌کند؛ رازی که هیچ‌کس در جمع‌های روشن و پرخنده‌ی او نمی‌بیند.
و در سکوت زیرزمین، صدای زمزمه‌ی خودش را می‌شنود که آرام می‌گوید:
«همه‌ی این‌ها… فقط برای درکِ حقیقت است.»
🍾1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
ㅤㅤ  ㅤㅤ ‌  · · ─꯭──    ✦   ──꯭─ · · 

𓈒  𔘓ㅤ𝆬⠀ 𝐹𝑜𝑟 𝐷𝑒𝑎𝑟 @Maed_allahyari

خون‌آشامی با گذشته‌ای پر از سایه‌ها،
وارد شهری کوچک می‌شود، جایی که چشم‌ها پر از شک و ترسند،
مردمی که او را می‌شناسند و نمی‌خواهند،
اما او، با دل مهربان، تلاش می‌کند روشنایی ببخشد،
عاشق دختری پاک، بی‌گناه، که نور امیدش را در دلش روشن می‌کند،
خواهان پیوندی واقعی، فراتر از ترس و پیش‌داوری‌ها،
و در این شهر سرد، به دنبال جایی برای آرامش می‌گردد.
🍾1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
ㅤㅤ  ㅤㅤ  · · ─꯭──    ✦   ──꯭─ · · 

𓈒  𔘓ㅤ𝆬⠀ 𝐹𝑜𝑟 𝐷𝑒𝑎𝑟 𝐷𝑜𝑢𝑒𝑠𝑊𝑖𝑓𝑒𝑦

نوجوانی تنها، در میان طوفان خیانت دوستانی که پشت کردند، در دام جرمی گرفتار که بی‌گناهی‌اش را نمی‌داند چگونه اثبات کند، دختر رفته، وکیلی که به جای یاری، بر او سنگ می‌زند، دادگاه‌ها چون سایه‌ای تاریک بر قلبش سنگینی می‌کنند،
خشم فروخورده‌اش چون آتشی در درون شعله‌ور است.
سخن گفتن را نمی‌داند، زخم‌های گذشته بی‌وقفه خون می‌ریزند.
و هنوز، در اعماق سرد تنهایی، پژواک امید به گوش می‌رسد.
🍾1