𝐵𝑜𝑜𝑘 𝐺𝑟𝑎𝑝ℎ𝑖📚 – Telegram
𝐵𝑜𝑜𝑘 𝐺𝑟𝑎𝑝ℎ𝑖📚
14.6K subscribers
11K photos
2.21K videos
676 links
”اگه نمیخوای کتاب بخونی یعنی هنوز کتاب درست رو پیدا نکردی.“

سرچ کن #اعتماد.
نحوه سفارش: @BGiOrder.
ثبت سفارش: @BGiAdmin.

پیج اینستاگرام:
°• [ bookgraphi_

زمان پاسخگویی به پیام‌ها: 01-22 [فرقی نمیکنه چه ساعتی پیام بدید در این بازه بهتون پاسخ داده میشه]
Download Telegram
𝐵𝑜𝑜𝑘 𝐺𝑟𝑎𝑝ℎ𝑖📚
همه چیز بعد از اون خیلی سریع اتفاق افتاد.. برام دوبنده‌ی نو خریدن و توی باشگاه ثبت نامم کردن تا تمرین کنم..
نمیفهمیدم‌ چرا اما اون دو نفر خیلی کمکم کردن، میگفتن ما استعدادت رو میبینیم و میخوایم کمکت کنیم قهرمان جهان بشی..
𝐵𝑜𝑜𝑘 𝐺𝑟𝑎𝑝ℎ𝑖📚
نمیفهمیدم‌ چرا اما اون دو نفر خیلی کمکم کردن، میگفتن ما استعدادت رو میبینیم و میخوایم کمکت کنیم قهرمان جهان بشی..
میگفتن برای من و مادرم یک خونه‌ی شیک و بزرگ توی بهترین منطقه‌ی تهران میگیرن و مارو از اون آشغال‌دونی ای که اسمش خونه بود نجات میدن..
𝐵𝑜𝑜𝑘 𝐺𝑟𝑎𝑝ℎ𝑖📚
میخواستن من رو از اونجا بیرون بکشن و کمکم کنن برای رویاهام بجنگم تا به هرچی که میخوام برسم
اما یک شرط داشتن
باید صبح ها رو به تمرین کشتی میگذروندم و هرروز عصرها با یک دوچرخه تعدادی بسته رو میبردم و به آدم های مختلف تحویل میدادم..
نویسنده ها، بازیگرها و کلی پولدار دیگه
𝐵𝑜𝑜𝑘 𝐺𝑟𝑎𝑝ℎ𝑖📚 pinned «من و باقی بچه های محلمون گل میفروختیم، شیشه ماشین هارو تمیز میکردیم و به مشتری های پولدار یا فقیرمون مواد میفروختیم..»
‏"هر چیزی درباره دیگران که ما را می‌رنجاند، می‌تواند منجر به درک عمیق‌تری از خودمان شود"
-کارل گوستاو یونگ
من همون دختر نجات یافته ام، دختربچه ای که نزدیک بود توی شهربازی زیر یک واگن در حال سقوط له بشه
اما لحظه‌ی آخر یک پیرمرد جونش رو فدای من کرد.. من رو هل داد و خودش به جای من زیر واگن له شد
𝐵𝑜𝑜𝑘 𝐺𝑟𝑎𝑝ℎ𝑖📚
بخاطر این حادثه فکر میکردم خدا همیشه مراقبمه و هیچ خطری نمیتونه تهدیدم کنه ولی اشتباه میکردم..
من هم بالاخره مردم! دقیقا فردای عروسیم مردم!
من دلم میخواست اولین صبح زندگی مشترکمون رو با دیدن طلوع شروع کنیم
اما بالن بخاطر طوفان سقوط کرد
صدای جیغ، کوبیده شدن به در و دیوار، آتیش، شاخه درخت ها و بعد سیاهی
𝐵𝑜𝑜𝑘 𝐺𝑟𝑎𝑝ℎ𝑖📚
توی بیمارستان به هوش اومدم، فهمیدم بخاطر حماقت من ریه همسرم نابود شده و باید بهش ریه پیوند بزنن
با التماس و گریه خواستم که ریه من رو بهش بدن، گفتم هردومون زنده میمونیم
دکتر بعد از اصرارهای‌زیاد من پذیرفت، بهم گفت همه چیز درست میشه، اما دوباره همه جا سیاه شد..
𝐵𝑜𝑜𝑘 𝐺𝑟𝑎𝑝ℎ𝑖📚
وقتی بیدار شدم جایی بودم که نه شبیه بهشت بود و نه جهنم.. فکر میکردم بعد از مرگم با عیسی مسیح یا خدا ملاقات میکنم اما این اتفاق نیوفتاد..
پسربچه ای به استقبالم اومد و گفت : من اولین نفر توام!
متوجه منظورش نمیشدم، پرسیدم یعنی چی اولین نفر منه؟ من اینجا چیکار میکردم؟ تونستم شوهرم رو از مرگ نجات بدم یا نه؟
𝐵𝑜𝑜𝑘 𝐺𝑟𝑎𝑝ℎ𝑖📚
پسربچه ای به استقبالم اومد و گفت : من اولین نفر توام! متوجه منظورش نمیشدم، پرسیدم یعنی چی اولین نفر منه؟ من اینجا چیکار میکردم؟ تونستم شوهرم رو از مرگ نجات بدم یا نه؟
اما تنها جوابی که اون بهم داد این بود که اینجا جایی بین بهشت و جهنمه! و من قراره اینجا با پنج نفر از مهم ترین افراد زندگیم ملاقات کنم تا بزرگترین رازهای زندگیمون برای همدیگه فاش بشه.. زندگی ای که به پایان رسیده بود...