𝐵𝑜𝑜𝑘 𝐺𝑟𝑎𝑝ℎ𝑖📚
میگفتن برای من و مادرم یک خونهی شیک و بزرگ توی بهترین منطقهی تهران میگیرن و مارو از اون آشغالدونی ای که اسمش خونه بود نجات میدن..
میخواستن من رو از اونجا بیرون بکشن و کمکم کنن برای رویاهام بجنگم تا به هرچی که میخوام برسم
𝐵𝑜𝑜𝑘 𝐺𝑟𝑎𝑝ℎ𝑖📚
میخواستن من رو از اونجا بیرون بکشن و کمکم کنن برای رویاهام بجنگم تا به هرچی که میخوام برسم
اما یک شرط داشتن
باید صبح ها رو به تمرین کشتی میگذروندم و هرروز عصرها با یک دوچرخه تعدادی بسته رو میبردم و به آدم های مختلف تحویل میدادم..
نویسنده ها، بازیگرها و کلی پولدار دیگه
باید صبح ها رو به تمرین کشتی میگذروندم و هرروز عصرها با یک دوچرخه تعدادی بسته رو میبردم و به آدم های مختلف تحویل میدادم..
نویسنده ها، بازیگرها و کلی پولدار دیگه
𝐵𝑜𝑜𝑘 𝐺𝑟𝑎𝑝ℎ𝑖📚
اما یک شرط داشتن باید صبح ها رو به تمرین کشتی میگذروندم و هرروز عصرها با یک دوچرخه تعدادی بسته رو میبردم و به آدم های مختلف تحویل میدادم.. نویسنده ها، بازیگرها و کلی پولدار دیگه
اما مگه توی اون بسته ها چی بود؟ مگه اون بسته ها چقدر ارزش داشتن که در مقابل جا به جا کردنشون کمکم میکردن قهرمان بشم و اینهمه برام هزینه میکردن؟
𝐵𝑜𝑜𝑘 𝐺𝑟𝑎𝑝ℎ𝑖📚 pinned «من و باقی بچه های محلمون گل میفروختیم، شیشه ماشین هارو تمیز میکردیم و به مشتری های پولدار یا فقیرمون مواد میفروختیم..»
"هر چیزی درباره دیگران که ما را میرنجاند، میتواند منجر به درک عمیقتری از خودمان شود"
-کارل گوستاو یونگ
-کارل گوستاو یونگ
من همون دختر نجات یافته ام، دختربچه ای که نزدیک بود توی شهربازی زیر یک واگن در حال سقوط له بشه
اما لحظهی آخر یک پیرمرد جونش رو فدای من کرد.. من رو هل داد و خودش به جای من زیر واگن له شد
اما لحظهی آخر یک پیرمرد جونش رو فدای من کرد.. من رو هل داد و خودش به جای من زیر واگن له شد
𝐵𝑜𝑜𝑘 𝐺𝑟𝑎𝑝ℎ𝑖📚
من همون دختر نجات یافته ام، دختربچه ای که نزدیک بود توی شهربازی زیر یک واگن در حال سقوط له بشه اما لحظهی آخر یک پیرمرد جونش رو فدای من کرد.. من رو هل داد و خودش به جای من زیر واگن له شد
بخاطر این حادثه فکر میکردم خدا همیشه مراقبمه و هیچ خطری نمیتونه تهدیدم کنه ولی اشتباه میکردم..
𝐵𝑜𝑜𝑘 𝐺𝑟𝑎𝑝ℎ𝑖📚
بخاطر این حادثه فکر میکردم خدا همیشه مراقبمه و هیچ خطری نمیتونه تهدیدم کنه ولی اشتباه میکردم..
من هم بالاخره مردم! دقیقا فردای عروسیم مردم!
من دلم میخواست اولین صبح زندگی مشترکمون رو با دیدن طلوع شروع کنیم
اما بالن بخاطر طوفان سقوط کرد
صدای جیغ، کوبیده شدن به در و دیوار، آتیش، شاخه درخت ها و بعد سیاهی
من دلم میخواست اولین صبح زندگی مشترکمون رو با دیدن طلوع شروع کنیم
اما بالن بخاطر طوفان سقوط کرد
صدای جیغ، کوبیده شدن به در و دیوار، آتیش، شاخه درخت ها و بعد سیاهی
𝐵𝑜𝑜𝑘 𝐺𝑟𝑎𝑝ℎ𝑖📚
من هم بالاخره مردم! دقیقا فردای عروسیم مردم! من دلم میخواست اولین صبح زندگی مشترکمون رو با دیدن طلوع شروع کنیم اما بالن بخاطر طوفان سقوط کرد صدای جیغ، کوبیده شدن به در و دیوار، آتیش، شاخه درخت ها و بعد سیاهی
توی بیمارستان به هوش اومدم، فهمیدم بخاطر حماقت من ریه همسرم نابود شده و باید بهش ریه پیوند بزنن
𝐵𝑜𝑜𝑘 𝐺𝑟𝑎𝑝ℎ𝑖📚
توی بیمارستان به هوش اومدم، فهمیدم بخاطر حماقت من ریه همسرم نابود شده و باید بهش ریه پیوند بزنن
با التماس و گریه خواستم که ریه من رو بهش بدن، گفتم هردومون زنده میمونیم
دکتر بعد از اصرارهایزیاد من پذیرفت، بهم گفت همه چیز درست میشه، اما دوباره همه جا سیاه شد..
دکتر بعد از اصرارهایزیاد من پذیرفت، بهم گفت همه چیز درست میشه، اما دوباره همه جا سیاه شد..
𝐵𝑜𝑜𝑘 𝐺𝑟𝑎𝑝ℎ𝑖📚
با التماس و گریه خواستم که ریه من رو بهش بدن، گفتم هردومون زنده میمونیم دکتر بعد از اصرارهایزیاد من پذیرفت، بهم گفت همه چیز درست میشه، اما دوباره همه جا سیاه شد..
وقتی بیدار شدم جایی بودم که نه شبیه بهشت بود و نه جهنم..
فکر میکردم بعد از مرگم با عیسی مسیح یا خدا ملاقات میکنم اما این اتفاق نیوفتاد..
فکر میکردم بعد از مرگم با عیسی مسیح یا خدا ملاقات میکنم اما این اتفاق نیوفتاد..
𝐵𝑜𝑜𝑘 𝐺𝑟𝑎𝑝ℎ𝑖📚
وقتی بیدار شدم جایی بودم که نه شبیه بهشت بود و نه جهنم.. فکر میکردم بعد از مرگم با عیسی مسیح یا خدا ملاقات میکنم اما این اتفاق نیوفتاد..
پسربچه ای به استقبالم اومد و گفت : من اولین نفر توام!
متوجه منظورش نمیشدم، پرسیدم یعنی چی اولین نفر منه؟ من اینجا چیکار میکردم؟ تونستم شوهرم رو از مرگ نجات بدم یا نه؟
متوجه منظورش نمیشدم، پرسیدم یعنی چی اولین نفر منه؟ من اینجا چیکار میکردم؟ تونستم شوهرم رو از مرگ نجات بدم یا نه؟
𝐵𝑜𝑜𝑘 𝐺𝑟𝑎𝑝ℎ𝑖📚
پسربچه ای به استقبالم اومد و گفت : من اولین نفر توام! متوجه منظورش نمیشدم، پرسیدم یعنی چی اولین نفر منه؟ من اینجا چیکار میکردم؟ تونستم شوهرم رو از مرگ نجات بدم یا نه؟
اما تنها جوابی که اون بهم داد این بود که اینجا جایی بین بهشت و جهنمه! و من قراره اینجا با پنج نفر از مهم ترین افراد زندگیم ملاقات کنم تا بزرگترین رازهای زندگیمون برای همدیگه فاش بشه.. زندگی ای که به پایان رسیده بود...
𝐵𝑜𝑜𝑘 𝐺𝑟𝑎𝑝ℎ𝑖📚
اما تنها جوابی که اون بهم داد این بود که اینجا جایی بین بهشت و جهنمه! و من قراره اینجا با پنج نفر از مهم ترین افراد زندگیم ملاقات کنم تا بزرگترین رازهای زندگیمون برای همدیگه فاش بشه.. زندگی ای که به پایان رسیده بود...
اما مگه من چه گناهی مرتکب شده بودم؟ یعنی داشتم تاوان کدوم گناهانم رو پس میدادم..؟ یعنی کسانی رو میدیدم که در حقشون بدی کرده بودم و حالا قرار بود تاوانشو پس بدم..؟ با کدوم آدمها باید رو به رو میشدم؟
𝐵𝑜𝑜𝑘 𝐺𝑟𝑎𝑝ℎ𝑖📚 pinned «من همون دختر نجات یافته ام، دختربچه ای که نزدیک بود توی شهربازی زیر یک واگن در حال سقوط له بشه اما لحظهی آخر یک پیرمرد جونش رو فدای من کرد.. من رو هل داد و خودش به جای من زیر واگن له شد»