Jostojouye Sarnevesht
Golshifteh Farahani
شب سیه گذر کند، غم از وطن سفر کند؛
دوباره میخندیم، دوباره میخندیم؛
همه یک تن هستیم.
دوباره میخندیم، دوباره میخندیم؛
همه یک تن هستیم.
«چرا همهاش از مسیرهای کج، پر از پیچ و سربالا، نفسگیر، نفسبر؟ چرا همهاش از مسیرهای نشد، نخواهد شد؛ مسیرهای ناتوان از شدن؛ مسیرهای نرسیدن؟ چرا؟ شاید میترسم؟ شاید میترسم؟ شاید خوشم به همین رفتن؟ چقدر بدم میآید از ته هر چیز، از انتها؛ از آخر؛ از ایستادن در لبهی فساد؛ مثل میوهای در انتهای تابستان. مثل ایستگاه آخر اتوبوس؛ یا قطار؛ اینجا یا هرکجا.»