نمیدونم چرا نمیتونم حال بد کسی رو خوب کنم. همش حس میکنم اضافهام و اون شخص ترجیح میده تنها باشه.
دلم یه زندگی نرمال میخواد.
زندگیای که برای یک بار هم که شده بدون نگرانیِ نتیجه، از لحظاتش لذت ببرم.
زندگیای که برای یک بار هم که شده بدون نگرانیِ نتیجه، از لحظاتش لذت ببرم.
Forwarded from pathétique
امروز با یه کابوس از خواب بیدار شدم. چند وقتیه فقط دارم به عشق فکر میکنم. به اینکه قبل از اینکه کلمهی عشق به فارسی بیاد ما چی میگفتیم. فکر کنم میگفتیم دلدادگی. دلبر دلو میدزده، عاشق میشه بیدل یا دلداده. دلبر اگه مهربون باشه دلدار میشه. نگهش میداره. مراقبشه. به این فکر میکنم که همه چیز از عشقه. تمام جنگ ها و دعوا ها و غم ها و ترس ها. تمام خنده ها و خوشحالی ها و خوشبختی ها. همهاش از عشقه، نه؟ عشق من به تو، عشق مامان به من، عشق نقاش به نقاشی، عشق نویسنده به کلمه هاش. همهچیز از عشقه. از زیادیش یا کم بودنش، از نبودش، از گم شدنش، از خراب شدنش، از گرمایی که میده، از سرمایی که جای خالیش میذاره. رویاهامون و کابوس هامون، گذشته ها و حال ها و آینده هامون. همهچیز از عشق بوده. همهچیز از عشق هست.