Forwarded from pathétique
امروز با یه کابوس از خواب بیدار شدم. چند وقتیه فقط دارم به عشق فکر میکنم. به اینکه قبل از اینکه کلمهی عشق به فارسی بیاد ما چی میگفتیم. فکر کنم میگفتیم دلدادگی. دلبر دلو میدزده، عاشق میشه بیدل یا دلداده. دلبر اگه مهربون باشه دلدار میشه. نگهش میداره. مراقبشه. به این فکر میکنم که همه چیز از عشقه. تمام جنگ ها و دعوا ها و غم ها و ترس ها. تمام خنده ها و خوشحالی ها و خوشبختی ها. همهاش از عشقه، نه؟ عشق من به تو، عشق مامان به من، عشق نقاش به نقاشی، عشق نویسنده به کلمه هاش. همهچیز از عشقه. از زیادیش یا کم بودنش، از نبودش، از گم شدنش، از خراب شدنش، از گرمایی که میده، از سرمایی که جای خالیش میذاره. رویاهامون و کابوس هامون، گذشته ها و حال ها و آینده هامون. همهچیز از عشق بوده. همهچیز از عشق هست.
استرسی که دانشگاه و امتحاناش این چندماه بهم وارد کرده رو تو کل ۱۲ سال مدرسه نکشیده بودم.
Social Pariah,
Pink Floyd – Echoes
"And no one showed us to the land
And no one knows the wheres or whys
But something stirs and something tries
And starts to climb towards the light."
And no one knows the wheres or whys
But something stirs and something tries
And starts to climb towards the light."