“Look at the light through the windowpane. That means it’s noon, that means
we’re inconsolable.
Tell me how all this, and love too, will ruin us.
These, our bodies, possessed by light.
Tell me we’ll never get used to it.”
we’re inconsolable.
Tell me how all this, and love too, will ruin us.
These, our bodies, possessed by light.
Tell me we’ll never get used to it.”
“You're going to die
in your best friend's arms.
And you play along because it's funny, because it's written down,
you've memorized it,
it's all you know.”
in your best friend's arms.
And you play along because it's funny, because it's written down,
you've memorized it,
it's all you know.”
[از زمانهایی که درد روح به جسم میزنه و فقط میتونی زل بزنی به سقف و سعی کنی که برای لحظهای هم که شده تو این زندگی نباشی]
Forwarded from .
انگار دارم روی یه سطح شیشهای عمدا بالا و پایین میپرم تا بشکنه، زیر پام خالی بشه، تا بینهایت غلت بزنم، پایین برم و هرگز به جایی نرسم.
«زیرِ باران فکرکردن
دست به کوچههای شهر ساییدن
شهر را در آتش و رؤیاها بوسیدن
حس کردنِ اینکه
همهچیز را میتوانی در آغوش بگیری
جا دهی
زمانی خیسشده را در خود حس میکنم
زمانی گریسته را
احتمالاً مرگ در تو آرام نمیگیرد
تو خیسی،
از صدای مادرانی که
دردناکیِ تاریکشدنشان را
فاصلۀ بزرگشدنِ فرزندان میخراشد
خیسی
از روزهای ملاقاتِ زندان بیمارستان
خیسی
از زرد و نارنجی و کلاغ
از حملۀ تاریکی و آتش
آنقدر خیس که
همیشه سرما پیدایت میکند
و در استخوانهایت میگرید»
دست به کوچههای شهر ساییدن
شهر را در آتش و رؤیاها بوسیدن
حس کردنِ اینکه
همهچیز را میتوانی در آغوش بگیری
جا دهی
زمانی خیسشده را در خود حس میکنم
زمانی گریسته را
احتمالاً مرگ در تو آرام نمیگیرد
تو خیسی،
از صدای مادرانی که
دردناکیِ تاریکشدنشان را
فاصلۀ بزرگشدنِ فرزندان میخراشد
خیسی
از روزهای ملاقاتِ زندان بیمارستان
خیسی
از زرد و نارنجی و کلاغ
از حملۀ تاریکی و آتش
آنقدر خیس که
همیشه سرما پیدایت میکند
و در استخوانهایت میگرید»
همهچیز خیلی هولناکه. نگاه میکنی تا همهچیز تبدیل به خاکستر بشه و دست آخر خودت هم بسوزی.
Social Pariah,
Nooshafarin – Davaat
خیلی زیبا. خیلی خیلی زیبا. out-of-this-world زیبا.