شما میلههای دانشگاه رو هم تو یک کشور نرمال نمیتونستید ببینید. حالا دارید بهش ریاست میکنید.
«ديوانه دست میزند به خاک و خاک پر از خاطره میشود
ديوانه روزی برای خودش آدمی بود
حالا دهانش را پر از نقره میكند و فوت میكند به ماه.
ديوانه عاشق يک ابر بود
و ابر تمام شكلهای زيبا را به خود میگرفت
و ابرها چه زود ناپديد میشوند.»
ديوانه روزی برای خودش آدمی بود
حالا دهانش را پر از نقره میكند و فوت میكند به ماه.
ديوانه عاشق يک ابر بود
و ابر تمام شكلهای زيبا را به خود میگرفت
و ابرها چه زود ناپديد میشوند.»
نمیدونم این حس نفرته یا انزجار یا هرچی. هرچی هست یه فاصلهٔ موییای با عشق داره.