«ديوانه دست میزند به خاک و خاک پر از خاطره میشود
ديوانه روزی برای خودش آدمی بود
حالا دهانش را پر از نقره میكند و فوت میكند به ماه.
ديوانه عاشق يک ابر بود
و ابر تمام شكلهای زيبا را به خود میگرفت
و ابرها چه زود ناپديد میشوند.»
ديوانه روزی برای خودش آدمی بود
حالا دهانش را پر از نقره میكند و فوت میكند به ماه.
ديوانه عاشق يک ابر بود
و ابر تمام شكلهای زيبا را به خود میگرفت
و ابرها چه زود ناپديد میشوند.»
نمیدونم این حس نفرته یا انزجار یا هرچی. هرچی هست یه فاصلهٔ موییای با عشق داره.
Forwarded from یدالله رویایی
#لبریختهها ۸
او
در کجای افق گوشه میگیرد
وقتی که زخم بر میدارد
مثل افق که گوشه میگیرد؟
او در کجای زخمِ افق
– مثل افق که زخمِ بزرگش را
به گوشه میبَرَد
و گوشه میگیرد در زخم-
با زخمِ گوشهگیرش میخوابد؟
یداله رویایی
او
در کجای افق گوشه میگیرد
وقتی که زخم بر میدارد
مثل افق که گوشه میگیرد؟
او در کجای زخمِ افق
– مثل افق که زخمِ بزرگش را
به گوشه میبَرَد
و گوشه میگیرد در زخم-
با زخمِ گوشهگیرش میخوابد؟
یداله رویایی
Forwarded from ساراباند
اگه این یه تیکه زمینی که روش راه میرم عوض شد و من همچنان عوض نشدم (که نمیشم) چی؟ اگه همچنان من باشم و همین حبابی که توش دست و پا میزنم و صدایی که به جایی نمیرسه چی؟ اگه این فاصله هیچوقت صفر نشد، اگه تا ابد از آدمها جدا موندم و سرم رو به میلههای زندانم کوبوندم چی؟