دختره میگفت من از وقتی یادم میاد دنبال عشق بودم و پیداش نمیکردم؛ اما وقتی اون رو تو دو قدمی خودم دیدم که داشت به سمتم میومد، خودم با دستهای خودم نابودش کردم. تا وقتی که نفهمم چرا خودم انقدر از خوشحالی خودم بیزار و فراریم، نباید بقیه رو بشکنم.
Forwarded from pathétique
زیاد مهم نیست. یعنی وقتی به تهش میرسی میگی واقعاً هم مهم نیست زیاد.
شما میلههای دانشگاه رو هم تو یک کشور نرمال نمیتونستید ببینید. حالا دارید بهش ریاست میکنید.
«ديوانه دست میزند به خاک و خاک پر از خاطره میشود
ديوانه روزی برای خودش آدمی بود
حالا دهانش را پر از نقره میكند و فوت میكند به ماه.
ديوانه عاشق يک ابر بود
و ابر تمام شكلهای زيبا را به خود میگرفت
و ابرها چه زود ناپديد میشوند.»
ديوانه روزی برای خودش آدمی بود
حالا دهانش را پر از نقره میكند و فوت میكند به ماه.
ديوانه عاشق يک ابر بود
و ابر تمام شكلهای زيبا را به خود میگرفت
و ابرها چه زود ناپديد میشوند.»
نمیدونم این حس نفرته یا انزجار یا هرچی. هرچی هست یه فاصلهٔ موییای با عشق داره.