«اما اين زمين بيگناه نيست و مادر گناهكاران است و گاهوارهء همهی آتشها و گلوله ها و خونها و شلاقها است و من او را نمى بخشم زيرا ريشه هاى درخت من از خاك سياه اون غذا مى گيرند و از چشمه هاى زهرآلود او آب مى نوشند و سرانجام در بستر او خواهند پوسيد.»
- ملکوت نوشتهی بهرام صادقی
- ملکوت نوشتهی بهرام صادقی
Life is all about losing friends, the people you know. So, just that you get better at finding the ones worth suffering for.
در صحنهای از فیلم عشق و مرگ بوریس (وودی آلن) با سونیا (دایان کیتون) در مورد بدبینی خود راجع به خدا صحبت میکند:
بوریس: «سونیا! اگر خدایی نباشه چی؟»
سونیا: «بوریس دیمیتروویچ ! داری شوخی میکنی؟»
بوریس: «اگر ما فقط یک دسته آدمهای پوچ باشیم که بدون هیچ هدف و مقصودی این طرف و آن طرف میرویم چی؟»
سونیا: «اما اگر خدایی نباشه زندگی معنی نداره. دیگه چرا باید زندگی کرد؟ چرا خودمان رو نکشیم؟»
بوریس: «حالا بیا احساساتی نشیم. شاید حرف من اشتباه باشه. دوست ندارم مغزم رو بترکونم و بعد ببینم در روزنامه نوشتهاند که چیزی پیدا شده [به بالا اشاره میکند.]»
بوریس: «سونیا! اگر خدایی نباشه چی؟»
سونیا: «بوریس دیمیتروویچ ! داری شوخی میکنی؟»
بوریس: «اگر ما فقط یک دسته آدمهای پوچ باشیم که بدون هیچ هدف و مقصودی این طرف و آن طرف میرویم چی؟»
سونیا: «اما اگر خدایی نباشه زندگی معنی نداره. دیگه چرا باید زندگی کرد؟ چرا خودمان رو نکشیم؟»
بوریس: «حالا بیا احساساتی نشیم. شاید حرف من اشتباه باشه. دوست ندارم مغزم رو بترکونم و بعد ببینم در روزنامه نوشتهاند که چیزی پیدا شده [به بالا اشاره میکند.]»
Forwarded from -
sorry i was so grumpy today im just really peeved i didnt die in my sleep last night
“Cause you never think that the last time is the last time. You think there will be more. You think you have forever, but you don't.”
«اصلاً چه میشود که اغلب زندگی درونی را نمیتوان وصف کرد مگر با توسل به تصویر گلهای بزرگ و نرم، آبی که از لب و لوچه روان است، سروصدای شکم، دستهای عرقکرده، لاروهای سفید و کمی عریانی. آنقدر این تصاویر را تکرار میکنند که دیگر مندرس و رنگورورفته شدهاند. خلاصه کنیم، ما زندگی درونی را دشنام میدهیم، ما دیگر آن را مگر در قالب بوی گند عرق نمیفهمیم. چه بیهوده در پی نوازشهای درون خویشتن خود هستیم، همچون امیل، یا همچون بچهای که شانهی خود را میبوسد. بیهوده است زیرا همهچیز سرانجام آن بیرون است، همهچیز، حتی خودمان: بیرون، درون جهان، در میان دیگران. خویشتن خود را در پستوهای درون کشف نخواهیم کرد؛ بلکه در جاده، در شهر، در میانهی جمیعت، همچون شیئی میان اشیأ، همچون انسانی میان انسانها»