امروز آخرین روزیه که دامن گلگلیم رو میپوشم و روی چمن های سبز میشینم. آدم چرا دامن گلگلی میپوشه؟ برای اینکه به دنیا بگه: ببین! این یه پارچهی احمقانه و شادیه، میدونم که هیچ ربطی به وضعیت جهان نداره، اما دارم میپوشمش تا لج تو در بیاد.
این پارچههای احمقانه، تنها سند معتبری بودن که ثابت میکردن هنوز یه درصد شانس هست که زندگی یه کمدی سادهلوحانه باشه نه یک تراژدیِ مطلقاً مزخرف. حالا باید برگردیم به لباس های زمستونی، لباسهایی که با تمام وجود فریاد میزنن: بله، من میدونم که هیچ چیز درست پیش نمیره و این فقط یه جور خودکشی تدریجی کمد لباس محسوب میشه. تمام اون گلها هم فقط یه دروغ بصری بودن. خلاص.
حالا که باید بزارمش کنار، حس میکنم اعتراف کردم که دنیا بالاخره زورش چربید. رفتن دامن گلگلی مثل پایان یه کودتای کوچولوئه. دوباره برمیگردم به لباسهایی که با واقعیت سازگارن. یعنی: زندگی هیچچیزی نیست، فقط یه تکرار کسالتبار.
این پارچههای احمقانه، تنها سند معتبری بودن که ثابت میکردن هنوز یه درصد شانس هست که زندگی یه کمدی سادهلوحانه باشه نه یک تراژدیِ مطلقاً مزخرف. حالا باید برگردیم به لباس های زمستونی، لباسهایی که با تمام وجود فریاد میزنن: بله، من میدونم که هیچ چیز درست پیش نمیره و این فقط یه جور خودکشی تدریجی کمد لباس محسوب میشه. تمام اون گلها هم فقط یه دروغ بصری بودن. خلاص.
حالا که باید بزارمش کنار، حس میکنم اعتراف کردم که دنیا بالاخره زورش چربید. رفتن دامن گلگلی مثل پایان یه کودتای کوچولوئه. دوباره برمیگردم به لباسهایی که با واقعیت سازگارن. یعنی: زندگی هیچچیزی نیست، فقط یه تکرار کسالتبار.