امروز آخرین روزیه که دامن گلگلیم رو میپوشم و روی چمن های سبز میشینم. آدم چرا دامن گلگلی میپوشه؟ برای اینکه به دنیا بگه: ببین! این یه پارچهی احمقانه و شادیه، میدونم که هیچ ربطی به وضعیت جهان نداره، اما دارم میپوشمش تا لج تو در بیاد.
این پارچههای احمقانه، تنها سند معتبری بودن که ثابت میکردن هنوز یه درصد شانس هست که زندگی یه کمدی سادهلوحانه باشه نه یک تراژدیِ مطلقاً مزخرف. حالا باید برگردیم به لباس های زمستونی، لباسهایی که با تمام وجود فریاد میزنن: بله، من میدونم که هیچ چیز درست پیش نمیره و این فقط یه جور خودکشی تدریجی کمد لباس محسوب میشه. تمام اون گلها هم فقط یه دروغ بصری بودن. خلاص.
حالا که باید بزارمش کنار، حس میکنم اعتراف کردم که دنیا بالاخره زورش چربید. رفتن دامن گلگلی مثل پایان یه کودتای کوچولوئه. دوباره برمیگردم به لباسهایی که با واقعیت سازگارن. یعنی: زندگی هیچچیزی نیست، فقط یه تکرار کسالتبار.
این پارچههای احمقانه، تنها سند معتبری بودن که ثابت میکردن هنوز یه درصد شانس هست که زندگی یه کمدی سادهلوحانه باشه نه یک تراژدیِ مطلقاً مزخرف. حالا باید برگردیم به لباس های زمستونی، لباسهایی که با تمام وجود فریاد میزنن: بله، من میدونم که هیچ چیز درست پیش نمیره و این فقط یه جور خودکشی تدریجی کمد لباس محسوب میشه. تمام اون گلها هم فقط یه دروغ بصری بودن. خلاص.
حالا که باید بزارمش کنار، حس میکنم اعتراف کردم که دنیا بالاخره زورش چربید. رفتن دامن گلگلی مثل پایان یه کودتای کوچولوئه. دوباره برمیگردم به لباسهایی که با واقعیت سازگارن. یعنی: زندگی هیچچیزی نیست، فقط یه تکرار کسالتبار.
تحقیر شدن یک جور قسط ماهانست که همه به جهان بدهکاریم. بعضیا با تاخیر میدن، بعضیا نقد. من از اون دستهام که خودم پیشپیش میرم پول رو میذارم رو میز که طرف مجبور نشه بیاد و یادآور شه چقدر بیچارم.
تحقیر یک جور آینست: تو میای جلوش، صورتتو میبینی، بعد به خودت میگی «حقته» و با رضایت برمیگردی سر جای اولت.
ما همه تو این بازی شبیه سگایی هستیم که وقتی صاحبشون لگدشون میکنه با دم تکون دادن میخوان نشون بدن «باشه...من فهمیدم، تو رئیسی» در واقع، زندگی تمام تلاششو میکنه که به ما بفهمونه بزرگترین استعدادمون، نه در ساختن و پیشرفت، بلکه در یاد گرفتن بهترین طرز ایستادن برای ضربست.
و راستشو بخوای، این که فکر کنی تحقیرت بیعدالتیه، خودش یک جور خودشیفتگی خندهداره....
کجای این عالم گفتن که تو سزاوار احترامی؟احترام یک جور هدیهست که به بدشانسها نمیرسه ما هم همیشه با بدشانسها رفیقیم.
تحقیر یک جور آینست: تو میای جلوش، صورتتو میبینی، بعد به خودت میگی «حقته» و با رضایت برمیگردی سر جای اولت.
ما همه تو این بازی شبیه سگایی هستیم که وقتی صاحبشون لگدشون میکنه با دم تکون دادن میخوان نشون بدن «باشه...من فهمیدم، تو رئیسی» در واقع، زندگی تمام تلاششو میکنه که به ما بفهمونه بزرگترین استعدادمون، نه در ساختن و پیشرفت، بلکه در یاد گرفتن بهترین طرز ایستادن برای ضربست.
و راستشو بخوای، این که فکر کنی تحقیرت بیعدالتیه، خودش یک جور خودشیفتگی خندهداره....
کجای این عالم گفتن که تو سزاوار احترامی؟احترام یک جور هدیهست که به بدشانسها نمیرسه ما هم همیشه با بدشانسها رفیقیم.