خرد سنجشگر – Telegram
خرد سنجشگر
491 subscribers
888 photos
256 videos
122 files
755 links
تلاشی برای جاانداختن تفکر نقاد و ساختن مبانی اندیشیدن مستقل و پویا
سلوک ذهنی، روانی در بهره گیری از موهبت کوتاه زندگی
ID:@mansahand
https://news.1rj.ru/str/CriticalDialogue

آغاز کانال:

https://news.1rj.ru/str/CriticalThinker/3
Download Telegram
Forwarded from اخبار نصر
🔹ایرادی که بهاره افشاری از چاپ شعر سعدی روی ۱۰هزار تومانی‌ها گرفته!

Nasrnews.ir
@Nasrnews
Forwarded from Hosein
با سلام
شکی نیست که گزاره ی بنی آدم اعضای یک پیکرند استعاره کمتری دارد تا گزاره ی بنی آدم اعضای یکدیگرند اما در ادامه ی بحث دیروزمان با آقا بهرام باید توجه داشته باشیم که شعر یعنی بهره گیری از قوه خیال و هر چه استعارات لایه دارتر باشد شعر شاعرانه تر می شود. برای همین است که قول رایج است در میان ادیبان که:
الکنایة ابلغ من التصریح
گمان نمی کنم گزاره بنی آدم اعضای یکدیگرند نادرست باشد و یا نسبت به جمله ی دیگر کمتر بلیغ
و مراد این خواهد بود که هر فرد انسانی نسبت به رابطه ای که با انسان دیگر برقرار می کند می تواند همچون عضوی از او عمل کند. اگر شما به مصیبتی که به دوستی وارد شده است بگریید چشمان او تلقی می شوید و اگر دستی به کمک و یاری دیگری دراز کردید دستان او محسوب می شویدو ....🌺🙏🌺
از رای به آقای روحانی پشیمان نیستیم
اتفاق بزرگ نیامدن غیر بود، اگر آن تفکر می آمد آن می شد که پیشینیانشان از دروغ و ریا و دزدی و غارت و ..... بر سر مردم آوردند.

باده غمگینان خورند و ما ز می خوش دلتریم
رو به محبوسان غم ده ساقیا افیون خویش
خون ما بر غم حرام و خون غم بر ما حلال
هر غمی کو گرد ما گردید شد در خون خویش
باده گلگونه‌ست بر رخسار بیماران غم
ما خوش از رنگ خودیم و چهره گلگون خویش
من نیم موقوف نفخ صور همچون مردگان
هر زمانم عشق جانی می‌دهد ز افسون خویش
در بهشت استبرق سبزست و خلخال و حریر
عشق نقدم می‌دهد از اطلس و اکسون خویش
دی منجم گفت دیدم طالعی داری تو سعد
گفتمش آری ولیک از ماه روزافزون خویش
مه کی باشد با مه ما کز جمال و طالعش
نحس اکبر سعد اکبر گشت بر گردون خویش

۲۹ اردیبهشت سالروز انتخاب دکتر #حسن_روحانی گرامی باد
@kafaeealireza
بدون نظر
#داستان
#سرگشته
#رمضان


☑️سرگشته و ماه رمضان☑️یک

سرگشته در یک خانواده مذهبی متولد شده بود. تا جایی که به یاد داشت از همان کودکی اصرار داشت که خود را در کارهایی که بزرگترها انجام می دادند قاطی کند.
با اصرار و خواهش و تمنا و گاهی حتی با گریه و زاری مادرش را راضی می کرد که او را هم برای سحری بیدار کنند. گویی قاطی شدن در جمع افراد بزرگسال اعتماد به نفس بیشتری برایش می آفرید. احساس بلوغ و رشد به او دست می داد و از اینکه در کنار دیگر اعضای خانواده اش بسان آنها رفتار می کند و خود را از خواهر و برادران کوچکتر از خودش متمایز می سازد احساس خوبی داشت.
تنها در داخل خانه نبود که این لذت برایش حاصل می شد.
در بین دوستان و همسایه های هم سن و سال خودش ، در مدرسه و بین همکلاسهایش هم از اینکه می توانست ادعا کند که برای سحری برخاسته است و سحری خورده است و روزه است نوع خاصی از رضایتمندی به او دست می داد.
مهم نبود که می توانست تا آخر روز روزه دار بماند یا نه، گاهی پدر و مادرش به اصرار او را وادار به شکستن روزه و خوردن و آشامیدن می کردند و او گرچه سعی می کرد که تظاهر کند که نمی خواهد روزه اش را بشکند اما گاهی خودش هم حس می کرد که نیاز دارد چیزی بخورد یا بیاشامد و دنبال چنین فرصتهایی بود که این مراسم سخت و طاقت فرسا را به نحوی آسانتر کند.
گاهی هم می شد که در خفا خودش یا با برخی از دوستانش دزدکی چیزی میخوردند یا می نوشیدند و لب تر نمی کردند و وانمود می کردند که همچنان روزه اند!!!
به یاد داشت که شبهای ماه رمضان بعد از افطار پدرش او را با خود برای نماز جماعت و شنیدن وعظ به مسجد می برد و او معمولا در میانه های صحبت خطیب خوابش می برد گرچه تمام سعیش این بود که خفتگی را از دیگران پنهان نگهدارد و با دعای آخوند محله یا با مرثیه آخر وعظ بیدار می شد و آماده برگشتن به خانه! شبهای احیا هم که حکایت خاص خود را داشت.
کمی که بزرگتر شد صورت مساله به تدریج تغییر کرد.
این بار مادر بود که به هر وسیله ای او را تشویق به روزه گرفتن می کرد و برایش از ثوابهایی میگفت که خدا برای روزه های او برایش خواهد داد.
از درختانی سخن می گفت که با هر روزۀ او در بهشت برایش کاشته می شود و از لذتهای زیادی که در آخرت برایش فراهم می شود.
او دیگر یاد گرفته بود که خدا که همه عالم را خلق کرده است و ماها را نیز به این دنیا آورده است از ما تکالیفی میخواهد درست مثل تکالیفی که معلم مدرسه از بچه ها می خواهد و ما باید آن تکالیف را یاد بگیریم و همانگونه که از ما خواسته است به جا بیاوریم و الا درست مثل معلم مدرسه ما را مجازات خواهد کرد و همان طور که معلم با تیغه خط کش فلزی اش یا شلاقی که خودش یا همسرش بافته بود بر دستانش رنج می کاشت، خدا هم با بندگان خاطی خودش چنان خواهد کرد و آنها را به جهنم و آتش محکوم خواهد کرد.
اینها تنها حرفهای مادر نبود، همه همین را می گفتند، معلم تعلیمات دینی هم همینها را به آنها گفته بود. پدرش هم، آخوند مسجد مجله هم. دوستانش هم همینها را می دانستند گرچه برخی شان جدی نمی گرفتند!
مادرش اما حاضر بود برای اینکه او روزه بگیرد هرطوری شده او را قانع بکند، گاهی با خواهش و التماس و اینکه اگر روزه نگیرد از دستش ناراحت خواهد شد یا با او قهر خواهد کرد، گاهی با خاطرنشان کردن عواقب کسانی که روزه نگرفته بودند و دچار بلا شده بودند و گاهی با تشویق او با وعده های مختلف و جایزه های جذاب . گاهی با مهر و محبت و نوازش.
از همان بچگی وقتی که می خواست نماز بخواند برای سرگشته هم مهری میداد و او را در کنار خودش می نشاند و به او می گفت که هرکاری که او میکند سرگشته هم تکرار کند و هر چه را او می گفت به تقلید بیان کند. روزهای ماه رمضان که این کار را جدیتر دنبال می کرد و خیلی تلاش می کرد که اگر روزه ها را هم تمام نگیرد ولی نمازها را در کنار او بخواند و نماز مغرب و عشا را هم با پدرش در مسجد.

https://news.1rj.ru/str/CriticalThinker
Forwarded from MH MHZ
قبل از انقلاب مردی در شهر خوی بود که به او ترمان (terman) می‌گفتند. او بسیار شیرین‌عقل بود و گاهی سخنان حکیمانه‌ی عجیبی می‌گفت.
روزی از او پرسیدند: «مصدق خوب است یا شاه؟ بگو تا برای تو شامی بخریم.» ترمان گفت: «از 2 تومنی که برای شام من خواهی داد، 2 ریال کنار بگذار و قفلی بخر بر لبت بزن تا سخن خطرناک نزنی!!!»
مرحوم پدرم نقل می‌کرد، در سال 1345 برای آزمون استخدامی معلمی از خوی قصد سفر به تبریز را داشتم.
ساعت 10 صبح گاراژ گیتیِ خوی رفتم و بلیط گرفتم. از پشت اتوبوسی دود سیگاری دیدم، نزدیک رفتم دیدم، ترمان زیرش کارتُنی گذاشته و سیگاری دود می‌کند.
یک اسکناس 5 تومانی نیت کردم به او بدهم. او از کسی بدون دلیل پول نمی‌گرفت. باید دنبال دلیلی می‌گشتم تا این پول را از من بگیرد.
💥گفتم: «ترمان، این 5 تومان را بگیر به حساب من ناهاری بخور و دعا کن من در آزمون استخدامی قبول شوم.»
ترمان از من پرسید: «ساعت چند است؟» گفتم: «نزدیک 10.» گفت: «ببر نیازی نیست.» خیلی تعجب کردم که این سوال چه ربطی به پیشنهاد من داشت؟
پرسیدم: «ترمان، مگر ناهار دعوتی؟» گفت: «نه. من پول ناهارم را نزدیک ظهر می‌گیرم. الان تازه صبحانه خورده‌ام. اگر الان این پول را از تو بگیرم یا گم می‌کنم یا خرج کرده و ناهار گرسنه می‌مانم. من بارها خودم را آزموده‌ام؛ خداوند پول ناهار مرا بعد اذان ظهر می‌دهد.»

واقعا متحیر شدم. رفتم و عصر برگشتم و دنبال ترمان بودم. ترمان را پیدا کردم. پرسیدم: «ناهار کجا خوردی؟» گفت: «بعد اذان ظهر اتوبوس تهران رسید. جوانی از من آتش خواست سیگاری روشن کند. روشن کردم مهرم به دلش نشست و خندید، خندیدم و با هم دوست شدیم و مرا برای ناهار به آبگوشتی دعوت کرد.»

ترمانِ دیوانه٬ برای پول ناهارش نمی‌ترسید، اما بسیاری از ما چنان از آینده می‌ترسیم و وحشت داریم که انگار در آینده دنیا نابود خواهد شد؛ جمع کردن مال زیاد و آرزوهای طولانی و دراز داریم.

🌟حضرت علی (ع) می‌فرمایند: از آنچه که داری، فقط آنچه که می‌خوری مال توست، سرنوشتِ بقیه‌ی اموالِ تو٬ معلوم نیست.
MH MHZ
قبل از انقلاب مردی در شهر خوی بود که به او ترمان (terman) می‌گفتند. او بسیار شیرین‌عقل بود و گاهی سخنان حکیمانه‌ی عجیبی می‌گفت. روزی از او پرسیدند: «مصدق خوب است یا شاه؟ بگو تا برای تو شامی بخریم.» ترمان گفت: «از 2 تومنی که برای شام من خواهی داد، 2 ریال کنار…
روزگاری رفاه و تمول و ثروت اندوزی درد افراد کمتری بود. امروز به لطف سحر و افسون رسانه های در دست نظام سرمایه داری و سرمایه گذاری وسیع آنها در مطالعه راههای توسعه ثروت ، مردم جهان را توانستند راضی کنند که برای رفاه حتی مادر خود(زمین) را بفروشند.
امروز بی دغدغه دست به گوشت مادر خود می برند و هرچه می توانند از آن می کنند و به بیگانگان می دهند تا نان رنگینتری بخورند و از این فروختن گوشت مادر خویش شرمگین هم نیستند و برایشان مهم نیست که مادر اینها را در عرض میلیاردها سال اندوخته است و این فرزند ناخلف حق ندارد در عرض چندین نسل همه را تباه کند.
چه فرزندان ناخلفی از آب درآمدیم. افسوس
Forwarded from Rahnemayan
ﮔﻔﺖ ﻭ ﮔﻮﯼ ﺩﻭ ﺟﻨﯿﻦ ﺗﻮ ﺭﺣﻢ ﻣﺎﺩﺭ !!!....
ﺍﻭﻟﯽ ﻣﯿﮕﻪ ﺗﻮ ﺑﻪ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺑﻌﺪ ﺯﺍﯾﻤﺎﻥ ﺍﻋﺘﻘﺎﺩ ﺩﺍﺭﯼ؟
ﺩﻭﻣﯽ : ﺁﺭﻩ ﺣﺘﻤﺎ. ﯾﻪ ﺟﺎﯾﯽ ﻫﺴﺖ ﮐﻪ ﻣﯽ ﺗﻮﻧﯿﻢ ﺭﺍﻩ ﺑﺮﯾﻢ ﺷﺎﯾﺪ ﺑﺎ ﺩﻫﻦ ﭼﯿﺰﯼ ﺑﺨﻮﺭﯾﻢ
ﺍﻭﻟﯽ: ﺍﻣﮑﺎﻥ ﻧﺪﺍﺭﻩ . ﻣﺎ ﺑﺎ ﺟﻔﺖ ﺗﻌﺬﯾﻪ ﻣﯽ ﺷﯿﻢ . ﻃﻨﺎﺑﺸﻢ ﺍﻧﻘﺪ ﮐﻮﺗﺎﻫﻪ ﮐﻪ ﺑﻪ ﺑﯿﺮﻭﻥ ﻧﻤﯽ ﺭﺳﻪ . ﺍﺻﻼ ﺍﮔﻪ ﺩﻧﯿﺎﯼ ﺩﯾﮕﻪ ﻫﻢ ﻫﺴﺖ
ﭼﺮﺍ ﮐﺴﯽ ﺗﺎﺣﺎﻻ ﺍﺯ ﺍﻭﻧﺠﺎ ﻧﯿﻮﻣﺪﻩ ﺑﻬﻤﻮﻥ ﻧﺸﻮﻧﻪ ﺑﺪﻩ .
ﺩﻭﻣﯽ : ﺷﺎﯾﺪ ﻣﺎﺩﺭﻣﻮﻧﻢ ﺑﺒﯿﻨﯿﻢ
ﺍﻭﻟﯽ: ﻣﮕﻪ ﺗﻮ ﺑﻪ ﻣﺎﻣﺎﻥ ﺍﻋﺘﻘﺎﺩ ﺩﺍﺭﯼ؟ ﺍﮔﻪ ﻫﺴﺖ ﭘﺲ ﭼﺮﺍ ﻧﻤﯽ ﺑﯿﻨﯿﻤﺶ
ﺩﻭﻣﯽ : ﺑﻪ ﻧﻈﺮﻡ ﻣﺎﻣﺎﻥ ﻫﻤﻪ ﺟﺎ ﻫﺴﺖ. ﺩﻭﺭ ﺗﺎ ﺩﻭﺭﻣﻮﻧﻪ.
ﺍﻭﻟﯽ: ﻣﻦ ﻣﺎﻣﺎﻧﻮ ﻧﻤﯽ ﺑﯿﻨﻢ ﭘﺲ ﻭﺟﻮﺩ ﻧﺪﺍﺭﻩ .
ﺩﻭﻣﯽ : ﺍﮔﻪ ﺳﺎﮐﺖ ﺳﺎﮐﺖ ﺑﺎﺷﯽ ﺻﺪﺍﺷﻮ ﻣﯽ ﺷﻨﻮﯼ ﻭ ﺍﮔﻪ ﺧﻮﺏ ﺩﻗﺖ ﮐﻨﯽ ﺣﻀﻮﺭﺷﻮ ﺣﺲ ﻣﯽ ﮐﻨﯽ ....
ﺍﯾﻦ ﻣﮑﺎﻟﻤﻪ ﭼﻘﺪﺭ ﺁﺷﻨﺎﺱ @erfanekeyhanii
Forwarded from تقي رحماني
مسئله ایران و راهبرد موثر فصل دوم قسمت اول

🖋در وضع نیمروزی به موقعیت صبح گاهی بر نمی گردند؟
بله وضع بن بست است، درست است.
راه ها را بسته اند. حسن اقا کلیدش هم در قفل گیر کرده است.
اصلاح طلبان هم فقط نصیحت می کنند.

حکومت ایران دولت روحانی را قفل کرده است البته به کمک جریان ترامپ در امریکا.
ترامپ و حکومت ایران با هم بدند اما راهبرد شان در عمل می شود اسقاط ایران.

دولت منجی نیست. حکومت ایران هم سرکوب می کند. بن بست ایجاد شده است.
وقتی که با بن بست روبرو می شویم چه می کنیم: دیوار را خراب می کنیم.
دست روی دست می گذاریم ناله و فریاد می کنیم.
راه جدیدی را جستجو می کنیم.
راه حل من راه سوم است.

در این مسیر راه حل فوری برای عمل موضع گیری برای تغییر ساختار به وسیله موسوی و کروبی و دیگران است تا بخشی از حاکمیت و جامعه مدنی با هم همراه شوند.در باره قبلا گفته ام ایشان از نظر من مسولیت دارند موضع ایشان امید و راه ایجاد می کند.

اگر این دو تن چنین نکردند مردم چه کنند.چرا دنیا به آخر نمی رسد.
این جا می شود به رفتار رهنورد توجه کرد یعنی موضع گیری خرد و اما بزنگاهی برای زنده نگه داشتن امید در دل ها.

چرا که جامعه مدنی ایران هنوز موثر است رفتارش بر حکومت و نظام تاثیر دارد. اگر نداشت تا همین حد هم دولت روی مواضع اش در مواجه با حکومت نمی ایستاد.

پس همین جامعه مدنی ژله ای باید بماند.
اما چگونه می ماند؟ اگر حکومت دولت را شکست دهد نظام نمی ریزد اما جامعه مدنی له می شود یا محو می شود البته نابود نمی شود.
پس دولت روحانی به دلیل تاکتیکی برای جامعه مدنی مهم است، همین .
اما برای این که همین این جامعه مدنی با کمک روشنفکران و فعالان سیاسی و هم صنفی حمایت و هدایت شود و امید آن نا امید نشود چه باید بکند.
نا امیدی مرگ است. هم گونه که توهم به دولت منجی سم است. این وضع بن بستی را با خراب کردن دیوار نظام که نه عملی است و نه ممکن نباید تغییر داد.
@taghirahmani
درست است که کلید اصلاح در دولت هم نمی چرخد.
در این مواقع بازی در عرض می کنند بازی در عرض حوصله می خواهد و هم استمرارو هم مدامت .
دموکراسی به هر میزانش در بازی عرضی تولید می شود
فراموش نکنیم که سازگاری ایرانی هم خلاق ، هم منفعل است.
@taghirahmani
شرایط به سمت سازگاری منفعل ایرانی می رود که اکثریت را با خود می برد و اقلیتی را هم رادیکال هم بدون دستاورد خواهد کرد البته با هزینه بالا.
پس باید از تحلیل صبح گاهی پرهیز کرد تحلیل صبح گاهی همان تحلیل از نوع حنیف نژادی و جزنی است.که قهرمان اندک می سازد و میلیون ها تماشا چی بی اثر درست می کند.
@taghirahmani
ما در نیمروز حادثه به بن بست رسیده ایم. ماجرا تمام نشده است .
در ذهن خود ماجرا تمام نکنیم به تحلیل صبح گاهی و شروع از صفر نپردازیم که این تحلیل پیشتاز جان برکف می خواهد با تمایل و توان اکثریت مردم همراه نیست.چنین عنصر پیشتازی هم نداریم پس انفعال مضاعف خلق می کنیم.
@taghirahmani
هنوز جامعه مدنی ژله ای ما بازی گر است موثر است.
پس اگر بازی اصلاح طلبی در نیمروز حادثه به بن بست رسیده است می تواند بازی در عرض را ادامه داد.
اما بازی در عرض چیست؟
@taghirahmani
Forwarded from Jalil Shoarinejad
.
مسئله ایران و راهبرد ها فصل دوم

بازی در عرض چیست ؟ 2

@taghirahmani

🖋سیاست ورزی از راه اعتراض صنفی و مدنی مسیر است.

حکومت ایران گفتگوی ملی راه نمی اندازد چرا که به نفع اش نیست.اگر چه باید این خواسته مدام مطرح کرد اما نباید برایش راهبرد عملی در نظر گرفت چرا که طرفداران گفتگوی ملی قدرت کافی ندارند. تا رقیب را بر سر میز گفتگو بیاورند.

اما چرا چنین است؟

@taghirahmani

حکومت ایران در معرض سرنگونی نیست. حتی اگر دولت روحانی سقوط کند حکومت ایران سرنگون نمی شود بلکه با سرکوب عریان ادامه حکومت می دهد.پس سرنگونی طلبان دو دسته هستند


1- جمعی نا خواسته با وجود دشمنی با نظام در خدمت نظام قرار می گیرند. برخی هم برای پول و شهرت شعار سرنگونی می دهند.حکومت ایران قدرت منطقه ای تاکتیکی است این قدرت منطقه ای برایش در داخل قدرت می آورد از طرفی شیشه امنیت داخلی را هم در دست می گیرد.

دولت روحانی ایران هم دولت ملی نیست اما سیاست هایش با حکومت ایران تعارض دارد همین تعارض جای بازی جامعه مدنی و اعتراض مدنی است.

اصلاح طلبان در حکومت به میزان حساب شده ای با حکومت ایران به مواجه می پردازنند. ایشان می خواهند تجربه نهضت ازادی را تکرار نکنند.

جریانات مخالف حکومت هم قدرت زیادی ندارند بلکه نیروی مطرح هستند.صدایشان تا میزانی برد دارد اما راهبرد ساز نیستند.

در این شرایط است که توان اعتراض صنفی برای تاثیر بر سیاست ورزی اصلاح طلبان و هم حکومت مطرح می شود.

@taghirahmani

بازی درعرض در برابر انفعال جامعه مدنی است نه در برابر اعتراض جامعه مدنی.

بازی درعرض می داند که جامعه شرایط انقلابی ندارد.

باری در عرض می داند که حکومت ایران حکومتی مهاجم است این روحیه تهاجمی را با ایجاد متحدینی در منطقه بیشتر کرده است.

بازی در عرض می داند که جامعه مدنی ایران وضعیت تهاجمی را نه توان و نه باور دارد تجربه انقلاب 57آن را از تهاجم خسته کرده است.

@taghirahmani

پس بازی در عرض بازی برای ایجاد تاخیر برای جلو گیری از اسقاط جامعه است و بعد فرصتی برای عقب نشاندن حکومت و اصلاح ساختاری است.

بازی در عرض مهم است. اگر صنفیان و مدنیین درست بازی کنند و روشنفکران و جریانات سیاسی هم آنان را مستقل و درست درک کنند.

نهاد های مدنی زمینه بازی دارند اما چرا دارند.
.
💥مقاله(سیب زمینی خاکی)

⭕️در کتاب صدمین میمون نوشته ی👤کن کایز آمده است که شصت سال قبل، در سال1952جمعی از دانشمندان ژاپنی درباره رفتار میمون‌های وحشی در یک جزیره تحقیق می‌کردند.

غذای اصلی میمون‌ها سیب‌زمینی شیرین بود.میمون‌ها سیب‌زمینی را خاک‌آلوده می‌خوردند.

یک روز پژوهشگران متوجه شدند، میمونی کاری جدیدی می‌کند،او سیب زمینی را قبل از خوردن شست⁉️

شاید اتفاقی یادگرفته بود به طور مثال سیب‌زمینی از دستش به آب افتاده و بدون خاک مزه بهتری داشته است.

به هرحال او این رفتار را روزهای بعد هم تکرار کرد،و به ‌تدریج میمون‌های دیگر این کار را یاد گرفتند.

درسال1958،زمانی که صدمین میمون به این رفتار جدید روی آورد،دانشمندان جزیره‌ای در سیصد مایلی نیز گزارش دادند که میمون‌های آن جزیره نیز شروع به شستن سیب‌زمینی‌ها کرده‌اند.

هیچ ارتباطی میان این جزایر نبود و هیچ کس میمونی را از جزیره‌ای به جزیره‌ی دیگر انتقال نداده بود⁉️

🔆تعمیم نتایج این تحقیق می‌گوید زمانی که سطح جدید آگاهی میان تعداد معینی از افراد ایجاد شود و به طور چشمگیر و معنی‌دار رفتارشان تغییر کند،آگاهی بدون ارتباط مستقیم به دیگران منتقل می‌شود.

هر آگاهی فردی به آگاهی جمعی مرتبط است.

گاهی به دنیای اطرافمان نگاه می‌کنیم و از اینکه نمی‌توانیم تاثیر مثبت و چشمگیری در بهبود آن داشته باشیم، احساس ناچیزی می‌کنیم اما اگر اعضای گونه‌ی خاصی از حیوانات به طریقی با هم در ارتباط باشند،به احتمال زیاد انسان‌ها نیز می‌توانند به وسیله‌ی همین نیرو با هم ارتباط پیدا کنند.

💡تفکر همسو و مشترک،نیروی بزرگی دارد و می‌توان آن در مسیر مثبت و سازنده استفاده نمود.

دایره‌ی نفوذ افکار و اعمال انسان فقط محدود به زندگی شخصی او نمی‌شود و بر شرایط و اتفاقاتی که زاییده‌ی شعور جمعی است اثر می‌گذارد.

👤روبرت شلدریک زیست شناس مشهور در کتاب علم جدید حیات،نظریه‌ای بر اساس شواهد علمی و تجربیات متعدد ارائه می‌کند:

حافظه و شعور انسان تنها در مغزش ذخیره نمی‌شود بلکه چیزی به نام شعور جمعی نیز وجود دارد.

بنیان فلسفه روبرت شلدریک بر این پایه استوار است که تمام موجوداتی که در یک رده و گونه‌ی خاص قرار دارند، توسط یک حوزه‌ی مورفوژنتیکی که بسیار شبیه یک حوزه‌ی مغناطیس است احاطه شده‌اند و به نحوی با یکدیگر در ارتباطند.

⭕️▪️نتیجه گیری راهبردی:
با تعمیم نتایج آزمون صدمین میمون و براساس این نظریه،اگر تعدادی از انسان‌ها ( اگر قابل مقایسه با آزمون باشد‼️صد انسان) همراه و همدل بر اندیشه و سطحی از آگاهی تمرکز کنند،می‌توانند آن اندیشه را به دیگر همنوعان خود انتقال دهند.

📚با برداشتی از کتاب به بلندای فکرت پرواز خواهی کرد

@economistfarsi
🌐کانال اکونومیست فارسی
✔️از چینییان و رومیان تا قم و نجف🔻
🖋سهند ایرانمهر

🔸دیر زمانی است مفتخریم به امنیت خودمان به اینکه در خیابان‌ها بمبی نمی‌ترکد، به اینکه نیروی بیگانه در کوچه های‌مان قدم نمی‌زند، به اینکه سردار قاسم سلیمانی داریم که حوادث عراق و شام به انگشت اشاره او می‌چرخد، نه اینکه اینها برای یک ملت مایه مباهات نباشد ،که هرکدامشان می‌تواند مایه فخر باشد اما فخر وقتی به دل می‌نشیند که به آرامش و ثبات و اطمینان قلبی هم منجر شود.

🔸آرامش وقتی به هم می‌خورد که بدانی مهیب‌تر از بمبی که در محله می‌ترکد، بمبی خوشه‌ای است که در دل هموطن‌ات هزار تکه می‌شود، بمب تاوان جرم هایی جدیدی که هر روز به ذائقه یکی خوش می‌آید و در سیاهه‌ی شهروندی به نام ماهواره و تلگرام و موسیقی و ... نوشته می شود و با گذشت یک روز، بی‌آنکه بدانی به ده قلمش آغشته و یک مجرم بالقوه و بالفطره‌ای، بمبِ نگرانی برای آزار دیدن به‌خاطر باوَرَت، بمب نگرانی برای حرفی که زده‌ای، چیزی که نوشته‌ یا پوشیده‌ یا اصلا نپوشیده‌ای، بمبِ غم نان، بمب غم بیکاری آن جوان که مچاله می‌شود از خجالتِ نشستن بر سفره پدری که خود او هم سرخ می‌شود از شرمِ بی‌رونقی سفره . بمبِ کلمات دژم با چاشنی ابروهای سگرمه و خشمِ ناتمامی که در کلمات و قلم و رفتار تک تک ما منفجر می شود. بمبِ فیلتر، از فیلتر صلاحیت تا فیلتر نوشتن و پیام دادن. بمبِ هراس از خدایی که باید آرامش دلت شود اما انگونه روایتش می‌کنند که گویی زمین و آسمان تجلی خشم و قهر و غضب اوست. خدای خشمگین از شادی، خدای خشمگین از تنوع، خدای خشمگین از نگاهی متفاوت، خدای خشمگین از زن، خدای خشمگین از عشق و لبخند، خدایی که خود خدا هم شاید در شگفت است که چگونه از او چنین شمایلی برای بندگانش ساخته‌اند.

🔸 خوشحالیم که بیگانه‌ای در خیابان‌های شهرمان قدم نمی‌زند اما خودمان٬ کاری کرده‌ایم که بیگانه نکرده است. همه را از هم بیگانه کرده‌ایم: آقا زاده را از بنده زاده(!)، ژن خوب را از ژن ناخوب ، خودی را از غیر خودی، زن را از مرد، مسلمان را از غیرمسلمان و ....الی آخر.

🔸 مفتخریم که از سوریه تا عراق همه‌جا نام سردارسلیمانی، فرمانده ایرانی بر سرزبانهاست . خدایش نگاه دار باشد، اما سردار ایرانی در خاک عرب باشد و ایرانی زرتشتی در خاک خودش و با رای مردم نتواند عضو شورای شهر شود؟ آن هم در روزگاری که در همان جایی که سردار ایرانی حضور دارد، یعنی خاک عراق که سفیر نظامی ما در آنجا سردار سلیمانی است و یحتمل آنها باید نیاز به الگویی یا کمکی از ما داشته باشند، یک زن، عضو حزب کمونیست، از نجف، پایتخت دیرین جهان شیعه و علمای اعلام و هم پیمان با مقتدا صدر ، روحانی شیعه به عنوان نماینده به پارلمان راه پیدا می کند تا به ما بگوید که ای دلاوران عجم که راه ترکستان و بلاد عرب گرفته‌اید و در عُقر دار خود از یکدیگر بریده‌اید و با باور و جنسیت و هویت و تاریخ خود که هیچ، با خود در جدالید! راه خانه خود بگیرید که ما از امروز در شمار آموزگارانیم. معلمان بردباری و خردمندی و یکی بودن.

🔸نام سهاد احمد صبحی الخطیب، تجلی سرداری دموکراسی و مدارا را حالا به رخ ما می‌کشند، گویی نجف با این کار خود می‌خواهد به قم نشان دهد که اگر شما قاسم سلیمانی را فرستاده خود در عراق می دانید آنک !فرستاده ما سهاد احمد صبحی الخطیب که زن است ، از حزب کمونیست و نماینده نجف! تا تاریخ از اثر سفیر کداممان بسراید و بنای کدام‌مان جاودان بماند؟!

🔸دراین همآوردی که با همسایه غربی خود داریم، یاد رقابت چینینان و رومیان در بارگاه آن پادشاه در مثنوی و معنوی مولانا افتادم. مقرر شد، هنرمندان چینی و رومی، در رقابتی سخت هریک بنایی را بسازند. چینیان از عده و اقتدار و هنر خود گفتند و انواع مصالح و رنگ را در تزیین ساخته خود بکار گرفتند و هزینه ها دادند. رومیان این همه نداشتند و چیزی هم خرج مصالح نکردند، رومیان به ذهن خود رجوع کردند و آنچه ساختند فقط بنایی بود که ازبس زیر تیزی و فشار، صاف و صیقلی شده بود که آیینه را می‌مانست. روز قضاوت، همه‌ی آنچه چینیان بدان مفتخر بودند، در صیقل آیینه‌ای بنای رومیان بازتاب یافت و آنان برنده میدان شدند:
چینیان صد رنگ از شه خواستند
پس خزینه باز کرد آن ارجمند...
رومیان گفتند: نه نقش و نه رنگ
درخور آید کار را جز دفع زنگ
در فرو بستند و صیقل می‌زدند
همچو گردون ساده و صافی شدند
چینیان چون از عمل فارغ شدند
از پی شادی دهل‌ها می‌زدند
شه در آمد دید آنجا نقش‌ها
می‌ربود آن عقل را و فهم را
بعد از آن، آمد به سوی رومیان
پرده را بالا کشیدند از میان
عکس آن تصویر و آن کردارها
زد برین صافی‌شده دیوارها
هرچه آنجا دید اینجا به نمود
دیده را از دیده‌خانه می‌ربود
@sahandiranmehr
✔️ ماه رمضان در زمانه قاجار🔻

🔸به جز مقدسینی که قبل از افطار راهی مسجد می‌شدند و آنها که دم صبح هم همین کار را می‌کردند، دسته سومی هم بودند که شب را به قمار صبح می‌کردند و می‌گفتند اگر به این سرگرمی مشغول نشوند، ناچارند بخوابند و روز دیگر خواب نمی‌روند و روزه برای آنها مشکل خواهد شد.

این دسته بیشتر اعیان زادگان بودند ولی در هر حال روزه را می گرفتند، چون اگر نمی‌گرفتند،درخانه خودشان هم، جا نداشتند.

🔸 مرحوم «احمد منشور» می‌گفت با «برادرم موقر»در مجلس قمار تا صبح مشغول شدیم چون به سحری نرسیدیم روزه را خورده بعد به منزل آمدیم خبر روزه خوری ما زودتر از خودمان به منزل رسیده بود همینکه وارد شدیم مادرم از ما رو گرفت. چند روز با ما مثل جذامی‌ها رفتار می‌کردند قدغن شده بود نوکرها به ما نزدیک شوند. غذایی اگر می‌آوردند، در اتاق می‌گذاشتد و فرار می‌کردند. ظرف‌های غذای مارا علی حده در حضور ما کنار حوض، خاک‌مال می‌کردند تا بالاخره با وساطت برادر بزرگتر مارا توبه دادند و دوباره به عضویت خانه پذیرفتند.

🔸برای خوردن روزه نیاز بود که طبیبی تصدیق مرض بدهد، اطبای آن دوره حتا اطبای یهودی ولو برای روزه خوری هم احترام تصدیق خود را داشتند و تصدیق دروغ نمی‌دادند.

🔸..محال بود وقت افطار صدای فقیری از کوچه بلند شود و چندین نفر داوطلب به سمتش نروند. ...دراین ماه کار تعطیل می‌شد و مردم به عبادت مشغول می‌شدند . طلبکار، سر وقت بدهکار نمی‌رفت . ادارات دولتی باز بود اما کسی مراجعه نمی‌کرد. مرافعه شرعی در دفتر علما متوقف می‌شد . محصلین دیوانی به سراغ مطالبه بدهکاری نمی‌رفتند.

🔸 در خانه‌ها کسی به نوکرها امر و نهی نمی‌کرد. اگر بنایی نیمه‌تمام بود صاحب کار، بیش از نصفِ روز کار نمی‌کشید اما اجرت روز کامل را میداد . خلاصه اینکه مردم در همه چیز رعایت یکدیگر را می‌کردند.

✔️شرح زندگانی من
تاریخ اجتماعی و اداری دوره قاجاریه جلد اول/ نشر هرمس
عبدالله مستوفی
@sahandiranmehr
☑️سرگشته و ماه رمضان-2☑️
خواهرش با اینکه چند سال از او کوچکتر بود قبل از او مکلف شده بود که روزه بگیرد.
این اصطلاحی بود که پدر و مادرش و مسوولین و مربیان مدرسه و آخوند مسجد به کار می بردند. معنایش این بود که طبق آیین مرسوم مسلمانی او به سنی رسیده است که باید اعمال عبادی را که بر انسانهای بالغ و رشید واجب است را انجام دهد.
برایش به طور جدی سوال بود که چگونه می شود یک دختر در ده سالگی مکلف شود ولی یک پسر چند و چندین سال بعد، اما علتش هرچه بود، این عقیده به نفع پسران بود.
خواهر بخت برگشته اش از همان ده سالگی مجبور بود از تمام آزادی های کودکانه اش دست بکشد، بازی با پسران فامیل دیگر برایش ناممکن شده بود، مادر مجبورش کرده بود که همیشه در جمع چادر به سر کند ، خنده بر او چیز ناپسندی حساب می شد و از همان ده سالگی یک ماه تمام را باید با بزرگسالان دهن ببندد و چارده پانزده ساعت تمام گرسنه و تشنه بماند.
دخترهای همسایه اینگونه نبودند. آنها راحت و آزاد بدون محدودیت زندگی معمولی خود را می گذراندند.نه محدودیتهای ارتباطی داشتند و نه محرومیتهایی از این دست.
بعد از ظهر ها، مادر او را همراه خود آماده می کرد و به مجالس وعظ و مرثیه و قرائت قرآن می برد. دختر است دیگر، نه مخالفتی می کرد و نه ابراز ناراحتی ، از همان ابتدا اطاعت را خوب به او آموخته بودند.
شاید که نه، مطمئنا در درون خود هزاران خیال و آرزوی ناپخته و نورس می پروراند یا بی خواست او در سرش به پرواز در می آمدند و او هوس هزار کار نکرده داشت، اما در عمل باید طوری رفتار می کرد که پدر و مادر دوست دارند و از او می خواهند.
به یاد روزی افتاد که در یکی از روزهای روزه داری ، بعد از ظهر داغ تابستان خواهرش از حال رفت و مادر مجبور شد که به او رخصت دهد که کمی آب بخورد و روزه اش شکست.
آن روزها دقیقا نمیفهمید که چطور می شود که روزه می شکند ولی می شنید که می گفتند فلانی روزه اش را شکسته است گاهی هم می گفتند خورده است!
همان روز بود که نهانی با خواهرش درد دل کرده بود و به او توصیه کرده بود که در خفا چیزهایی بخورد تا اینگونه حالش بد نشود ولی خواهرش موافقت نکرده بود.
پاسخ خواهرش این بود که نه من می ترسم. مادر می گوید که در آن دنیا دهان آدم را پر از آتش می کنند و من از آتش می ترسم. مچ دستش را نشان وی داده بود که یک بار در کودکی به بخاری خورده بود و سوخته بود و هنوز هم هنوز است نشان سوختن باقی بود. می گفت اگر آتش در دهان من بگذارند من از ترس می میرم. همین بهتره که چیزی نخورم. بالاخره تموم میشه دیگه، هرچی که باشه بهتر از آتش خوردنه!
صدای زنگ موبایل رشته ی افکارش را پاره کرد. دخترش بود . می گفت: بابا ما خونه ی پدر بزرگیم. افطار را بیا اینجا ، قراره امشب با مامان بزرگ و اینا افطار بکنیم.
یادش افتاد که داشت در مورد روزه داری و سوالاتی که در این مورد برایش مطرح اند فکر می کرد و همین افکار، او را سوار بر قطار زمان به روزهای گذشته برده بود و داشت تاریخچه روزه داری خودش را مرور می کرد.
احساس می کرد که ذهنیات انسانها در طول زمان به یک شکل نمی مانند و با هر برخوردی با دیگر انسانها یا با افکار و نوشته ها و گفته هایشان و نیز با هر چیزی که او را به فکر وامی دارد تغییراتی در ساختار فکری اش اتفاق می افتد که اگر این تغییرات را در فواصل چندماهه یا چند ساله نگاه کنی ، گاهی بسیار عمیق و ریشه ای هستند و نحوه زندگی را تغییر داده،دچار تحول می کنند.
داشت به افکار دوران کودکی یا نوجوانی خودش فکر می کرد و طرز تلقی و نگاهش به افعال و کردار یا اعمال عبادی یا آیینهای دینی و.....
و نهایتا می خواست برگردد و به این سوال پاسخ دهد که چرا روزه می گیرم؟
و چرا باید روزه بگیرم؟


https://news.1rj.ru/str/CriticalThinker
Forwarded from ح ا
Forwarded from Hosein
ظاهرا یک پوستر است اما در واقع یک مدعا و دلیل مربوط

مضمون مدعای پوستر این است:
بی کفایتی های متولیان سیاسی کشور همچنان مثل چند سده ی پیش ادامه دارد.

دلیل های ضمنی مدعا:


1-عراقچی از متولیان سیاست خارجی حکومت ایران است.

2-عراقچی گفته است:: هنوز تا نقض فاحش برجام فاصله داریم!

3- این سخن شبیه سخن شاه سلطان حسین صفوی است که گفت:
هنوز کاخ را نگرفته اند!!

4- سخن شاه سلطان حسین صفوی حاکی از یک بی عرضگی و بی کفایتی محرز است
......
⬅️پس سخن متولیان حکومت ایران همانند شاهان اسبق حاکی از بی کفایتی است.

من صرفا به تحلیل خبر پرداختم و ارزیابی آن را به دوستان وامی گذارم.
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
عبدالباسط #تبریز ؛ نوجوانی که صداش دلها را به لرزه در می آورد.


  #همشهری‌استان‌ها  :
@hamshahriostanha 🔵
Forwarded from Hosein
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
ربنای استاد شجریان با صدای قاری نوجواب تبریزی سید علیرضا موسوی
↩️سرگشته و ماه رمضان-3↪️


آمدنم بهر چه بود؟

روزه های طولانی و داغ و عطش آفرین تابستان ، روزه گرفتن کار طاقت فرسایی است.
قریب هفده هجده ساعت باید تشنه و گشنه تحمل کنی خصوصا اگر محل کارت زیر آفتاب داغی است که گویی این بار با تو سر مهر ندارد و همچون شلاقی داغ بر سرت می کوبد.
سرگشته تازه سحری خورده بود ، پشت میز مطالعه نشسته بود و سعی می کرد خود را بر روی این سوال متمرکز کند که چرا روزه؟
شاید برایتان این سوال مطرح شود که چرا مهم است که انسان به این سوال پاسخ دهد؟
چرا نمی شود که بی خیال این سوال ها و تاملات فکری شد و سر در آخور زندگی فرو برد و بی خیال چون یک گوسفند پروار که هم اصطبلش تامین است و هم آخورش پر مشغول خوردن و جویدن و تولید مثل و شیر دادن به ارباب و بچه شد تا که قسمت محتوم به سر آید و وقت رفتن شود آنگاه ترا به مهربانی به نقطه ای معین می برند و تنها چند دقیقه بیشتر فرصت رنج نداری کوله بارت را می بندی و سفرت بخیر تا بی نهایت تاریکی!
برای سرگشته همین مدتی که برای پرسشگر وقت عیش می نمود، فرصت بین یافتن خود به عنوان یک موجود زنده ی خودآگاه که می تواند زندگی کردن خود را به وقت زندگی کردن ببیند و می تواند از خود سوال کند و از هدف زندگی سوال کند و از اینکه چه کاری باید بکنم و چه کاری نباید بکنم از خود پرسش کند و بخواهد بداند که چرا خواب عمیق او را در نیستی به هم زده اند و او را چند روزی به سرای هستی کشانده اند و به او توان خودبینی داده اند ؟
چه کسی این شوخی زشت و سخیف را با او کرده است؟ مگر چه مرگش بود اگر این چند روز را هم به او نمی دادند و او را یاد نمی دادند که غیر از تاریکی نیستی و عدم بهشتی پر از نور و لذت و فراوانی و شادی و بهجت به نام وجود هست که او از ازل از این بهشت محروم بوده و احتمال دارد چندی دیگر هم تا ابد از آن محروم گردد.
اگر قرار است این لذت هستی از او گرفته شود این کاری که با او شده است به یک لذت سادیستی شبیه است ! کسی از رنج دادن به او آیا لذت می برد؟ لااقل چه خوب بود مثل گوسفند او را خودآگاهی نمی دادند و او اگر مجبور هم بود که چند روز از تونل زندگی عبور کند لااقل قادر نمی شد فکر کند و خود را بین دو سیاهی عمیق و تاریک و در زیر یک نور دلنشین اما کوتاه و گذرا به مشاهده ای رنج آلود بنشیند.
به او فرصت داده می شد که چون قارچی در غفلت از خویش فقط به مکیدنی چند از درخت زندگی مشغول شود تا که گاو مرگ، او را زیر دندانهایش خرد و حلیم کند و به وظن سیاه و سابقش ارسال کند! این رنجزایی زندگی چیزی جز یک سادیسم ویرانگر است؟ چرا کسی آن ابتدای خلقت از من نپرسید که آیا موافقی ترا از این خواب عمیق تاریک برای لحظه ای بیدار کنیم یا نه؟ چقدر خودبینانه است اینکه هرکس دلش بخواهد بتواند طعم یک لذت را برای لحظه ای به کسی بچشاند تا او را الی الابد در رنج بی حاصل دوری از آن لذت شکنجه کند! باورش نمی شد که این نور لذت آفرین زندگی در درون خود، چنین باطن سخت و تلخ و خشنی داشته باشد.
هرگز امیدش او را تنها نگذاشته بود، همیشه دلداری اش می داد که این حلاوت نمی تواند چنین خصلت تلخی داشته باشد باید تامل کرد، باید درنگ کرد باید حوصله کرد ،
شاید همین رنج کشیدن مقدمه ی یک لذت فراتر بوده باشد . بی قراری نکن تو که تازه چشمانت به نور باز شده است تو که تازه این طعم شیرین طمع آفرین را شناخته ای، صبور باش ممکن است درهای ناگشوده ی زیادی پیش رویت داشته باشی.
به خودش می گفت به یاد بیاور آن دوره ی رنجزای اول را که در یک دریای خیس و لزج شناور بودی و دویست و هفتاد سال چون یک ماهی تنها و بی کس معلق بودی و هر روز در کار و تلاش فراوان و سخت اما هوشمندانه و فکر می کردی که عمرت همان دویست و هفتاد سال و اندی است و بعد از آن به تاریکی عدم برمی گردی و مجبوری دریای رحم مادر را ترک کنی و چه سخت بود مرگ در آن دنیا و رنج آور و وحشتناک و چنان بود که گویی ترا به جهنمی عذاب آور منتقل می کنند تا هرچه خورده ای را از دماغت دربیاورند و هر چه به تو داده اند را به چندین برابر بازستانند.
چرا ممکن نیست که کسی خواسته باشد به تو هدیه ای مهربانانانه و کریمانه دهد بی آنکه چیزی ازت باز ستاند؟ مگر وجود از جنس بذل نیست مگر ایجاد کردن نوعی بخشش رایگان نیست؟ چرا فکر نمی کنی که این بخشش لطفی بوده باشد برای تو ؟
لااقل یک مورد تجربه داری که مرگ مطلق نابودی نبوده است و از درونش یک زندگی برتر زاده است.
https://news.1rj.ru/str/CriticalThinker