-تورادر روزگاری #دوست_دارم،
که عشق را نمی شناسند...
که عشق را نمی شناسند...
آنچنان به چشم هایش خیره شو
گویا آخرین دیدار توست
آنچنان برایش زیبا بنویس
گویا آخرین نامه ی توست
آنچنان در آغوش بگیردش
گویا جز او کسی نبوده و نخواهد بود
آدم ها آنچنان غافلگیرت می کنند
و راهی میشوند . .
که روزی حسرت تمام این ها
بر دلت خواهد ماند . . .
#حاتمه_ابراهیم_زاده
گویا آخرین دیدار توست
آنچنان برایش زیبا بنویس
گویا آخرین نامه ی توست
آنچنان در آغوش بگیردش
گویا جز او کسی نبوده و نخواهد بود
آدم ها آنچنان غافلگیرت می کنند
و راهی میشوند . .
که روزی حسرت تمام این ها
بر دلت خواهد ماند . . .
#حاتمه_ابراهیم_زاده
-مشكلت با من و احوال پريشانم چيست؟
قلب من تند نرو، صبر كن، آرام بايست
قلب من تند نرو، صبر كن، آرام بايست
میان بلاهای علاقه، بی رحم ترینشان شاید عذاب تحمل بی اعتنایی دلبر باشد. که برایش بمیری، و اهمیتی نداشته باشد، حتا به اندازه یک فاتحه خواندن برای غرورت. که جانت سراسر نیاز باشد و آتش خواستن آبت کند و داغ تمنا به تمامی سوزانده باشدت، و همه آن چه در ازای ابراز دلدادگی به حضرتش به سوی تو باز می گردد، بی اعتنایی محض باشد. خواستن که نه، حتا نخواستن هم نه. انگار، محکوم شده باشی به اقامت اجباری در یک سکوت سرد ممتد در تاریک ترین دالان های نمور دنیا.
و کسی که این درد راکشیده باشد، اگر وقتی جایی مجبور شود همین درد را به جان کسی بنشاند که از راه رسیده و همه مرزها را نادیده گرفته و به اویِ دردکشیده علاقمند شده، دو بار می میرد. یک بار برای خودش، خود پریشانش که فرسوده شده و قامتش آنقدر زخمی است که تحمل نوازش را هم ندارد، و از هراس زخمهای تازه بیرحم ناچار است از دوست داشته شدن بگریزد، به هزاران دلیل چرک. و یک بار هم برای آدم بی گناهی که طفلک بیگناه چه بی وقت آمده. این که کسی را به اجبار شکنجه کنی، و بدانی شیوه و میزان دردی که می کشد چه هولناک است، کم ندارد از غرق شدن در حوضچه های مذاب. استخوانت را هم آب می کند...
فرشته عذاب عصر ما، شاید مثلا شبیه دو تیک به هم چسبیده باشد کنار مسیجی بی جواب در یک اپلیکشن پیشرفته به درد نخور، که صدای تو را به یار نمی رساند.....
#حمیدسلیمی
و کسی که این درد راکشیده باشد، اگر وقتی جایی مجبور شود همین درد را به جان کسی بنشاند که از راه رسیده و همه مرزها را نادیده گرفته و به اویِ دردکشیده علاقمند شده، دو بار می میرد. یک بار برای خودش، خود پریشانش که فرسوده شده و قامتش آنقدر زخمی است که تحمل نوازش را هم ندارد، و از هراس زخمهای تازه بیرحم ناچار است از دوست داشته شدن بگریزد، به هزاران دلیل چرک. و یک بار هم برای آدم بی گناهی که طفلک بیگناه چه بی وقت آمده. این که کسی را به اجبار شکنجه کنی، و بدانی شیوه و میزان دردی که می کشد چه هولناک است، کم ندارد از غرق شدن در حوضچه های مذاب. استخوانت را هم آب می کند...
فرشته عذاب عصر ما، شاید مثلا شبیه دو تیک به هم چسبیده باشد کنار مسیجی بی جواب در یک اپلیکشن پیشرفته به درد نخور، که صدای تو را به یار نمی رساند.....
#حمیدسلیمی
قسمت سوم:
"ضربه مغزی"
صدای زنگ خواستگار نفسش را بند آورده بود و به زور آب دهانش را قورت میداد اما ذره ای تغییر در چهره ی بی تفاوتش احساس نمیشد.
نامرتب بودن لباس هایش را بهانه کرد و از میان جمعیت خارج شد و سمت اتاق خواب رفت.
با عجله چشمانش را بست و پلک هایش را روی هم فشار داد تا ناهید را مقابل آیینه نبیند که دل در دلش نیست و از چشمانش ذوق و شوق سرازیر است!
وارد اتاق شد و تکیه بر دیوار داد و زانوهایش را بغل کرد.
خیره به در و دیوار و سیگار پشت سیگار.
این همان اتاقی بود که در کودکی برای اولین بار بافتن مو را لای گیسوهای ناهید یاد گرفته بود.
این همان اتاقی بود که ساعت ها نشسته و با ناهید ریاضی کار کرده بود.
این همان اتاقی بود که وقتی ناهید خبر مرگ پدر بزرگ را شنید،دو ساعت در بغل خسرو گریه کرده بود تا آرام شود.
این همان اتاقی بود که بوی کودکی شان را میداد!
بوی عشقی که شاید از همان روزها شعله ور شد اما دم نزد.
قاب عکسی روی دیوار چشمانش را گرفت که ناهید دستانش را دور گردن خسرو حلقه زده بود.
بی اختیار دستش را روی گردنش کشید و قاب عکس را محکم بغل کرد و روی زمین نشست.
صدای جمعیت به گوشش میرسید، صدای عروس خوشگلم به گوشش میرسید صدای خنده و صدای ناهید که پلک هایش را میدوخت!
در حال خودش به سقف زل زده بود که ناگهان ناهید به همراه خواستگارش بی هوا وارد اتاق شدند...
سراسیمه از جا پرید
_ایشون پسر عموی منه! خسرو خان، اومده اینجا قایم شده چون لباساش نامناسب بوده، اما ما که همش این تیپی دیدیمش شما هم ببین و عادت کن به این مدلی بودنش چون از بچگی همین بوده و تغییر نکرده...
خسرو مبهوت نگاه میکرد
_راستی خسرو یه زنگ به فرخ بزن ببین کجا مونده؟ تا الان باید میرسید.
زودترم صحنه رو ترک کن میخوایم به قول ماه بانو اینجا سنگامونو وا بکنیم.
ناهید میخندد و خسرو سلام سردی داده و گیج و سردرگم از اتاق خارج میشود و از درب پشتی، خانه را ترک میکند.
چند قدمی از خانه دور شد و دوباره بازمگشت و این مسیر را چند بار مثل دیوانه ها تکرار کرد و اخر سر روی زمین نشست و به دیوار تکیه داد و پنجره ی اتاق را زیر نظر داشت و مدام سرش را تکان میدهد.
دیگر طاقت اش طاق شد و موبایلش را از جیبش درآورده و روی اسم فرخ رفت و پیامی نوشت
_فرخ یادته یبار از بالای درخت افتادی پایین و اگه من نگرفته بودمت ضربه مغزی میشدی؟! یادته؟
من یبار نذاشتم ضربه مغزی شی این بار نوبت توعه..
زودتر خودتو برسون و این خواستگاری رو به هم بزن.
بخدا ضربه مغزی میشم، بقیه زندگیم میره تو کما!
چرا و چجوری و از کِی نپرس!
حرف کهنست
مال وقتایی که دبیرستانی بودیم و هر روز صبح تا دم مدرسه پشت سرش میرفتم که کسی چپ نگاش نکنه و دیر میرسیدم مدرسه و کتک میخوردم.
حالا با اون همه آرایش با یه غریبه تو یه اتاق داره حرف میزنه.
فرخ بیا این پسره رو از خونه بنداز بیرون
من از بغض گلو درد گرفتم
صدام در نمیاد
بیا به همه بگو
خسرو ناهیدو دوست داره..
زودتر بیا تا ضربه مغزی نشدم!
#علی_سلطانی
#خسرو_ناهید_را_دوست_دارد
"ضربه مغزی"
صدای زنگ خواستگار نفسش را بند آورده بود و به زور آب دهانش را قورت میداد اما ذره ای تغییر در چهره ی بی تفاوتش احساس نمیشد.
نامرتب بودن لباس هایش را بهانه کرد و از میان جمعیت خارج شد و سمت اتاق خواب رفت.
با عجله چشمانش را بست و پلک هایش را روی هم فشار داد تا ناهید را مقابل آیینه نبیند که دل در دلش نیست و از چشمانش ذوق و شوق سرازیر است!
وارد اتاق شد و تکیه بر دیوار داد و زانوهایش را بغل کرد.
خیره به در و دیوار و سیگار پشت سیگار.
این همان اتاقی بود که در کودکی برای اولین بار بافتن مو را لای گیسوهای ناهید یاد گرفته بود.
این همان اتاقی بود که ساعت ها نشسته و با ناهید ریاضی کار کرده بود.
این همان اتاقی بود که وقتی ناهید خبر مرگ پدر بزرگ را شنید،دو ساعت در بغل خسرو گریه کرده بود تا آرام شود.
این همان اتاقی بود که بوی کودکی شان را میداد!
بوی عشقی که شاید از همان روزها شعله ور شد اما دم نزد.
قاب عکسی روی دیوار چشمانش را گرفت که ناهید دستانش را دور گردن خسرو حلقه زده بود.
بی اختیار دستش را روی گردنش کشید و قاب عکس را محکم بغل کرد و روی زمین نشست.
صدای جمعیت به گوشش میرسید، صدای عروس خوشگلم به گوشش میرسید صدای خنده و صدای ناهید که پلک هایش را میدوخت!
در حال خودش به سقف زل زده بود که ناگهان ناهید به همراه خواستگارش بی هوا وارد اتاق شدند...
سراسیمه از جا پرید
_ایشون پسر عموی منه! خسرو خان، اومده اینجا قایم شده چون لباساش نامناسب بوده، اما ما که همش این تیپی دیدیمش شما هم ببین و عادت کن به این مدلی بودنش چون از بچگی همین بوده و تغییر نکرده...
خسرو مبهوت نگاه میکرد
_راستی خسرو یه زنگ به فرخ بزن ببین کجا مونده؟ تا الان باید میرسید.
زودترم صحنه رو ترک کن میخوایم به قول ماه بانو اینجا سنگامونو وا بکنیم.
ناهید میخندد و خسرو سلام سردی داده و گیج و سردرگم از اتاق خارج میشود و از درب پشتی، خانه را ترک میکند.
چند قدمی از خانه دور شد و دوباره بازمگشت و این مسیر را چند بار مثل دیوانه ها تکرار کرد و اخر سر روی زمین نشست و به دیوار تکیه داد و پنجره ی اتاق را زیر نظر داشت و مدام سرش را تکان میدهد.
دیگر طاقت اش طاق شد و موبایلش را از جیبش درآورده و روی اسم فرخ رفت و پیامی نوشت
_فرخ یادته یبار از بالای درخت افتادی پایین و اگه من نگرفته بودمت ضربه مغزی میشدی؟! یادته؟
من یبار نذاشتم ضربه مغزی شی این بار نوبت توعه..
زودتر خودتو برسون و این خواستگاری رو به هم بزن.
بخدا ضربه مغزی میشم، بقیه زندگیم میره تو کما!
چرا و چجوری و از کِی نپرس!
حرف کهنست
مال وقتایی که دبیرستانی بودیم و هر روز صبح تا دم مدرسه پشت سرش میرفتم که کسی چپ نگاش نکنه و دیر میرسیدم مدرسه و کتک میخوردم.
حالا با اون همه آرایش با یه غریبه تو یه اتاق داره حرف میزنه.
فرخ بیا این پسره رو از خونه بنداز بیرون
من از بغض گلو درد گرفتم
صدام در نمیاد
بیا به همه بگو
خسرو ناهیدو دوست داره..
زودتر بیا تا ضربه مغزی نشدم!
#علی_سلطانی
#خسرو_ناهید_را_دوست_دارد
قسمت چهارم
"تصادف"
تکیه داده بود به دیوارو چشم از پنجره اتاق بر نمیداشت.
در دلش غوغا بود که نکند این پسره ی لوس هنگام حرف زدن با ناهید دستش را گرفته باشد
نکند به چشمان قهوه ای روشنش چشم بدوزد.
نکند ناهید برایش دلبری کند.
خیره به پنجره ی اتاق بود و پوست لبش را میجویید که سیگار به فیلتر رسیدو دستش را سوزاند و به خودش آمد و دید تلفن همراهش زنگ میخورد.
دیدن نام فرخ روی صفحه رنگ چهره اش را عوض کرد و لبهایش به لرزه افتاد.
لحظه ای به حال و روز خودش فکر کرد.
یعنی ابراز یک دوست داشتن انقدر سخت است؟!
ابراز یک عشق پاک این همه مجازات دارد؟
دلش برای خودش سوخت که نمیتواند مثل خیلی ها برود جلو و بگوید ناهید دلم لک زده برای عبور از خیابان دستانت را بگیرم.
دلم لک زده بگویم جیران منی و اگر معنی اش را خواستی به چشمانت اشاره کنم که روی هزار آهو را کم میکند.
دلم برایت لک زده اما گفتنش یعنی زیر آوار نگاهت له شوم.
صدای زنگ موبایل دست بردار نبود...نفس عمیقی کشید و تلفن را بدون هیچ حرفی پاسخ داد... .
اما گویا خبری از صدای فرخ نبود
نفس هایش سنگین شد.
_وای ....وای ....کدوم بیمارستان؟!
ابروهایش بی اختیار تکان میخورد
_زود خودمونو میرسونیم...
گوشی را قطع کردو با عجله وارد خانه شد و بی تفاوت به بقیه ماه بانو را صدا زد و از جمعیت دور کرد
_با گوشیِ فرخ از بیمارستان باهام تماس گرفتن....تصادف کرده...حالش بده ماه بانو...گفتن زود خودتونو برسونید
ماه بانو بهت زده به خسرو نگاه کرد
و حرفی نزد...
ناهید با خنده از اتاق خارج شد و خسرو بدون توجه به اشاره های ماه بانو ، انگار که دنبال فرصتی بوده تا مراسم را خراب کند،،بلافاصله به ناهید گفت:
_آماده شو باید باید بریم بیمارستان..فرخ تصادف کرده
ناهید توان ایستادن روی پاهایش را نداشت و به زمین افتاد و خسرو قبل از اینکه خواستگارِ ناهید کاری کند سمت ناهید دوید و از روی زمین بلندش کرد
_چیزی نیست ناهید...حالش خوبه...گفتن بیاید بیمارستان فقط...پاشو عزیزم پاشو بریم.
_خسرو قول بده هیچیش نیست
خسرو آب دهانش رو قورت داد
اینکه هنوز ناهید به رسم گذشته خسرو را پشتیبان خودش میدید بی تابی اش را دوچندان میکرد
_قول میدم ...قول
ناهید نفس عمیق کشید، انگار که به قولِ خسرو ایمان داشت
انگار که تا به حال هیچ دروغی از او نشنیده بود
اما نمیدانست بزرگترین پنهان کاری از خسرو سر زده که ناهید را دوست دارد اما یک بار هم به او نگفته است..
#علی_سلطانی
#خسرو_ناهید_را_دوست_دارد
"تصادف"
تکیه داده بود به دیوارو چشم از پنجره اتاق بر نمیداشت.
در دلش غوغا بود که نکند این پسره ی لوس هنگام حرف زدن با ناهید دستش را گرفته باشد
نکند به چشمان قهوه ای روشنش چشم بدوزد.
نکند ناهید برایش دلبری کند.
خیره به پنجره ی اتاق بود و پوست لبش را میجویید که سیگار به فیلتر رسیدو دستش را سوزاند و به خودش آمد و دید تلفن همراهش زنگ میخورد.
دیدن نام فرخ روی صفحه رنگ چهره اش را عوض کرد و لبهایش به لرزه افتاد.
لحظه ای به حال و روز خودش فکر کرد.
یعنی ابراز یک دوست داشتن انقدر سخت است؟!
ابراز یک عشق پاک این همه مجازات دارد؟
دلش برای خودش سوخت که نمیتواند مثل خیلی ها برود جلو و بگوید ناهید دلم لک زده برای عبور از خیابان دستانت را بگیرم.
دلم لک زده بگویم جیران منی و اگر معنی اش را خواستی به چشمانت اشاره کنم که روی هزار آهو را کم میکند.
دلم برایت لک زده اما گفتنش یعنی زیر آوار نگاهت له شوم.
صدای زنگ موبایل دست بردار نبود...نفس عمیقی کشید و تلفن را بدون هیچ حرفی پاسخ داد... .
اما گویا خبری از صدای فرخ نبود
نفس هایش سنگین شد.
_وای ....وای ....کدوم بیمارستان؟!
ابروهایش بی اختیار تکان میخورد
_زود خودمونو میرسونیم...
گوشی را قطع کردو با عجله وارد خانه شد و بی تفاوت به بقیه ماه بانو را صدا زد و از جمعیت دور کرد
_با گوشیِ فرخ از بیمارستان باهام تماس گرفتن....تصادف کرده...حالش بده ماه بانو...گفتن زود خودتونو برسونید
ماه بانو بهت زده به خسرو نگاه کرد
و حرفی نزد...
ناهید با خنده از اتاق خارج شد و خسرو بدون توجه به اشاره های ماه بانو ، انگار که دنبال فرصتی بوده تا مراسم را خراب کند،،بلافاصله به ناهید گفت:
_آماده شو باید باید بریم بیمارستان..فرخ تصادف کرده
ناهید توان ایستادن روی پاهایش را نداشت و به زمین افتاد و خسرو قبل از اینکه خواستگارِ ناهید کاری کند سمت ناهید دوید و از روی زمین بلندش کرد
_چیزی نیست ناهید...حالش خوبه...گفتن بیاید بیمارستان فقط...پاشو عزیزم پاشو بریم.
_خسرو قول بده هیچیش نیست
خسرو آب دهانش رو قورت داد
اینکه هنوز ناهید به رسم گذشته خسرو را پشتیبان خودش میدید بی تابی اش را دوچندان میکرد
_قول میدم ...قول
ناهید نفس عمیق کشید، انگار که به قولِ خسرو ایمان داشت
انگار که تا به حال هیچ دروغی از او نشنیده بود
اما نمیدانست بزرگترین پنهان کاری از خسرو سر زده که ناهید را دوست دارد اما یک بار هم به او نگفته است..
#علی_سلطانی
#خسرو_ناهید_را_دوست_دارد
Oun Rooza
Rastaak
دریا که سهله کلِ دنیا رو وقتی نباشی خواب میگیره
آلوده میشه آسمون بی تو
هر شب دلِ مهتاب میگیره 💛
آلوده میشه آسمون بی تو
هر شب دلِ مهتاب میگیره 💛
اگه نبودم بهم قول بده واسه هيچكس
اونجور كه با من مهربون بودي،مهربون نباشي:)
اونجور كه با من مهربون بودي،مهربون نباشي:)
➰
یکباره چرا
قطعِ نظر
میکنی
از ما؟!🙃
[وحشی بافقی]
یکباره چرا
قطعِ نظر
میکنی
از ما؟!🙃
[وحشی بافقی]
دختر های ترسو هیچوقت عاشق نمیشوند،یا بهتر است بگویم از میان زن ها،شجاع ترین ها عاشق میشوند ❤️
میدانی،زن ها عاشق که میشوند،دست از سرت بر نمیدارند،حواسشان شش دانگ روی توست،خطا هایت را زود میبخشند و روی خاطرات خوب مشترک مکث میکنند،لحظه های شاد را،لحظه های خندیدن را مدام جلو وعقب میکنند و دنبال دلیل تازه برای ادامه دادن میگردند؛
نمیدانم تجربه اش کردی یا نه اما این ها را منی میگویم که سال ها در سیطره عشق و علاقهِ واقعیِ یک زن زیسته ام،
زن های عاشق عجیب میشوند،آنقدر عجیب که حتی اگر نباشی،ممکن است از طرف تو برای خودشان عطر بخرند،دسته گل بخرند و شهر را زیر پا بگذارند و آنوقت که به خانه برگشتند تا صبح هزاران بار از صحنه بوسیدن پیشانی شان قبل از تقدیم آن ها توسط تو،خیال بافیِ دروغ بکنند؛
میدانی،عشق زن ها را آنقدر عجیب میکند که ممکن است وقتی مشغول عوض کردن گلدان روی میز هستند،گل های پژمرده توی گلدان را بهانه کنند و بنشینند برای جای خالی ات زار بزنند؛
این ها را منی میگویم که قرار است سنگی باشم،قرار است غرورم گیوتن باشد تا گردن احساس را بزند،
اما زن های عاشقم شبیه پرنده ای میشوند که جفتش را با خودش در قفس اسیر کرده و آنوقت بخاطر اینکه دلش برای آسمان تنگ نشود یک تکه از آن را کَنده و به سقف قفس چسبانده.
همینقدر کم
همینقدر ساده و شاید همینقدر زنانه...
#حامد_رجب_پور
میدانی،زن ها عاشق که میشوند،دست از سرت بر نمیدارند،حواسشان شش دانگ روی توست،خطا هایت را زود میبخشند و روی خاطرات خوب مشترک مکث میکنند،لحظه های شاد را،لحظه های خندیدن را مدام جلو وعقب میکنند و دنبال دلیل تازه برای ادامه دادن میگردند؛
نمیدانم تجربه اش کردی یا نه اما این ها را منی میگویم که سال ها در سیطره عشق و علاقهِ واقعیِ یک زن زیسته ام،
زن های عاشق عجیب میشوند،آنقدر عجیب که حتی اگر نباشی،ممکن است از طرف تو برای خودشان عطر بخرند،دسته گل بخرند و شهر را زیر پا بگذارند و آنوقت که به خانه برگشتند تا صبح هزاران بار از صحنه بوسیدن پیشانی شان قبل از تقدیم آن ها توسط تو،خیال بافیِ دروغ بکنند؛
میدانی،عشق زن ها را آنقدر عجیب میکند که ممکن است وقتی مشغول عوض کردن گلدان روی میز هستند،گل های پژمرده توی گلدان را بهانه کنند و بنشینند برای جای خالی ات زار بزنند؛
این ها را منی میگویم که قرار است سنگی باشم،قرار است غرورم گیوتن باشد تا گردن احساس را بزند،
اما زن های عاشقم شبیه پرنده ای میشوند که جفتش را با خودش در قفس اسیر کرده و آنوقت بخاطر اینکه دلش برای آسمان تنگ نشود یک تکه از آن را کَنده و به سقف قفس چسبانده.
همینقدر کم
همینقدر ساده و شاید همینقدر زنانه...
#حامد_رجب_پور
زن ها دو دسته اند؛
دسته اول آنهایی هستند که توی پوسته زنانگیشان مانده اند، عشوه و ناز و ادا بلدند.
دغدغه ذهنی آنها این است که مهمانی شهناز کدام لباس را بپوشند!
دورهمی لیلا موهایشان را هایلایت کنند یا نه! تولد پریسا حواسشان باشد که رنگ کفش و پیراهن و لاک ست باشد!
آخر وقت هم یک مردی هست که برای این همه خستگی روزانه شان در آغوشش بگیرد، او را ببوسد، باز هم به او این اطمینان را دهد که من هستم، به من تکیه کن...
دسته دوم زن هایی هستند که خیلی وقت است یادشان رفته زن هستند...
یادشان رفته توی راه رفتنشان، حرف زدنشان، تمام حرکات و رفتارشان، یکم ناز و کرشمه زنانه قاطی کنند. صبح ها ساعت کوکی بیدارشان میکند! کسی آنها را جایی نمیرساند، یا ایستاده اند منتظر تاکسی یا ماشین را روشن می کنند و راه می افتند...
حواسشان هست که مردها فقط یا همکارند یا یک دوست مثل تمام زن های دیگر. یاد گرفتند که به کسی تکیه نکنند. آخر شب هم خود را در آغوش خودشان می گیرند...
به خودشان عادت داده اند که منتظر شب بخیر گفتن کسی نباشند
یاد گرفته اند که تنها و یک تنه با همه مشکلاتشان بجنگند...
این ها از روز اول اینگونه قوی نبودند، این ها یک روزی در قبل ترها
دلشان را پیش مردی که شاید بی معرفت بود، مردی که شاید نتوانست بماند، مردی که نصفه و نیمه او را رها کرد، جا گذاشته اند...
گذر زمان و جبر روزگار
این همه قدرت را به آنها داد...
سیما امیرخانی
دسته اول آنهایی هستند که توی پوسته زنانگیشان مانده اند، عشوه و ناز و ادا بلدند.
دغدغه ذهنی آنها این است که مهمانی شهناز کدام لباس را بپوشند!
دورهمی لیلا موهایشان را هایلایت کنند یا نه! تولد پریسا حواسشان باشد که رنگ کفش و پیراهن و لاک ست باشد!
آخر وقت هم یک مردی هست که برای این همه خستگی روزانه شان در آغوشش بگیرد، او را ببوسد، باز هم به او این اطمینان را دهد که من هستم، به من تکیه کن...
دسته دوم زن هایی هستند که خیلی وقت است یادشان رفته زن هستند...
یادشان رفته توی راه رفتنشان، حرف زدنشان، تمام حرکات و رفتارشان، یکم ناز و کرشمه زنانه قاطی کنند. صبح ها ساعت کوکی بیدارشان میکند! کسی آنها را جایی نمیرساند، یا ایستاده اند منتظر تاکسی یا ماشین را روشن می کنند و راه می افتند...
حواسشان هست که مردها فقط یا همکارند یا یک دوست مثل تمام زن های دیگر. یاد گرفتند که به کسی تکیه نکنند. آخر شب هم خود را در آغوش خودشان می گیرند...
به خودشان عادت داده اند که منتظر شب بخیر گفتن کسی نباشند
یاد گرفته اند که تنها و یک تنه با همه مشکلاتشان بجنگند...
این ها از روز اول اینگونه قوی نبودند، این ها یک روزی در قبل ترها
دلشان را پیش مردی که شاید بی معرفت بود، مردی که شاید نتوانست بماند، مردی که نصفه و نیمه او را رها کرد، جا گذاشته اند...
گذر زمان و جبر روزگار
این همه قدرت را به آنها داد...
سیما امیرخانی
هر وقت به عنوان یک زن
حس تردید آمد سراغت
که ماندنت را میخواهد یا رفتنت
آنوقت، حتما برو!
مردان اگر زنی را بخواهند
اجازه نمیدهد حتی یک لحظه
زن برای ماندن دچار تردید شود
مردی که تو را بخواهد
محکم نگهت میدارد و دلت را قرص میکند
مردها اصلا پیچیده نیستند...
سیما امیرخانی
حس تردید آمد سراغت
که ماندنت را میخواهد یا رفتنت
آنوقت، حتما برو!
مردان اگر زنی را بخواهند
اجازه نمیدهد حتی یک لحظه
زن برای ماندن دچار تردید شود
مردی که تو را بخواهد
محکم نگهت میدارد و دلت را قرص میکند
مردها اصلا پیچیده نیستند...
سیما امیرخانی
-صبحی که با خوابت شروع شه نوید یه روزِ خوبو میده ...
صُب بخیر
صُب بخیر
-من عاشق شنيدن صداتم حتي واسه چند دقيقه كوتاه. مثل بغل از راه دور ميمونه.