۰Artificial Animals Riding On Neverland ۰ – Telegram
۰Artificial Animals Riding On Neverland ۰
398 subscribers
5.88K photos
266 videos
37 files
111 links
یک عدد مهندس مکانیک تباه و الکی و فیلمباز و عاشق، با اندکی طبع شاعرانه
+
سرپیکو مردی برای تمام فصول
Download Telegram
Oun Rooza
Rastaak
دریا که سهله کلِ دنیا رو وقتی نباشی خواب میگیره
آلوده میشه آسمون بی تو
هر شب دلِ مهتاب میگیره 💛
‏اگه نبودم بهم قول بده واسه هيچكس
اونجور كه با من مهربون بودي،مهربون نباشي:)
بعضی وقتا
یه "شب" چند "روز" طول میکشه!

یکباره چرا
قطعِ نظر
میکنی
از ما؟!🙃

[وحشی بافقی]
دختر های ترسو هیچوقت عاشق نمیشوند،یا بهتر است بگویم از میان زن ها،شجاع ترین ها عاشق میشوند ❤️
میدانی،زن ها عاشق که میشوند،دست از سرت بر نمیدارند،حواسشان شش دانگ روی توست،خطا هایت را زود میبخشند و روی خاطرات خوب مشترک مکث میکنند،لحظه های شاد را،لحظه های خندیدن را مدام جلو وعقب میکنند و دنبال دلیل تازه برای ادامه دادن میگردند؛
نمیدانم تجربه اش کردی یا نه اما این ها را منی میگویم که سال ها در سیطره عشق و علاقهِ واقعیِ یک زن زیسته ام،
زن های عاشق عجیب میشوند،آنقدر عجیب که حتی اگر نباشی،ممکن است از طرف تو برای خودشان عطر بخرند،دسته گل بخرند و شهر را زیر پا بگذارند و آنوقت که به خانه برگشتند تا صبح هزاران بار از صحنه بوسیدن پیشانی شان قبل از تقدیم آن ها توسط تو،خیال بافیِ دروغ بکنند؛
میدانی،عشق زن ها را آنقدر عجیب میکند که ممکن است وقتی مشغول عوض کردن گلدان روی میز هستند،گل های پژمرده توی گلدان را بهانه کنند و بنشینند برای جای خالی ات زار بزنند؛
این ها را منی میگویم که قرار است سنگی باشم،قرار است غرورم گیوتن باشد تا گردن احساس را بزند،
اما زن های عاشقم شبیه پرنده ای میشوند که جفتش را با خودش در قفس اسیر کرده و آنوقت بخاطر اینکه دلش برای آسمان تنگ نشود یک تکه از آن را کَنده و به سقف قفس چسبانده.
همینقدر کم
همینقدر ساده و شاید همینقدر زنانه...

#حامد_رجب_پور
زن ها دو دسته اند؛
دسته اول آنهایی هستند که توی پوسته زنانگیشان مانده اند، عشوه و ناز و ادا بلدند.
دغدغه ذهنی آنها این است که مهمانی شهناز کدام لباس را بپوشند!
دورهمی لیلا موهایشان را هایلایت کنند یا نه! تولد پریسا حواسشان باشد که رنگ کفش و پیراهن و لاک ست باشد!
آخر وقت هم یک مردی هست که برای این همه خستگی روزانه شان در آغوشش بگیرد، او را ببوسد، باز هم به او این اطمینان را دهد که من هستم، به من تکیه کن...

دسته دوم زن هایی هستند که خیلی وقت است یادشان رفته زن هستند...
یادشان رفته توی راه رفتنشان، حرف زدنشان، تمام حرکات و رفتارشان، یکم ناز و کرشمه زنانه قاطی کنند. صبح ها ساعت کوکی بیدارشان میکند! کسی آنها را جایی نمیرساند، یا ایستاده اند منتظر تاکسی یا ماشین را روشن می کنند و راه می افتند...
حواسشان هست که مردها فقط یا همکارند یا یک دوست مثل تمام زن های دیگر. یاد گرفتند که به کسی تکیه نکنند. آخر شب هم خود را در آغوش خودشان می گیرند...
به خودشان عادت داده اند که منتظر شب بخیر گفتن کسی نباشند
یاد گرفته اند که تنها و یک تنه با همه مشکلاتشان بجنگند...

این ها از روز اول اینگونه قوی نبودند، این ها یک روزی در قبل ترها
دلشان را پیش مردی که شاید بی معرفت بود، مردی که شاید نتوانست بماند، مردی که نصفه و نیمه او را رها کرد، جا گذاشته اند...
گذر زمان و جبر روزگار
این همه قدرت را به آنها داد...

سیما امیرخانی
هر وقت به عنوان یک زن
حس تردید آمد سراغت
که ماندنت را میخواهد یا رفتنت
آنوقت، حتما برو!
مردان اگر زنی را بخواهند
اجازه نمیدهد حتی یک لحظه
زن برای ماندن دچار تردید شود
مردی که تو را بخواهد
محکم نگهت میدارد و دلت را قرص میکند
مردها اصلا پیچیده نیستند...

سیما امیرخانی
-صبحی که با خوابت شروع شه نوید یه روزِ خوبو میده ...
صُب بخیر
-من عاشق شنيدن صداتم حتي واسه چند دقيقه كوتاه. مثل بغل از راه دور ميمونه.
-طرفِ دلتنگ هَمیشه ما بودیم ..
-اونجا كه ابي ميگه " وقتی تو گريه ميكني شك ميكنم به بودنم...

بايد مُرد واسه اين همه مردونگي :)

‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌
و گاهی چ دلت گرم است در حجم سرما و سوز شهری غریب
و چ دلت قرص است در بحبوحه این همه خیابان های ترک خورده
و چ دلت آرام است در شریان یک زندگی پر آشوب
_گاهی راهی این حوالی هست که اگر چشمانت را تنگ کنی انتهایش ،خدا را میبینی
و گاهی لبخندت را باید مهمان باران کنی
تا خیس شوی ...
تا خیس شوی...
تا خیس شوی ...
👤Samitext#
اشتباه اول من این بود که به تو اعتماد کردم
اشتباه دوم من این بود که عاشقت شدم
اشتباه سوم من این بود که فکر میکردم باتو خوشبخت می شوم
اشتباه بعدی من این بود که تو را صدبار بخشیدم
اشتباه هزارم من این بود که هیچوقت خودم را از پنجره پرت نکردم بیرون
هنوز هم دارم اشتباه میکنم که باتو حرف میزنم..

#مصطفی_مستور
آخرین درسی که از زندگی گرفتم این بوده که برای کسی که دلش با منه آرزوی رسیدن به کسی غیر خودمو نکنم.
فهمیدم اینکه بگی اون تو رو خیلی دوست داره کنار هم خوشبخت میشید تو ذهن کسی که اینا رو ازت میشنوه درحالی که جونش به خود تو بنده مثل فحش ناموسیه انگار متوسل شدی به آخرین راه که از سر خودت بازش کنی.
آخرین درسی که از زندگی گرفتم این بود که برای کسی که آرزوش خودمم، حتا اگر آرزوشو براورده نمیکنم، کس دیگه‌ای رو آرزو نکنم.
«خب راستش به این هم فکر کردم. به تک‌‌تک راه‌‌هایی که می‌‌تونی عشقت رو به کسی ابراز کنی، فکر کردم. نمی‌‌دونستم وقتی در حال گردش هستیم راز دلم رو فاش کنم یا به شکل نامه بنویسم، یا با یه کار بزرگ بهش نشون بدم، یا طبق نقشه‌‌ی فیلم‌‌های مشهور که عشق‌‌شون رو به کسی ابراز می‌‌کنن قدم به قدم پیش برم. می‌‌خوای بدونی هزینه‌‌ی نوشتن اسم کسی در آسمان با اون هواپیماها چقدر می‌‌شه؟ چون من به این هم فکر کردم!»
هرگز با چشم‌های من خودت را تماشا نکرده‌ای تا بدانی چقدر زیبایی!
هرگز با گوش‌های من خودت را نشنیده‌ای تا بدانی چه آرامشی توی صدایت ریخته!
هرگز با پاهای من با شوق به سمتِ خودت قدم برنداشته‌ای و هرگز با دست‌های من دست‌ خودت را نگرفته‌ای!
تو هرگز با قلبِ من خودت را دوست نداشته‌ای و نمیدانی چگونه میشود عاشقت شد و از این عشق مُرد!
تو نمیدانی!
تو هیچ چیز نمیدانی!
تو هیچ چیز نمیدانی! 💛

#مانگ_میرزایی
سال ها بعد زنانی با غم و اندوه فراوان در خیابان های شهر قدم خواهند زد.
همان هایی که لاک زدن برایشان عیب بود.
دستانشان با لاک هایی به رنگ قرمز اشک گونه هایشان را پاک میکند.
همان هایی که اگر لباس رنگه شاد میپوشیدن برایشان حرفو حدیث درست میکردن حال با لباس هایی به رنگ سرخ آبی،قرمز،آبی فیروزه ای و سبز درخیابان های شهر قدم میزنند.
همان دخترهایی که آرزوی رشته ی هنر داشتن و فقط بخاطر اجبار اجبار و اجبار .... سر از تشریح گوسفندو ماهی دراوردن.
حال همان ها بر دیوارهای شهرمتروکه نقاشی هایی از جنس بغض،غم وحسرت میکشند.
همان هایی که در رویاهایشان با انگشتانشان تارهای گیتار را لمس میکردند.
حال صدای گیتارهایشان کل شهر را به آرامش دعوت کرده است.
آری همه ی آن ها بعد ها به آرزوها و خواسته هایشان رسیدند ولی تا ابد در حسرت و اندوه گذشته باقی مانده اند زیرا لاک قرمز و لباس شاد را برای سن چهارده سالگی میخواستند و هنررا برای سن شانزده سالگی و نیز موسیقی را در سن بیست سالگی اما اکنون آن ها هرکدام سی واندی سال دارند و آرزوهای گذشته شان برایشان هیچ جذابیتی ندارد.
آدم كه عاشق شد
گرما نميفهمد
آدم كه عاشق شد
من من، نميفهمد
طوفان نميفهمد
سرما نميفهمد
چيزى نميفهمد
اصلا نميفهمد...!

#علیرضا_آذر