۰Artificial Animals Riding On Neverland ۰ – Telegram
۰Artificial Animals Riding On Neverland ۰
398 subscribers
5.88K photos
266 videos
37 files
111 links
یک عدد مهندس مکانیک تباه و الکی و فیلمباز و عاشق، با اندکی طبع شاعرانه
+
سرپیکو مردی برای تمام فصول
Download Telegram
قسمت چهارم
"تصادف"

تکیه داده بود به دیوارو چشم از پنجره اتاق بر نمیداشت.
در دلش غوغا بود که نکند این پسره ی لوس هنگام حرف زدن با ناهید دستش را گرفته باشد
نکند به چشمان قهوه ای روشنش چشم بدوزد.
نکند ناهید برایش دلبری کند.
خیره به پنجره ی اتاق بود و پوست لبش را میجویید که سیگار به فیلتر رسیدو دستش را سوزاند و به خودش آمد و دید تلفن همراهش زنگ میخورد.
دیدن نام فرخ روی صفحه رنگ چهره اش را عوض کرد و لبهایش به لرزه افتاد.
لحظه ای به حال و روز خودش فکر کرد.
یعنی ابراز یک دوست داشتن انقدر سخت است؟!
ابراز یک عشق پاک این همه مجازات دارد؟
دلش برای خودش سوخت که نمیتواند مثل خیلی ها برود جلو و بگوید ناهید دلم لک زده برای عبور از خیابان دستانت را بگیرم.
دلم لک زده بگویم جیران منی و اگر معنی اش را خواستی به چشمانت اشاره کنم که روی هزار آهو را کم میکند.
دلم برایت لک زده اما گفتنش یعنی زیر آوار نگاهت له شوم.
صدای زنگ موبایل دست بردار نبود...نفس عمیقی کشید و تلفن را بدون هیچ حرفی پاسخ داد... .
اما گویا خبری از صدای فرخ نبود
نفس هایش سنگین شد.

_وای ....وای ....کدوم بیمارستان؟!

ابروهایش بی اختیار تکان میخورد

_زود خودمونو میرسونیم...

گوشی را قطع کردو با عجله وارد خانه شد و بی تفاوت به بقیه ماه بانو را صدا زد و از جمعیت دور کرد

_با گوشیِ فرخ از بیمارستان باهام تماس گرفتن....تصادف کرده...حالش بده ماه بانو...گفتن زود خودتونو برسونید

ماه بانو بهت زده به خسرو نگاه کرد
و حرفی نزد...
ناهید با خنده از اتاق خارج شد و خسرو بدون توجه به اشاره های ماه بانو ، انگار که دنبال فرصتی بوده تا مراسم را خراب کند،،بلافاصله به ناهید گفت:

_آماده شو باید باید بریم بیمارستان..فرخ تصادف کرده

ناهید توان ایستادن روی پاهایش را نداشت و به زمین افتاد و خسرو قبل از اینکه خواستگارِ ناهید کاری کند سمت ناهید دوید و از روی زمین بلندش کرد

_چیزی نیست ناهید...حالش خوبه...گفتن بیاید بیمارستان فقط...پاشو عزیزم پاشو بریم.

_خسرو قول بده هیچیش نیست

خسرو آب دهانش رو قورت داد
اینکه هنوز ناهید به رسم گذشته خسرو را پشتیبان خودش میدید بی تابی اش را دوچندان میکرد

_قول میدم ...قول

ناهید نفس عمیق کشید، انگار که به قولِ خسرو ایمان داشت
انگار که تا به حال هیچ دروغی از او نشنیده بود
اما نمیدانست بزرگترین پنهان کاری از خسرو سر زده که ناهید را دوست دارد اما یک بار هم به او نگفته است..

#علی_سلطانی
#خسرو_ناهید_را_دوست_دارد
-کاش ماهی بودم ، یا که تو آدم بودی...
Oun Rooza
Rastaak
دریا که سهله کلِ دنیا رو وقتی نباشی خواب میگیره
آلوده میشه آسمون بی تو
هر شب دلِ مهتاب میگیره 💛
‏اگه نبودم بهم قول بده واسه هيچكس
اونجور كه با من مهربون بودي،مهربون نباشي:)
بعضی وقتا
یه "شب" چند "روز" طول میکشه!

یکباره چرا
قطعِ نظر
میکنی
از ما؟!🙃

[وحشی بافقی]
دختر های ترسو هیچوقت عاشق نمیشوند،یا بهتر است بگویم از میان زن ها،شجاع ترین ها عاشق میشوند ❤️
میدانی،زن ها عاشق که میشوند،دست از سرت بر نمیدارند،حواسشان شش دانگ روی توست،خطا هایت را زود میبخشند و روی خاطرات خوب مشترک مکث میکنند،لحظه های شاد را،لحظه های خندیدن را مدام جلو وعقب میکنند و دنبال دلیل تازه برای ادامه دادن میگردند؛
نمیدانم تجربه اش کردی یا نه اما این ها را منی میگویم که سال ها در سیطره عشق و علاقهِ واقعیِ یک زن زیسته ام،
زن های عاشق عجیب میشوند،آنقدر عجیب که حتی اگر نباشی،ممکن است از طرف تو برای خودشان عطر بخرند،دسته گل بخرند و شهر را زیر پا بگذارند و آنوقت که به خانه برگشتند تا صبح هزاران بار از صحنه بوسیدن پیشانی شان قبل از تقدیم آن ها توسط تو،خیال بافیِ دروغ بکنند؛
میدانی،عشق زن ها را آنقدر عجیب میکند که ممکن است وقتی مشغول عوض کردن گلدان روی میز هستند،گل های پژمرده توی گلدان را بهانه کنند و بنشینند برای جای خالی ات زار بزنند؛
این ها را منی میگویم که قرار است سنگی باشم،قرار است غرورم گیوتن باشد تا گردن احساس را بزند،
اما زن های عاشقم شبیه پرنده ای میشوند که جفتش را با خودش در قفس اسیر کرده و آنوقت بخاطر اینکه دلش برای آسمان تنگ نشود یک تکه از آن را کَنده و به سقف قفس چسبانده.
همینقدر کم
همینقدر ساده و شاید همینقدر زنانه...

#حامد_رجب_پور
زن ها دو دسته اند؛
دسته اول آنهایی هستند که توی پوسته زنانگیشان مانده اند، عشوه و ناز و ادا بلدند.
دغدغه ذهنی آنها این است که مهمانی شهناز کدام لباس را بپوشند!
دورهمی لیلا موهایشان را هایلایت کنند یا نه! تولد پریسا حواسشان باشد که رنگ کفش و پیراهن و لاک ست باشد!
آخر وقت هم یک مردی هست که برای این همه خستگی روزانه شان در آغوشش بگیرد، او را ببوسد، باز هم به او این اطمینان را دهد که من هستم، به من تکیه کن...

دسته دوم زن هایی هستند که خیلی وقت است یادشان رفته زن هستند...
یادشان رفته توی راه رفتنشان، حرف زدنشان، تمام حرکات و رفتارشان، یکم ناز و کرشمه زنانه قاطی کنند. صبح ها ساعت کوکی بیدارشان میکند! کسی آنها را جایی نمیرساند، یا ایستاده اند منتظر تاکسی یا ماشین را روشن می کنند و راه می افتند...
حواسشان هست که مردها فقط یا همکارند یا یک دوست مثل تمام زن های دیگر. یاد گرفتند که به کسی تکیه نکنند. آخر شب هم خود را در آغوش خودشان می گیرند...
به خودشان عادت داده اند که منتظر شب بخیر گفتن کسی نباشند
یاد گرفته اند که تنها و یک تنه با همه مشکلاتشان بجنگند...

این ها از روز اول اینگونه قوی نبودند، این ها یک روزی در قبل ترها
دلشان را پیش مردی که شاید بی معرفت بود، مردی که شاید نتوانست بماند، مردی که نصفه و نیمه او را رها کرد، جا گذاشته اند...
گذر زمان و جبر روزگار
این همه قدرت را به آنها داد...

سیما امیرخانی
هر وقت به عنوان یک زن
حس تردید آمد سراغت
که ماندنت را میخواهد یا رفتنت
آنوقت، حتما برو!
مردان اگر زنی را بخواهند
اجازه نمیدهد حتی یک لحظه
زن برای ماندن دچار تردید شود
مردی که تو را بخواهد
محکم نگهت میدارد و دلت را قرص میکند
مردها اصلا پیچیده نیستند...

سیما امیرخانی
-صبحی که با خوابت شروع شه نوید یه روزِ خوبو میده ...
صُب بخیر
-من عاشق شنيدن صداتم حتي واسه چند دقيقه كوتاه. مثل بغل از راه دور ميمونه.
-طرفِ دلتنگ هَمیشه ما بودیم ..
-اونجا كه ابي ميگه " وقتی تو گريه ميكني شك ميكنم به بودنم...

بايد مُرد واسه اين همه مردونگي :)

‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌
و گاهی چ دلت گرم است در حجم سرما و سوز شهری غریب
و چ دلت قرص است در بحبوحه این همه خیابان های ترک خورده
و چ دلت آرام است در شریان یک زندگی پر آشوب
_گاهی راهی این حوالی هست که اگر چشمانت را تنگ کنی انتهایش ،خدا را میبینی
و گاهی لبخندت را باید مهمان باران کنی
تا خیس شوی ...
تا خیس شوی...
تا خیس شوی ...
👤Samitext#
اشتباه اول من این بود که به تو اعتماد کردم
اشتباه دوم من این بود که عاشقت شدم
اشتباه سوم من این بود که فکر میکردم باتو خوشبخت می شوم
اشتباه بعدی من این بود که تو را صدبار بخشیدم
اشتباه هزارم من این بود که هیچوقت خودم را از پنجره پرت نکردم بیرون
هنوز هم دارم اشتباه میکنم که باتو حرف میزنم..

#مصطفی_مستور
آخرین درسی که از زندگی گرفتم این بوده که برای کسی که دلش با منه آرزوی رسیدن به کسی غیر خودمو نکنم.
فهمیدم اینکه بگی اون تو رو خیلی دوست داره کنار هم خوشبخت میشید تو ذهن کسی که اینا رو ازت میشنوه درحالی که جونش به خود تو بنده مثل فحش ناموسیه انگار متوسل شدی به آخرین راه که از سر خودت بازش کنی.
آخرین درسی که از زندگی گرفتم این بود که برای کسی که آرزوش خودمم، حتا اگر آرزوشو براورده نمیکنم، کس دیگه‌ای رو آرزو نکنم.
«خب راستش به این هم فکر کردم. به تک‌‌تک راه‌‌هایی که می‌‌تونی عشقت رو به کسی ابراز کنی، فکر کردم. نمی‌‌دونستم وقتی در حال گردش هستیم راز دلم رو فاش کنم یا به شکل نامه بنویسم، یا با یه کار بزرگ بهش نشون بدم، یا طبق نقشه‌‌ی فیلم‌‌های مشهور که عشق‌‌شون رو به کسی ابراز می‌‌کنن قدم به قدم پیش برم. می‌‌خوای بدونی هزینه‌‌ی نوشتن اسم کسی در آسمان با اون هواپیماها چقدر می‌‌شه؟ چون من به این هم فکر کردم!»