قسمت ششم
"خواب است و بیدارش کنید"
مراسم خاکسپاری و ختم تمام شده بود و خورشید داشت غروب میکرد و باد ملایمی می وزید.
اقوامِ درجه یک در خانه ی ماه بانو جمع بودند و اشک چشمان همه خشک شده بود اما ناهید یک قطره اشک هم نریخته بود و مات و مبهوت فقط نگاه میکرد.
دو شب چشم روی هم نگذاشته بود.
حال و روز خوبی نداشت و به گفته ی پزشک باید زودتر گریه میکرد تا خودش را خالی کند اما نه در مراسم ختم نه خاکسپاری یک قطره اشک هم از چشمانش خارج نشد.
خسرو کنج حیاط زیر درخت زردآلو که جای همیشگیِ فرخ بود و آنجا کتاب میخواند، نشسته و زانوهایش را بغل کرده بود و دستش را جلوی دهانش گرفته،، میلرزیدو اشک میریخت.
در حال خودش بود که دید ناهید در بالکن ایستاده و تماشایش میکند.
وضعیت مات و مبهوت ناهید نگرانش کرده بود.
از جایش بلند شد و رفت داخل خانه و بی توجه از میان جمعیت رد شد و خودش را به ناهید رساند که در بالکن ایستاده بود و آسمان را نگاه میکرد.
_ناهید ؟
ناهید پاسخی نداد و همچنان به آسمان و غروبی که دلش را چنگ میزد خیره شده بود.
_ناهید تو حالت خوب نیست.نریز تو خودت.دکتر گفته باید زودتر گریه کنی...دق میکنیا ناهید.
گفت و دستش را جلوی دهانش گرفت
_ناهید تو رو به امام رضا گریه کن.
ناهید بر گشت و به چهره ی پریشان خسرو چشم دوخت
_من رو قول تو حساب کرده بودم خسرو.
خسرو لال شد و حرفی نزد و سازش را برداشت و رفت کف بالکن نشست و شروع کرد به ساز زدن
ناهید چشمانش را بست و بی اختیار زمزمه کرد...
_امشب شبِ مهتابه حبیبم رو میخوام...حبیبم اگر خوابه طبیبم رو میخوام...خواب است و بیدارش....
خسرو طاقت نیاورد و بلند گریه کرد اما ناهید با حالی شوریده فقط میخواند
_آمده حالتو احوالتو سیه خالتو ..سفید رویِ تو... ببیند برود....
خسرو ساز را زمین گذاشت
_میدونی خسرو...فرخ با ازدواجم با این پسره مخالف بود...حتم دارم اون حرفایی ام که اونروز میزدی رو فرخ بهت گفته بود بهم بگی.
گفته بود صبر کن بیام، باید خودم با پسره حرف بزنم.
قرار نبود بیاد...بخاطر خواستگاری من داشت میومد
خسرو من خودمو نمیبخشم.
فرخ بهترین داداش دنیا بود.
یادته یبار بخاطر اینکه توپشو بهش نمیدادم منو زد بعد تو باهاش دعوا کردی و زدی دماغش خون اومد؟!
اون شب با دماغ شکسته، با اینکه بخاطر دیوونه بازی من از تو کتک خورده بود با اون سن و سال کم رفته بود تا کجا گشته بود و واسم همون توپو گرفته بود که یوقت من پیش خودم فکر نکنم تو بیشتر از اون رو من حساسی!
انقدرم از تو بد گفت اونشب.
فرخ بهترین داداش دنیا بود خسرو، من بعد از فرخ میمیرم.
خسرو به چشمان پژمرده و لب های ناهید که رنگی نداشت خیره مانده بود و تمام آن شب را دوره کرد که چهارده سال بیشتر نداشت اما وقتی فرخ که دو سال هم از او بزرگتر بود دست روی ناهید بلند کرد انگار که خون جلویِ چشمانش را گرفته باشد، با مشت دماغ فرخ را شکسته بود!
خسرو تمام آن شب را دوره کرد و یاد چشمان رضایتمند ناهید رسید که از طرفداری اش خوشحال شده بود،،دلش ریخت.
فرخ بعد از آن شب یک ماه با خسرو قهر کرده بود اما نمیدانست که عشق از یک پسر بچه مرد میسازد و تاب نمی آورد احدی نگاه چپ به معشوقه کند.
فرخ تا یک ماه بی محلی میکرد چون نمیدانست
خسرو، ناهید را دوست دارد
و این رگ غیرتی ست که نمیتوانست جلویش را بگیرد.
#علی_سلطانی
#خسرو_ناهید_را_دوست_دارد
"خواب است و بیدارش کنید"
مراسم خاکسپاری و ختم تمام شده بود و خورشید داشت غروب میکرد و باد ملایمی می وزید.
اقوامِ درجه یک در خانه ی ماه بانو جمع بودند و اشک چشمان همه خشک شده بود اما ناهید یک قطره اشک هم نریخته بود و مات و مبهوت فقط نگاه میکرد.
دو شب چشم روی هم نگذاشته بود.
حال و روز خوبی نداشت و به گفته ی پزشک باید زودتر گریه میکرد تا خودش را خالی کند اما نه در مراسم ختم نه خاکسپاری یک قطره اشک هم از چشمانش خارج نشد.
خسرو کنج حیاط زیر درخت زردآلو که جای همیشگیِ فرخ بود و آنجا کتاب میخواند، نشسته و زانوهایش را بغل کرده بود و دستش را جلوی دهانش گرفته،، میلرزیدو اشک میریخت.
در حال خودش بود که دید ناهید در بالکن ایستاده و تماشایش میکند.
وضعیت مات و مبهوت ناهید نگرانش کرده بود.
از جایش بلند شد و رفت داخل خانه و بی توجه از میان جمعیت رد شد و خودش را به ناهید رساند که در بالکن ایستاده بود و آسمان را نگاه میکرد.
_ناهید ؟
ناهید پاسخی نداد و همچنان به آسمان و غروبی که دلش را چنگ میزد خیره شده بود.
_ناهید تو حالت خوب نیست.نریز تو خودت.دکتر گفته باید زودتر گریه کنی...دق میکنیا ناهید.
گفت و دستش را جلوی دهانش گرفت
_ناهید تو رو به امام رضا گریه کن.
ناهید بر گشت و به چهره ی پریشان خسرو چشم دوخت
_من رو قول تو حساب کرده بودم خسرو.
خسرو لال شد و حرفی نزد و سازش را برداشت و رفت کف بالکن نشست و شروع کرد به ساز زدن
ناهید چشمانش را بست و بی اختیار زمزمه کرد...
_امشب شبِ مهتابه حبیبم رو میخوام...حبیبم اگر خوابه طبیبم رو میخوام...خواب است و بیدارش....
خسرو طاقت نیاورد و بلند گریه کرد اما ناهید با حالی شوریده فقط میخواند
_آمده حالتو احوالتو سیه خالتو ..سفید رویِ تو... ببیند برود....
خسرو ساز را زمین گذاشت
_میدونی خسرو...فرخ با ازدواجم با این پسره مخالف بود...حتم دارم اون حرفایی ام که اونروز میزدی رو فرخ بهت گفته بود بهم بگی.
گفته بود صبر کن بیام، باید خودم با پسره حرف بزنم.
قرار نبود بیاد...بخاطر خواستگاری من داشت میومد
خسرو من خودمو نمیبخشم.
فرخ بهترین داداش دنیا بود.
یادته یبار بخاطر اینکه توپشو بهش نمیدادم منو زد بعد تو باهاش دعوا کردی و زدی دماغش خون اومد؟!
اون شب با دماغ شکسته، با اینکه بخاطر دیوونه بازی من از تو کتک خورده بود با اون سن و سال کم رفته بود تا کجا گشته بود و واسم همون توپو گرفته بود که یوقت من پیش خودم فکر نکنم تو بیشتر از اون رو من حساسی!
انقدرم از تو بد گفت اونشب.
فرخ بهترین داداش دنیا بود خسرو، من بعد از فرخ میمیرم.
خسرو به چشمان پژمرده و لب های ناهید که رنگی نداشت خیره مانده بود و تمام آن شب را دوره کرد که چهارده سال بیشتر نداشت اما وقتی فرخ که دو سال هم از او بزرگتر بود دست روی ناهید بلند کرد انگار که خون جلویِ چشمانش را گرفته باشد، با مشت دماغ فرخ را شکسته بود!
خسرو تمام آن شب را دوره کرد و یاد چشمان رضایتمند ناهید رسید که از طرفداری اش خوشحال شده بود،،دلش ریخت.
فرخ بعد از آن شب یک ماه با خسرو قهر کرده بود اما نمیدانست که عشق از یک پسر بچه مرد میسازد و تاب نمی آورد احدی نگاه چپ به معشوقه کند.
فرخ تا یک ماه بی محلی میکرد چون نمیدانست
خسرو، ناهید را دوست دارد
و این رگ غیرتی ست که نمیتوانست جلویش را بگیرد.
#علی_سلطانی
#خسرو_ناهید_را_دوست_دارد
-هی زندگی کردنو یادم میره
حتی یادم میره که یادم میره...
حتی یادم میره که یادم میره...
-بدونی هست ، بدونی بیداره
بدونی کمی اونطرفتر از تو داره نفس میکشه تو همون هوا
اما نتونه
اما نشه
اما نخواد
دوست داشتنت رو!
بدونی کمی اونطرفتر از تو داره نفس میکشه تو همون هوا
اما نتونه
اما نشه
اما نخواد
دوست داشتنت رو!
داستان #خسرو_ناهید_را_دوست_دارد رو ادامه بدیم ؟
anonymous poll
آره ، دوسش دارم – 25
👍👍👍👍👍👍👍 78%
نه ، باش حال نمیکنم – 7
👍👍 22%
👥 32 people voted so far.
anonymous poll
آره ، دوسش دارم – 25
👍👍👍👍👍👍👍 78%
نه ، باش حال نمیکنم – 7
👍👍 22%
👥 32 people voted so far.
شازده کوچولو گفت :بعضی کارا بعضی حرفا بدجور دل آدمو آشوب میکنه
گل گفت: مثل چی؟
شازده کوچولو گفت: مثل وقتی که میدونی دلم برات بیقراره و کاری نمیکنی :))
گل گفت: مثل چی؟
شازده کوچولو گفت: مثل وقتی که میدونی دلم برات بیقراره و کاری نمیکنی :))
دوست داشتنت بوی توت فرنگی میده،بوی روزای خوش !
خواستنت شیرینه مثل عسل، حتی از اونم بهتر ! عطرش بوی شیرینی های خونگیِ عزیزو میده
تو شبیه گلِ سنبلی هستی که من گذاشتم لبه ی پنجره ی اتاقم و هروقت دلم میگیره نگاهش میکنم ..
تو ، توی زندگیِ من مثل یه منبعِ آرامشی مثل آبی واسه حیات ، مثل قلب واسه تپیدن، خورشید واسه تابیدن
تو همون چیزی هستی که من بهش نیاز دارم !
من به تو، به بودنت ، به صدات ، به خندیدنات ، به ذره ذره ی تو نیاز دارم تا بتونم زندگی کنم ..
تو شبیه خواب دم صبحی همون قدر دلنشین که نمیشه دل کند !
تو یه معجزه ای که فقط خدا واسه من رو کرده تا ایمان بیارم بعد از گریه ، بعد از سختی عشق هست
عشق هست ...
عشق هست
#زهرا_مصلح
خواستنت شیرینه مثل عسل، حتی از اونم بهتر ! عطرش بوی شیرینی های خونگیِ عزیزو میده
تو شبیه گلِ سنبلی هستی که من گذاشتم لبه ی پنجره ی اتاقم و هروقت دلم میگیره نگاهش میکنم ..
تو ، توی زندگیِ من مثل یه منبعِ آرامشی مثل آبی واسه حیات ، مثل قلب واسه تپیدن، خورشید واسه تابیدن
تو همون چیزی هستی که من بهش نیاز دارم !
من به تو، به بودنت ، به صدات ، به خندیدنات ، به ذره ذره ی تو نیاز دارم تا بتونم زندگی کنم ..
تو شبیه خواب دم صبحی همون قدر دلنشین که نمیشه دل کند !
تو یه معجزه ای که فقط خدا واسه من رو کرده تا ایمان بیارم بعد از گریه ، بعد از سختی عشق هست
عشق هست ...
عشق هست
#زهرا_مصلح
۰Artificial Animals Riding On Neverland ۰ pinned a voice message
چن سالی هستش که با اختلاف آهنگیه که بیشتر از هر آهنگه دیگه ای دوسش داشتمو همیشه تو وقتایی که سردرگم بودم اولویت اولم بودش !
الان که گوشش میدم ، چشمامو که میبندم ، فقط خاطراته توعن که تویه کلیپایه یک ثانیه ای تو ذهنم مرور میشن ، صدای خنده هات میکس میشنو میرن تو تارو پود آهنگه ، تصورت که نشستی روبرومو بهم خوشمزه ترین لواشکه دنیا رو میدی ، حتی گرمیه دستاتو میتونم حس کنم تو دراپه صدایه خواننده ، اون موقعی که این آهنگ شده بود تموم زندگیم تو نبودی ولی ببین چقد رفتی تو عمق وجودم که تو عمیق ترین خاطره هام پر رنگ تری حتی از خود اون خاطره ... یه زردِ پررنگ ...
#محیکس
الان که گوشش میدم ، چشمامو که میبندم ، فقط خاطراته توعن که تویه کلیپایه یک ثانیه ای تو ذهنم مرور میشن ، صدای خنده هات میکس میشنو میرن تو تارو پود آهنگه ، تصورت که نشستی روبرومو بهم خوشمزه ترین لواشکه دنیا رو میدی ، حتی گرمیه دستاتو میتونم حس کنم تو دراپه صدایه خواننده ، اون موقعی که این آهنگ شده بود تموم زندگیم تو نبودی ولی ببین چقد رفتی تو عمق وجودم که تو عمیق ترین خاطره هام پر رنگ تری حتی از خود اون خاطره ... یه زردِ پررنگ ...
#محیکس
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
برایش دیوانه شو!
چرا که عشقی عاقلانه ،
هیچ زنی را افسون نمی کند ...
چرا که عشقی عاقلانه ،
هیچ زنی را افسون نمی کند ...
پرهیز از نگاه کردن
به کسی که شوق دیدنش کلافه ات کرده
تردید مبهمت را به یقینی روشن
تبدیل میکند :
عاشق شده ای ...
#مصطفی_مستور
به کسی که شوق دیدنش کلافه ات کرده
تردید مبهمت را به یقینی روشن
تبدیل میکند :
عاشق شده ای ...
#مصطفی_مستور
نمي گم بعد تو نابود شدم، نه!
مثل اين بود كه به كارخونه بازيافت فرستاده شم و مرحله هاي بازيافتي پشت سرهم واسم اتفاق بيفتن؛ له شدم، عذاب كشيدم، سوختم، سرد شدم، شكل جديد به خودم گرفتم و بعد يه آدم ديگه شدم! نمي گم بعد تو نابود شدم، اما..ديگه اون مني كه عاشق تو بود رو به خاطر نميارم. ميدوني؟ درواقع من اونقدر تو فراموش كردنت درد كشيدم كه دوست داشتنت رو از ياد بردم!
مثل اين بود كه به كارخونه بازيافت فرستاده شم و مرحله هاي بازيافتي پشت سرهم واسم اتفاق بيفتن؛ له شدم، عذاب كشيدم، سوختم، سرد شدم، شكل جديد به خودم گرفتم و بعد يه آدم ديگه شدم! نمي گم بعد تو نابود شدم، اما..ديگه اون مني كه عاشق تو بود رو به خاطر نميارم. ميدوني؟ درواقع من اونقدر تو فراموش كردنت درد كشيدم كه دوست داشتنت رو از ياد بردم!
برای دیگران بودی
برای دیگران ماندی
و من با بغض میگویم
خلایق هر چه لایق را...
برای دیگران ماندی
و من با بغض میگویم
خلایق هر چه لایق را...