-هی زندگی کردنو یادم میره
حتی یادم میره که یادم میره...
حتی یادم میره که یادم میره...
-بدونی هست ، بدونی بیداره
بدونی کمی اونطرفتر از تو داره نفس میکشه تو همون هوا
اما نتونه
اما نشه
اما نخواد
دوست داشتنت رو!
بدونی کمی اونطرفتر از تو داره نفس میکشه تو همون هوا
اما نتونه
اما نشه
اما نخواد
دوست داشتنت رو!
داستان #خسرو_ناهید_را_دوست_دارد رو ادامه بدیم ؟
anonymous poll
آره ، دوسش دارم – 25
👍👍👍👍👍👍👍 78%
نه ، باش حال نمیکنم – 7
👍👍 22%
👥 32 people voted so far.
anonymous poll
آره ، دوسش دارم – 25
👍👍👍👍👍👍👍 78%
نه ، باش حال نمیکنم – 7
👍👍 22%
👥 32 people voted so far.
شازده کوچولو گفت :بعضی کارا بعضی حرفا بدجور دل آدمو آشوب میکنه
گل گفت: مثل چی؟
شازده کوچولو گفت: مثل وقتی که میدونی دلم برات بیقراره و کاری نمیکنی :))
گل گفت: مثل چی؟
شازده کوچولو گفت: مثل وقتی که میدونی دلم برات بیقراره و کاری نمیکنی :))
دوست داشتنت بوی توت فرنگی میده،بوی روزای خوش !
خواستنت شیرینه مثل عسل، حتی از اونم بهتر ! عطرش بوی شیرینی های خونگیِ عزیزو میده
تو شبیه گلِ سنبلی هستی که من گذاشتم لبه ی پنجره ی اتاقم و هروقت دلم میگیره نگاهش میکنم ..
تو ، توی زندگیِ من مثل یه منبعِ آرامشی مثل آبی واسه حیات ، مثل قلب واسه تپیدن، خورشید واسه تابیدن
تو همون چیزی هستی که من بهش نیاز دارم !
من به تو، به بودنت ، به صدات ، به خندیدنات ، به ذره ذره ی تو نیاز دارم تا بتونم زندگی کنم ..
تو شبیه خواب دم صبحی همون قدر دلنشین که نمیشه دل کند !
تو یه معجزه ای که فقط خدا واسه من رو کرده تا ایمان بیارم بعد از گریه ، بعد از سختی عشق هست
عشق هست ...
عشق هست
#زهرا_مصلح
خواستنت شیرینه مثل عسل، حتی از اونم بهتر ! عطرش بوی شیرینی های خونگیِ عزیزو میده
تو شبیه گلِ سنبلی هستی که من گذاشتم لبه ی پنجره ی اتاقم و هروقت دلم میگیره نگاهش میکنم ..
تو ، توی زندگیِ من مثل یه منبعِ آرامشی مثل آبی واسه حیات ، مثل قلب واسه تپیدن، خورشید واسه تابیدن
تو همون چیزی هستی که من بهش نیاز دارم !
من به تو، به بودنت ، به صدات ، به خندیدنات ، به ذره ذره ی تو نیاز دارم تا بتونم زندگی کنم ..
تو شبیه خواب دم صبحی همون قدر دلنشین که نمیشه دل کند !
تو یه معجزه ای که فقط خدا واسه من رو کرده تا ایمان بیارم بعد از گریه ، بعد از سختی عشق هست
عشق هست ...
عشق هست
#زهرا_مصلح
۰Artificial Animals Riding On Neverland ۰ pinned a voice message
چن سالی هستش که با اختلاف آهنگیه که بیشتر از هر آهنگه دیگه ای دوسش داشتمو همیشه تو وقتایی که سردرگم بودم اولویت اولم بودش !
الان که گوشش میدم ، چشمامو که میبندم ، فقط خاطراته توعن که تویه کلیپایه یک ثانیه ای تو ذهنم مرور میشن ، صدای خنده هات میکس میشنو میرن تو تارو پود آهنگه ، تصورت که نشستی روبرومو بهم خوشمزه ترین لواشکه دنیا رو میدی ، حتی گرمیه دستاتو میتونم حس کنم تو دراپه صدایه خواننده ، اون موقعی که این آهنگ شده بود تموم زندگیم تو نبودی ولی ببین چقد رفتی تو عمق وجودم که تو عمیق ترین خاطره هام پر رنگ تری حتی از خود اون خاطره ... یه زردِ پررنگ ...
#محیکس
الان که گوشش میدم ، چشمامو که میبندم ، فقط خاطراته توعن که تویه کلیپایه یک ثانیه ای تو ذهنم مرور میشن ، صدای خنده هات میکس میشنو میرن تو تارو پود آهنگه ، تصورت که نشستی روبرومو بهم خوشمزه ترین لواشکه دنیا رو میدی ، حتی گرمیه دستاتو میتونم حس کنم تو دراپه صدایه خواننده ، اون موقعی که این آهنگ شده بود تموم زندگیم تو نبودی ولی ببین چقد رفتی تو عمق وجودم که تو عمیق ترین خاطره هام پر رنگ تری حتی از خود اون خاطره ... یه زردِ پررنگ ...
#محیکس
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
برایش دیوانه شو!
چرا که عشقی عاقلانه ،
هیچ زنی را افسون نمی کند ...
چرا که عشقی عاقلانه ،
هیچ زنی را افسون نمی کند ...
پرهیز از نگاه کردن
به کسی که شوق دیدنش کلافه ات کرده
تردید مبهمت را به یقینی روشن
تبدیل میکند :
عاشق شده ای ...
#مصطفی_مستور
به کسی که شوق دیدنش کلافه ات کرده
تردید مبهمت را به یقینی روشن
تبدیل میکند :
عاشق شده ای ...
#مصطفی_مستور
نمي گم بعد تو نابود شدم، نه!
مثل اين بود كه به كارخونه بازيافت فرستاده شم و مرحله هاي بازيافتي پشت سرهم واسم اتفاق بيفتن؛ له شدم، عذاب كشيدم، سوختم، سرد شدم، شكل جديد به خودم گرفتم و بعد يه آدم ديگه شدم! نمي گم بعد تو نابود شدم، اما..ديگه اون مني كه عاشق تو بود رو به خاطر نميارم. ميدوني؟ درواقع من اونقدر تو فراموش كردنت درد كشيدم كه دوست داشتنت رو از ياد بردم!
مثل اين بود كه به كارخونه بازيافت فرستاده شم و مرحله هاي بازيافتي پشت سرهم واسم اتفاق بيفتن؛ له شدم، عذاب كشيدم، سوختم، سرد شدم، شكل جديد به خودم گرفتم و بعد يه آدم ديگه شدم! نمي گم بعد تو نابود شدم، اما..ديگه اون مني كه عاشق تو بود رو به خاطر نميارم. ميدوني؟ درواقع من اونقدر تو فراموش كردنت درد كشيدم كه دوست داشتنت رو از ياد بردم!
برای دیگران بودی
برای دیگران ماندی
و من با بغض میگویم
خلایق هر چه لایق را...
برای دیگران ماندی
و من با بغض میگویم
خلایق هر چه لایق را...
قسمت هفتم
"بی خوابی"
چهار روز از مرگ ناگهانی فرخ میگذشت اما ناهید نتوانسته بود بغضی که گلویش را خفه میکرد بشکند و اشک بریزد.
جواب خواستگارش را نمیداد و چهار روز حتی یک دقیقه هم نخوابیده بود و حالش هر لحظه بدتر و بدتر میشد.
ناهید دچار شوک عصبی شده بود و با هیچ دارویی رنگ خواب را نمیدید.
ناهید از شوک عصبی بی خوابی میکشید و خسرو از بی خوابی ناهید نمیتوانست پلک روی هم بگذارد.
هر دو وضعی مشابه داشتند.
چشمان گود افتاده و پوستی مریض!
شاید مفهوم عشق برای خسرو همین بود
مفهومی که از همان کودکی پا به پایش بزرگ شده بود و اگر برای ناهید مشکلی پیش می آمد آرام و قرارش نمیگرفت.
مثل همان تابستانی که پای ناهید شکست و غصه میخورد که نمیتواند با بچه ها بازی کند و خسرو برای اینکه ناهید خودش را تنها نبیند در یک حادثه ی ساختگی،پایش از مچ شکست و یک ماه از تابستان پایش را گچ گرفت،،،عوضش مدام کنار ناهید بود...هر چند حرفی نمیزد و نگاهش خطا نمیرفت اما وقتی خواب بود دست کم موهایش را بو میکشید و پیراهنش را بغل میکرد.
حالا ناهید تنها شده بود
اما خسرو چهار روز بود جرات دیدنش را نداشت...دل دیدنش را نداشت.
ناهید تنها شده بود و خسرو اینبار دوری میکرد تا پژمرده شدنش را نبیند.
چهار روز بود از بی خوابی ناهید بی خواب بود.
بی خوابی چیز عجیبی ست...آدم ها وقتی زیادی کنار هم اند و دلشان برای هم میرود بیخواب میشوند.. .
وقتی هم که از هم دورند و زیادی دلشان یکدیگر را میخواهد باز هم بی خواب میشوند...
در هر دو حالت یک چیزی وجود دارد به نام انتظار...!
انتظار اول نگرانی از گذر زمان است و انتظار دوم بی تابی از توقف زمان!
ناهید تنها شده بود و خسرو از او تنهاتر
مینشست در خانه و برای عکس اش ویولن میزد.
البته که این کار امروز و دیروزش نبود...مدت هاست با عکس ناهید حرف میزد و دردو دل میکرد
مدت هاست شب ها چراغ اتاق را
خاموش میکرد و از روی شیشه ی قاب عکس، آرایش ناهید را پاک میکرد و قربان صدقه اش میرفت.
مدت هاست قبل از خواب گره از گیسویش باز میکرد و پیشانی اش را میبوسید.
و شاید همین زندگی کردن و حرف زدن با ناهید خیالی اش باعث میشد حرف دلش را نزند.
حال ناهید هر لحظه بدتر میشد و به گفته ی پزشک اگر این بی خوابی و بغض و پریشانی ادامه پیدا میکرد برایش خطرناک میشد.
دوا و دکتر فایده نداشت و تصمیم گرفتند برای مدتی ناهید را از تهران دور کنند.
جنگل و دریا تنها جایی بود که آرامش میگرفت و تصمیم گرفتند ناهید به همراه عمه فرحناز برای مدتی به مسافرت برود تا شاید حالش بهتر شود.
تصمیم را گرفتند و ناهید راهی شمال شد...
بی خبر از آنکه بیچاره خسرو، ناهید را دوست دارد و این فاصله و دوری دخلش را می آورد.
#علی_سلطانی
#خسرو_ناهید_را_دوست_دارد
"بی خوابی"
چهار روز از مرگ ناگهانی فرخ میگذشت اما ناهید نتوانسته بود بغضی که گلویش را خفه میکرد بشکند و اشک بریزد.
جواب خواستگارش را نمیداد و چهار روز حتی یک دقیقه هم نخوابیده بود و حالش هر لحظه بدتر و بدتر میشد.
ناهید دچار شوک عصبی شده بود و با هیچ دارویی رنگ خواب را نمیدید.
ناهید از شوک عصبی بی خوابی میکشید و خسرو از بی خوابی ناهید نمیتوانست پلک روی هم بگذارد.
هر دو وضعی مشابه داشتند.
چشمان گود افتاده و پوستی مریض!
شاید مفهوم عشق برای خسرو همین بود
مفهومی که از همان کودکی پا به پایش بزرگ شده بود و اگر برای ناهید مشکلی پیش می آمد آرام و قرارش نمیگرفت.
مثل همان تابستانی که پای ناهید شکست و غصه میخورد که نمیتواند با بچه ها بازی کند و خسرو برای اینکه ناهید خودش را تنها نبیند در یک حادثه ی ساختگی،پایش از مچ شکست و یک ماه از تابستان پایش را گچ گرفت،،،عوضش مدام کنار ناهید بود...هر چند حرفی نمیزد و نگاهش خطا نمیرفت اما وقتی خواب بود دست کم موهایش را بو میکشید و پیراهنش را بغل میکرد.
حالا ناهید تنها شده بود
اما خسرو چهار روز بود جرات دیدنش را نداشت...دل دیدنش را نداشت.
ناهید تنها شده بود و خسرو اینبار دوری میکرد تا پژمرده شدنش را نبیند.
چهار روز بود از بی خوابی ناهید بی خواب بود.
بی خوابی چیز عجیبی ست...آدم ها وقتی زیادی کنار هم اند و دلشان برای هم میرود بیخواب میشوند.. .
وقتی هم که از هم دورند و زیادی دلشان یکدیگر را میخواهد باز هم بی خواب میشوند...
در هر دو حالت یک چیزی وجود دارد به نام انتظار...!
انتظار اول نگرانی از گذر زمان است و انتظار دوم بی تابی از توقف زمان!
ناهید تنها شده بود و خسرو از او تنهاتر
مینشست در خانه و برای عکس اش ویولن میزد.
البته که این کار امروز و دیروزش نبود...مدت هاست با عکس ناهید حرف میزد و دردو دل میکرد
مدت هاست شب ها چراغ اتاق را
خاموش میکرد و از روی شیشه ی قاب عکس، آرایش ناهید را پاک میکرد و قربان صدقه اش میرفت.
مدت هاست قبل از خواب گره از گیسویش باز میکرد و پیشانی اش را میبوسید.
و شاید همین زندگی کردن و حرف زدن با ناهید خیالی اش باعث میشد حرف دلش را نزند.
حال ناهید هر لحظه بدتر میشد و به گفته ی پزشک اگر این بی خوابی و بغض و پریشانی ادامه پیدا میکرد برایش خطرناک میشد.
دوا و دکتر فایده نداشت و تصمیم گرفتند برای مدتی ناهید را از تهران دور کنند.
جنگل و دریا تنها جایی بود که آرامش میگرفت و تصمیم گرفتند ناهید به همراه عمه فرحناز برای مدتی به مسافرت برود تا شاید حالش بهتر شود.
تصمیم را گرفتند و ناهید راهی شمال شد...
بی خبر از آنکه بیچاره خسرو، ناهید را دوست دارد و این فاصله و دوری دخلش را می آورد.
#علی_سلطانی
#خسرو_ناهید_را_دوست_دارد