دوست داشتنت بوی توت فرنگی میده،بوی روزای خوش !
خواستنت شیرینه مثل عسل، حتی از اونم بهتر ! عطرش بوی شیرینی های خونگیِ عزیزو میده
تو شبیه گلِ سنبلی هستی که من گذاشتم لبه ی پنجره ی اتاقم و هروقت دلم میگیره نگاهش میکنم ..
تو ، توی زندگیِ من مثل یه منبعِ آرامشی مثل آبی واسه حیات ، مثل قلب واسه تپیدن، خورشید واسه تابیدن
تو همون چیزی هستی که من بهش نیاز دارم !
من به تو، به بودنت ، به صدات ، به خندیدنات ، به ذره ذره ی تو نیاز دارم تا بتونم زندگی کنم ..
تو شبیه خواب دم صبحی همون قدر دلنشین که نمیشه دل کند !
تو یه معجزه ای که فقط خدا واسه من رو کرده تا ایمان بیارم بعد از گریه ، بعد از سختی عشق هست
عشق هست ...
عشق هست
#زهرا_مصلح
خواستنت شیرینه مثل عسل، حتی از اونم بهتر ! عطرش بوی شیرینی های خونگیِ عزیزو میده
تو شبیه گلِ سنبلی هستی که من گذاشتم لبه ی پنجره ی اتاقم و هروقت دلم میگیره نگاهش میکنم ..
تو ، توی زندگیِ من مثل یه منبعِ آرامشی مثل آبی واسه حیات ، مثل قلب واسه تپیدن، خورشید واسه تابیدن
تو همون چیزی هستی که من بهش نیاز دارم !
من به تو، به بودنت ، به صدات ، به خندیدنات ، به ذره ذره ی تو نیاز دارم تا بتونم زندگی کنم ..
تو شبیه خواب دم صبحی همون قدر دلنشین که نمیشه دل کند !
تو یه معجزه ای که فقط خدا واسه من رو کرده تا ایمان بیارم بعد از گریه ، بعد از سختی عشق هست
عشق هست ...
عشق هست
#زهرا_مصلح
۰Artificial Animals Riding On Neverland ۰ pinned a voice message
چن سالی هستش که با اختلاف آهنگیه که بیشتر از هر آهنگه دیگه ای دوسش داشتمو همیشه تو وقتایی که سردرگم بودم اولویت اولم بودش !
الان که گوشش میدم ، چشمامو که میبندم ، فقط خاطراته توعن که تویه کلیپایه یک ثانیه ای تو ذهنم مرور میشن ، صدای خنده هات میکس میشنو میرن تو تارو پود آهنگه ، تصورت که نشستی روبرومو بهم خوشمزه ترین لواشکه دنیا رو میدی ، حتی گرمیه دستاتو میتونم حس کنم تو دراپه صدایه خواننده ، اون موقعی که این آهنگ شده بود تموم زندگیم تو نبودی ولی ببین چقد رفتی تو عمق وجودم که تو عمیق ترین خاطره هام پر رنگ تری حتی از خود اون خاطره ... یه زردِ پررنگ ...
#محیکس
الان که گوشش میدم ، چشمامو که میبندم ، فقط خاطراته توعن که تویه کلیپایه یک ثانیه ای تو ذهنم مرور میشن ، صدای خنده هات میکس میشنو میرن تو تارو پود آهنگه ، تصورت که نشستی روبرومو بهم خوشمزه ترین لواشکه دنیا رو میدی ، حتی گرمیه دستاتو میتونم حس کنم تو دراپه صدایه خواننده ، اون موقعی که این آهنگ شده بود تموم زندگیم تو نبودی ولی ببین چقد رفتی تو عمق وجودم که تو عمیق ترین خاطره هام پر رنگ تری حتی از خود اون خاطره ... یه زردِ پررنگ ...
#محیکس
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
برایش دیوانه شو!
چرا که عشقی عاقلانه ،
هیچ زنی را افسون نمی کند ...
چرا که عشقی عاقلانه ،
هیچ زنی را افسون نمی کند ...
پرهیز از نگاه کردن
به کسی که شوق دیدنش کلافه ات کرده
تردید مبهمت را به یقینی روشن
تبدیل میکند :
عاشق شده ای ...
#مصطفی_مستور
به کسی که شوق دیدنش کلافه ات کرده
تردید مبهمت را به یقینی روشن
تبدیل میکند :
عاشق شده ای ...
#مصطفی_مستور
نمي گم بعد تو نابود شدم، نه!
مثل اين بود كه به كارخونه بازيافت فرستاده شم و مرحله هاي بازيافتي پشت سرهم واسم اتفاق بيفتن؛ له شدم، عذاب كشيدم، سوختم، سرد شدم، شكل جديد به خودم گرفتم و بعد يه آدم ديگه شدم! نمي گم بعد تو نابود شدم، اما..ديگه اون مني كه عاشق تو بود رو به خاطر نميارم. ميدوني؟ درواقع من اونقدر تو فراموش كردنت درد كشيدم كه دوست داشتنت رو از ياد بردم!
مثل اين بود كه به كارخونه بازيافت فرستاده شم و مرحله هاي بازيافتي پشت سرهم واسم اتفاق بيفتن؛ له شدم، عذاب كشيدم، سوختم، سرد شدم، شكل جديد به خودم گرفتم و بعد يه آدم ديگه شدم! نمي گم بعد تو نابود شدم، اما..ديگه اون مني كه عاشق تو بود رو به خاطر نميارم. ميدوني؟ درواقع من اونقدر تو فراموش كردنت درد كشيدم كه دوست داشتنت رو از ياد بردم!
برای دیگران بودی
برای دیگران ماندی
و من با بغض میگویم
خلایق هر چه لایق را...
برای دیگران ماندی
و من با بغض میگویم
خلایق هر چه لایق را...
قسمت هفتم
"بی خوابی"
چهار روز از مرگ ناگهانی فرخ میگذشت اما ناهید نتوانسته بود بغضی که گلویش را خفه میکرد بشکند و اشک بریزد.
جواب خواستگارش را نمیداد و چهار روز حتی یک دقیقه هم نخوابیده بود و حالش هر لحظه بدتر و بدتر میشد.
ناهید دچار شوک عصبی شده بود و با هیچ دارویی رنگ خواب را نمیدید.
ناهید از شوک عصبی بی خوابی میکشید و خسرو از بی خوابی ناهید نمیتوانست پلک روی هم بگذارد.
هر دو وضعی مشابه داشتند.
چشمان گود افتاده و پوستی مریض!
شاید مفهوم عشق برای خسرو همین بود
مفهومی که از همان کودکی پا به پایش بزرگ شده بود و اگر برای ناهید مشکلی پیش می آمد آرام و قرارش نمیگرفت.
مثل همان تابستانی که پای ناهید شکست و غصه میخورد که نمیتواند با بچه ها بازی کند و خسرو برای اینکه ناهید خودش را تنها نبیند در یک حادثه ی ساختگی،پایش از مچ شکست و یک ماه از تابستان پایش را گچ گرفت،،،عوضش مدام کنار ناهید بود...هر چند حرفی نمیزد و نگاهش خطا نمیرفت اما وقتی خواب بود دست کم موهایش را بو میکشید و پیراهنش را بغل میکرد.
حالا ناهید تنها شده بود
اما خسرو چهار روز بود جرات دیدنش را نداشت...دل دیدنش را نداشت.
ناهید تنها شده بود و خسرو اینبار دوری میکرد تا پژمرده شدنش را نبیند.
چهار روز بود از بی خوابی ناهید بی خواب بود.
بی خوابی چیز عجیبی ست...آدم ها وقتی زیادی کنار هم اند و دلشان برای هم میرود بیخواب میشوند.. .
وقتی هم که از هم دورند و زیادی دلشان یکدیگر را میخواهد باز هم بی خواب میشوند...
در هر دو حالت یک چیزی وجود دارد به نام انتظار...!
انتظار اول نگرانی از گذر زمان است و انتظار دوم بی تابی از توقف زمان!
ناهید تنها شده بود و خسرو از او تنهاتر
مینشست در خانه و برای عکس اش ویولن میزد.
البته که این کار امروز و دیروزش نبود...مدت هاست با عکس ناهید حرف میزد و دردو دل میکرد
مدت هاست شب ها چراغ اتاق را
خاموش میکرد و از روی شیشه ی قاب عکس، آرایش ناهید را پاک میکرد و قربان صدقه اش میرفت.
مدت هاست قبل از خواب گره از گیسویش باز میکرد و پیشانی اش را میبوسید.
و شاید همین زندگی کردن و حرف زدن با ناهید خیالی اش باعث میشد حرف دلش را نزند.
حال ناهید هر لحظه بدتر میشد و به گفته ی پزشک اگر این بی خوابی و بغض و پریشانی ادامه پیدا میکرد برایش خطرناک میشد.
دوا و دکتر فایده نداشت و تصمیم گرفتند برای مدتی ناهید را از تهران دور کنند.
جنگل و دریا تنها جایی بود که آرامش میگرفت و تصمیم گرفتند ناهید به همراه عمه فرحناز برای مدتی به مسافرت برود تا شاید حالش بهتر شود.
تصمیم را گرفتند و ناهید راهی شمال شد...
بی خبر از آنکه بیچاره خسرو، ناهید را دوست دارد و این فاصله و دوری دخلش را می آورد.
#علی_سلطانی
#خسرو_ناهید_را_دوست_دارد
"بی خوابی"
چهار روز از مرگ ناگهانی فرخ میگذشت اما ناهید نتوانسته بود بغضی که گلویش را خفه میکرد بشکند و اشک بریزد.
جواب خواستگارش را نمیداد و چهار روز حتی یک دقیقه هم نخوابیده بود و حالش هر لحظه بدتر و بدتر میشد.
ناهید دچار شوک عصبی شده بود و با هیچ دارویی رنگ خواب را نمیدید.
ناهید از شوک عصبی بی خوابی میکشید و خسرو از بی خوابی ناهید نمیتوانست پلک روی هم بگذارد.
هر دو وضعی مشابه داشتند.
چشمان گود افتاده و پوستی مریض!
شاید مفهوم عشق برای خسرو همین بود
مفهومی که از همان کودکی پا به پایش بزرگ شده بود و اگر برای ناهید مشکلی پیش می آمد آرام و قرارش نمیگرفت.
مثل همان تابستانی که پای ناهید شکست و غصه میخورد که نمیتواند با بچه ها بازی کند و خسرو برای اینکه ناهید خودش را تنها نبیند در یک حادثه ی ساختگی،پایش از مچ شکست و یک ماه از تابستان پایش را گچ گرفت،،،عوضش مدام کنار ناهید بود...هر چند حرفی نمیزد و نگاهش خطا نمیرفت اما وقتی خواب بود دست کم موهایش را بو میکشید و پیراهنش را بغل میکرد.
حالا ناهید تنها شده بود
اما خسرو چهار روز بود جرات دیدنش را نداشت...دل دیدنش را نداشت.
ناهید تنها شده بود و خسرو اینبار دوری میکرد تا پژمرده شدنش را نبیند.
چهار روز بود از بی خوابی ناهید بی خواب بود.
بی خوابی چیز عجیبی ست...آدم ها وقتی زیادی کنار هم اند و دلشان برای هم میرود بیخواب میشوند.. .
وقتی هم که از هم دورند و زیادی دلشان یکدیگر را میخواهد باز هم بی خواب میشوند...
در هر دو حالت یک چیزی وجود دارد به نام انتظار...!
انتظار اول نگرانی از گذر زمان است و انتظار دوم بی تابی از توقف زمان!
ناهید تنها شده بود و خسرو از او تنهاتر
مینشست در خانه و برای عکس اش ویولن میزد.
البته که این کار امروز و دیروزش نبود...مدت هاست با عکس ناهید حرف میزد و دردو دل میکرد
مدت هاست شب ها چراغ اتاق را
خاموش میکرد و از روی شیشه ی قاب عکس، آرایش ناهید را پاک میکرد و قربان صدقه اش میرفت.
مدت هاست قبل از خواب گره از گیسویش باز میکرد و پیشانی اش را میبوسید.
و شاید همین زندگی کردن و حرف زدن با ناهید خیالی اش باعث میشد حرف دلش را نزند.
حال ناهید هر لحظه بدتر میشد و به گفته ی پزشک اگر این بی خوابی و بغض و پریشانی ادامه پیدا میکرد برایش خطرناک میشد.
دوا و دکتر فایده نداشت و تصمیم گرفتند برای مدتی ناهید را از تهران دور کنند.
جنگل و دریا تنها جایی بود که آرامش میگرفت و تصمیم گرفتند ناهید به همراه عمه فرحناز برای مدتی به مسافرت برود تا شاید حالش بهتر شود.
تصمیم را گرفتند و ناهید راهی شمال شد...
بی خبر از آنکه بیچاره خسرو، ناهید را دوست دارد و این فاصله و دوری دخلش را می آورد.
#علی_سلطانی
#خسرو_ناهید_را_دوست_دارد
قسمت هشتم
"شوریده حال"
مقصد را نمیدانم اما مسیر و جاده برای آدمی که دلش تنگ است حکم یک موسیقی خاطره انگیز را دارد که در نصفه شبی پاییزی پا بر روی گلوی خاطرات میگذارد.
فرقی هم نمیکند سوار قطار یا اتوبوس یا ماشین خودت باشی ...
همینکه از پشت شیشه جاده را نگاه کنی و سایه ی درختان روی صورتت بیفتد انگار که پیاز رنده کنی،، اشکهایت بدون تغییرِ چهره سرازیر میشود.
و امان از باران که کاتالیزور عجیبی ست برای مرور هر چه دقیق تر گذشته!
حالا فکر کن در این جاده خاطراتی هم خوابیده باشند و تو خوابشان را برهم بزنی و آنها روانت را نشانه بروند.
ناهید سرشار از خاطره بود اما اشکی حاصل نمیشد.
سرشار از خاطراتی که نفسِ جاده را بند می آورد و مدام تصویر فریاد کشیدن فرخ در تونل،مقابل چشمانش مجسم میشد...
تصویر سر تکان دادن خسرو وقتی فرخ گیتار میزد و ناهید با آن صدای صاف و دخترانه اِبی میخواند.
خاطرات از مقابل چشمانش رد میشد و دلش را چنگ میزد اما انگار چشمانش روزه بودنند و قصد افطار هم نداشتند!
خسرو اما کنج تاریک اتاق نشسته بود و دلش میخواست دنیا را بر هم بریزدو پای پیاده خودش را برساند به ناهید و بغلش کند.
بغل کردن حال عجیبی ست...
شادی و گریه نمی داند...
سلام و خداحافظی هم سرش نمیشود اما عشق را از هوس جدا میکند...
خسرو دلش میخواست ناهید را بغل کند...
چون آدم ها گاهی برای گریه کردن آغوشی مطمئن میخواهند...
آغوشی از جنس آرامش....
آغوش کسی که هیچ حرفی نزند و بگذارد تو راحت اشک بریزی و پیراهنش را خیس کنی...
آغوشی که دلت هوایش را کرده...
گریه هایت که تمام شد گونه ات را پاک کند و دست روی ابروهایت بکشد...
که خسرو بلد بود این دلداری را...بلد بود اما آغوش ناهید را حتی در خواب هم لمس نکرده بود....
خسرو بلد بود اما نبودن اش کنار ناهید عذابی بود که تمامی نداشت!
.
.
جلوی درب ویلا که رسیدند ناهید از ماشین پیاده شد و یک راست خودش را به دریا رساند...
آسمان ابری و صدای امواج و دیگر سکوت کافی بود برای دیوانه شدن.
ناهیدی که لب به سیگار نمیزد..سیگار پشت سیگار روشن میکرد و موهایش را دست باد سپرده بود..
عمه فرحناز چشم از او برنمی داشت و میترسید خودش را به دریا بزند.
خورشید داشت غروب میکرد اما ناهید چشم از دریا بر نمیداشت و به صدای موج و صخره گوش میداد.
عمه فرحناز برای چند دقیقه داخل خانه رفت و وقتی برگشت خبری از ناهید نبود...دست و پایش یخ کرد و تا خودش را به لب دریا برساند ده بار زمین خورد..اما اثری از ناهید نبود و نفسش داشت بند می آمد.
پا برهنه به هر سوی میدوید اما ناهید را پیدا نمیکرد که در همین حالِ پریشان خسرو با او تماس گرفت
_عمه سلام...چرا نفس نفس میزنی؟
_خسرو بدبخت شدیم...ناهید نیست...لب دریا بود...رفتم برگشتم نیست...خودشو ننداخته باشه تو آب ...وای یا امام رضا.
عمه فرحناز با پریشانی این خبر را به خسرو داد اما نمیدانست خسرو ، ناهید را دوست دارد و با شنیدن این حرف ها شوریده حال و پریشان شبانه به سمت شمال راه افتاد.
#علی_سلطانی
#خسرو_ناهید_را_دوست_دارد
"شوریده حال"
مقصد را نمیدانم اما مسیر و جاده برای آدمی که دلش تنگ است حکم یک موسیقی خاطره انگیز را دارد که در نصفه شبی پاییزی پا بر روی گلوی خاطرات میگذارد.
فرقی هم نمیکند سوار قطار یا اتوبوس یا ماشین خودت باشی ...
همینکه از پشت شیشه جاده را نگاه کنی و سایه ی درختان روی صورتت بیفتد انگار که پیاز رنده کنی،، اشکهایت بدون تغییرِ چهره سرازیر میشود.
و امان از باران که کاتالیزور عجیبی ست برای مرور هر چه دقیق تر گذشته!
حالا فکر کن در این جاده خاطراتی هم خوابیده باشند و تو خوابشان را برهم بزنی و آنها روانت را نشانه بروند.
ناهید سرشار از خاطره بود اما اشکی حاصل نمیشد.
سرشار از خاطراتی که نفسِ جاده را بند می آورد و مدام تصویر فریاد کشیدن فرخ در تونل،مقابل چشمانش مجسم میشد...
تصویر سر تکان دادن خسرو وقتی فرخ گیتار میزد و ناهید با آن صدای صاف و دخترانه اِبی میخواند.
خاطرات از مقابل چشمانش رد میشد و دلش را چنگ میزد اما انگار چشمانش روزه بودنند و قصد افطار هم نداشتند!
خسرو اما کنج تاریک اتاق نشسته بود و دلش میخواست دنیا را بر هم بریزدو پای پیاده خودش را برساند به ناهید و بغلش کند.
بغل کردن حال عجیبی ست...
شادی و گریه نمی داند...
سلام و خداحافظی هم سرش نمیشود اما عشق را از هوس جدا میکند...
خسرو دلش میخواست ناهید را بغل کند...
چون آدم ها گاهی برای گریه کردن آغوشی مطمئن میخواهند...
آغوشی از جنس آرامش....
آغوش کسی که هیچ حرفی نزند و بگذارد تو راحت اشک بریزی و پیراهنش را خیس کنی...
آغوشی که دلت هوایش را کرده...
گریه هایت که تمام شد گونه ات را پاک کند و دست روی ابروهایت بکشد...
که خسرو بلد بود این دلداری را...بلد بود اما آغوش ناهید را حتی در خواب هم لمس نکرده بود....
خسرو بلد بود اما نبودن اش کنار ناهید عذابی بود که تمامی نداشت!
.
.
جلوی درب ویلا که رسیدند ناهید از ماشین پیاده شد و یک راست خودش را به دریا رساند...
آسمان ابری و صدای امواج و دیگر سکوت کافی بود برای دیوانه شدن.
ناهیدی که لب به سیگار نمیزد..سیگار پشت سیگار روشن میکرد و موهایش را دست باد سپرده بود..
عمه فرحناز چشم از او برنمی داشت و میترسید خودش را به دریا بزند.
خورشید داشت غروب میکرد اما ناهید چشم از دریا بر نمیداشت و به صدای موج و صخره گوش میداد.
عمه فرحناز برای چند دقیقه داخل خانه رفت و وقتی برگشت خبری از ناهید نبود...دست و پایش یخ کرد و تا خودش را به لب دریا برساند ده بار زمین خورد..اما اثری از ناهید نبود و نفسش داشت بند می آمد.
پا برهنه به هر سوی میدوید اما ناهید را پیدا نمیکرد که در همین حالِ پریشان خسرو با او تماس گرفت
_عمه سلام...چرا نفس نفس میزنی؟
_خسرو بدبخت شدیم...ناهید نیست...لب دریا بود...رفتم برگشتم نیست...خودشو ننداخته باشه تو آب ...وای یا امام رضا.
عمه فرحناز با پریشانی این خبر را به خسرو داد اما نمیدانست خسرو ، ناهید را دوست دارد و با شنیدن این حرف ها شوریده حال و پریشان شبانه به سمت شمال راه افتاد.
#علی_سلطانی
#خسرو_ناهید_را_دوست_دارد
اولين چيزی که از شما تو بخش اورژانس ميپرسند
اينه که از يک تا ده به دردت چه شمارهای ميدی
اين سوال رو صدها بار از من پرسيدن
... و يادمه يه بار
وقتي که نميتونستم نفس بکشم
و قفسه سينهام تو آتش میسوخت
با اينکه نمیتونستم حرف بزنم ۹ تا انگشتم رو بالا گرفتم و نه رو نشون دادم
بعداً وقتی بهتر شدم
پرستار اومد و بهم گفت که من يه مبارز واقعی هستم
ازم پرسيد : ميدونی از کجا ميدونم ؟
چون دردی رو که ده بود گفته بودم ۹
اما حرفش خيلی هم حقيقت نداشت
بخاطر شجاعتم به اون درد نگفتم ۹
دليل اينکه گفتم ۹ اين بود که درد شماره دهم را نگه دارم
برای یه وقت دیگه
و الان وقتش بود
ده بزرگ و وحشتناک
از دست دادن تو بود .
رفتن تو درد شماره ده من بود .
The Fault in Our Stars - 2014
اينه که از يک تا ده به دردت چه شمارهای ميدی
اين سوال رو صدها بار از من پرسيدن
... و يادمه يه بار
وقتي که نميتونستم نفس بکشم
و قفسه سينهام تو آتش میسوخت
با اينکه نمیتونستم حرف بزنم ۹ تا انگشتم رو بالا گرفتم و نه رو نشون دادم
بعداً وقتی بهتر شدم
پرستار اومد و بهم گفت که من يه مبارز واقعی هستم
ازم پرسيد : ميدونی از کجا ميدونم ؟
چون دردی رو که ده بود گفته بودم ۹
اما حرفش خيلی هم حقيقت نداشت
بخاطر شجاعتم به اون درد نگفتم ۹
دليل اينکه گفتم ۹ اين بود که درد شماره دهم را نگه دارم
برای یه وقت دیگه
و الان وقتش بود
ده بزرگ و وحشتناک
از دست دادن تو بود .
رفتن تو درد شماره ده من بود .
The Fault in Our Stars - 2014
اگه نوازشت کرد و بلد نبود آروم نوک انگشتش رو بکشه روی مرمر نرم تنت ، اگه بوسیدت و بلد نبود بعدش تو چشمات نگاه کنه ، اگه دلت گرفته بود و عرضه نداشت تو رو بخندونه ، اگه کنارت زیر بارون قدم نزد و محو تماشا کردن صورت خیست نشد ، اگه موهات تو باد رقصید و برات نمرد ، اگه کنارت بیدار نموند وقتی خوابی و به موسیقی دلچسب نفس کشیدنت فکر نکرد ، اگه موهاتو بافتی و نمی دونست باید نشون بده که جقدر دلش می خواد خودشو حبس کنه لای موهات ، اگه برات شعر نخوند ، اگه نمی دونست بعد از فیلم غمگین دیدن حوصله بحث نداری و دلت بغل می خواد ، اگه نمی دونست باید برات فقط یه شاخه گل بخره بی تزئین با یه کلاف دورش ، اگه نمی دونست از ماشین های بزرگ می ترسی ، اگه بهت پیشنهاد نداد بستنی بخورین تو خیابون ، اگه کف دستتو نبوسید به هر بهونه ای ، اگه نمی دونست از تاریکی می ترسی ، اگه قبل از تو خوابش برد ، اگه ترکت کرد ، اگه دوستت نداشت ، خسته نشو ازش .
این وقتا ، به این فکر کن که مردی بود که این همه تو رو بلد بود ، ولی ازش خسته شدی . یه جایِ امن جهان ، آروم بگیر پرنده خسته .......
راستی ، این نامه آخر من بود برات . از ساحل امنت - هروقت که پیدا شد - برام نامه بفرست . نشونیت رو برام بفرست . بده که ندونم کجایی . خبرم کن که بدونم آغوش امنی اهلیت کرده ، جانِ جهان .که دست بردارم از نگرانت بودن . دلم تنگ شده برای آرامش ...
پی نوشت : می دونی چیه . حتا میتونم عاشق کسی باشم که عاشقت کنه . اگه بدونم می خندی .....
#حمیدسلیمی
این وقتا ، به این فکر کن که مردی بود که این همه تو رو بلد بود ، ولی ازش خسته شدی . یه جایِ امن جهان ، آروم بگیر پرنده خسته .......
راستی ، این نامه آخر من بود برات . از ساحل امنت - هروقت که پیدا شد - برام نامه بفرست . نشونیت رو برام بفرست . بده که ندونم کجایی . خبرم کن که بدونم آغوش امنی اهلیت کرده ، جانِ جهان .که دست بردارم از نگرانت بودن . دلم تنگ شده برای آرامش ...
پی نوشت : می دونی چیه . حتا میتونم عاشق کسی باشم که عاشقت کنه . اگه بدونم می خندی .....
#حمیدسلیمی