۰Artificial Animals Riding On Neverland ۰ – Telegram
۰Artificial Animals Riding On Neverland ۰
398 subscribers
5.88K photos
266 videos
37 files
111 links
یک عدد مهندس مکانیک تباه و الکی و فیلمباز و عاشق، با اندکی طبع شاعرانه
+
سرپیکو مردی برای تمام فصول
Download Telegram
۰Artificial Animals Riding On Neverland ۰
Video
-و اگر‌ بغض کنی ، آه از این آیینه دنیا ، که چه ها خواهد کرد 💛
-تو میری...
اره میدونم!
نمیگم بمون پیشم!!
ولی تا لحظه‌ی رفتن یه عالم عاشقت میشم...
کجا رفت اونهمه احساس
کجا رفت برق از چشمات ؟
کجا رفت گرمای دلت ؟
کجا رفت عشق بی انکار ؟
ازت متنفرم...
بُهت زده به من خيره شد. چيزی كه شنيده بود رو باور نمی‌كرد.. آب دهنش رو به زحمت قورت داد. انگار برای حرف زدن عجله داشته باشه با دست، عينكش رو كمی عقب داد و گفت:
«اين رو جدی نمی‌گی نه؟»
گفتم: «هيچوقت به اين قاطعيت در مورد كسی حرف نزدم.»
روش رو برگردوند، سعی كرد خودش رو بی‌تفاوت نشون بده، كوله‌اش رو مرتب كرد و ازم دور شد. نگاهم به امتداد خيابون بود كه دوباره برگشت، يه نفس عميق كشيد، دستش رو توی سينه‌اش جمع كرد و گفت:
«چطور می‌تونی همچين حرفی بزنی؟»
خودم رو به يك قدمی‌ش رسوندم، سعی كردم چند ثانيه به چشماش خيره بشم، نگاهش رو كه دزديد گفتم: بچه كه بودم، يه باغبون پير داشتيم كه خونه‌ی پسرش زندگی می‌كرد. توی بهار و تابستون، ماهی دوبار ميومد و كمك بابا می‌كرد. عصر يكی از روزهای تابستون، بابا من رو فرستاد تا چندتا بستنی بگيرم، تاكيد هم داشت كه حتما بستنی عروسكی بخرم، اون روزا بستنی عروسكی تازه اومده بود و قيمتش، دو برابر بستنی چوبی‌های معمولی بود. پيرمرد از ديدن بستنی عروسكی بينهايت متعجب و هيجان زده به نظر ميومد. با يه لذت خاصی به تن بستنی حمله می‌كرد و بعد از هربار گاز زدن، با دقت به قيافه‌ی تيكه پاره شده‌ی عروسكِ وارفته نگاه می‌كرد. يه جا خجالت رو گذاشت كنار و با لبخند رو به بابا گفت؛ مهندس اينا چند قيمتن؟
وقتی بابا قيمت حدودی بستنی رو گفت، خنده روی لبای پيرمرد ماسيد، آخرين ته مانده‌های روی چوب بستنيش رو ليسيد و اون رو توی باغچه انداخت و رووش خاك ريخت. بنده‌ی خدا تا آخر اون روز حرف نزد.
موقع پرداخت دستمزد، بابا يه كم پول بيشتر بهش داد و گفت؛ اينم همرات باشه، سر راه، از همين كوچه اول براي خونه چندتا بستنی عروسكی بخر ببر با خودت. پيرمرد سرش رو انداخت پايين، پول رو به بابا برگردوند و گفت؛ نه مهندس، پيش خودتون باشه. من نمی‌خوام..
بابا كه نگران بود پيرمرد ناراحت شده باشه گفت؛ اصلن از طرف من بگير، هديه هس، ناراحت نشو.
پيرمرد قبول نكرد، عقب عقب به سمت در رفت و گفت؛ موضوع اين نيست مهندس، همه‌ی دلخوشی نوه‌های من به اينه كه هر شب، وقتی می‌رسم خونه، از سر و كولم برن بالا و از دستم بستنی دوقلو بگيرن، من پيشونيشون رو ببوسم و اونا هم برن گوشه حياط با لذت بستنيشون رو بخورن. من وُسعم نمی‌رسه كه هر روز براشون بستنی گرون بخرم، اگر امروز براشون از اينا بخرم، ديگه هيچوقت بستنی دوقلو خوشحالشون نمی‌كنه!
«من ازت متنفرم، چون بعد از تو، هيچكس و هيچ‌چيز خوشحالم نمی‌كنه».

#پویا_جمشیدی 💛💛💛
-میترسُم از اینجا بِری و خونه بُرُمبه
له شُم تو به معماری آوار بخندی
منتظرِ رخ دادن اتفاقی خارق‌العاده بودم. اما سالها تباه میشدند و هیچ‌چیز پیش نمی‌آمد غیر از آن‌چه خودم مسببش بودم.

#چارلز_بوکفسکی
-رویای بیهوده بوسه ها
ماهی شدن پیش این کوسه ها
با سوز در سوگ‌ تو سوختن
در حکم یک نعره لب دوختن
اینگونه بی تو ببین چنگ بر آسمان میزنم بی محابا ...!
صبح که خانه را ترک می‌کنم،
جوانم
و شب،
پیر به خانه باز می‌گردم
با اندوهی هزار ساله!
چهار دیواری خانه‌ام،
آرام و صبور
پذیرای پیرمردی است که
سحرگاهان
جوان برمی‌خیزد.

#عباس_كيارستمى
هميشه يه نفر هست كه شنيدن صداش،
مثل گوش دادن به يه آهنگ، می‌تونه آرومت كنه.
شايد هيچوقت نفهمه چقدر دوستش داری، شايد هيچوقت نفهمی چقدر دوستش داری.
اما هيچكدوم از اين «هيچوقتها» مهم نيست...
مهم اينه كه يه نفر باشه تا بهش بگی؛
«از اينجايی‌ كه الان هستم، آخرتری وجود نداره. حرف بزن باهام، می‌خوام به زندگی برگردم»...

#پویا_جمشیدی
گفت بدترين نوع دلتنگي چيه؟ گفتم تصور كن دختري رو كه عاشق پدرشه هرشب منتظر صداي ماشينِ اون بيدار ميمونه كه فقط واسه يه لحظه خودشو تو بغلش جا كنه ولي سالهاس كه حسرت صداي ماشين به دلش مونده. گفت من واست حكم اون پدرو دارم. گفتم تو صداي اون ماشيني، اميدبخش...
اپیزود اول:
رویا و پیمان بسیار خوشبختند،
رویا کارشناسی وپیمان ارشد سینما میخواند،
آنهابه تازگی تصمیم گرفتند که رابطشان را ابدی کنند و پیمان به زودی با مادر خود و پدر رویا حرف خواهدزد.
رویا روی ابرهاست و برق چشمان پیمان قطع نمیشود.

اپیزود دوم:
مینا و علی خیلی وقت است که با همند،
آنها کلی خاطره دارند و علی قولهای زیادی به مینا داده،
مینا خود را خوشبخت ترین دختر روی زمین میداند.
مینا یک صبح بهاری از خواب بیدار میشود...
دستگاه مشترک مورد نظر خاموش است...
علی تا 3 روز خاموش است،
مینا مرغ پرکنده ای در شهر شده،
پستی در فیسبوکِ علی با این کپشن"رفتم که رفتم" علی برای همیشه به آتن رفته است ... بی خبر!

اپیزود سوم:
مینا حال خوشی در دانشگاه ندارد و با رویا هم تاحدودی دوست است. رویابرای کمک به مینا نزدیک میشود و مینا با سیل اشک دردودل میکند. رویا بهم میریزد و باپیمان تصمیم میگیرند مینارابه زندگی برگردانند... اکثر جاها مینا با آنهاست... دربند،تئاتر،نمایشگاه ها،مهمانی و...

اپیزود چهارم:
رویا جان ما مناسب هم نیستیم، تو خیلی ساده و سنتی هستی یکم به روز باش.

اپیزود نهایی:
عروسی مینا و پیمان است در یکی از باغهای مورد علاقه رویا درکرج،
رویا به عنوان دوست مشترک دعوت است...
رویا بی حس است...
رویا بی رویا است...
رویا من است....

#ناشناس
تعریفتون از عشق ، تو سه کلمه 👇
@Mohix
۰Artificial Animals Riding On Neverland ۰ pinned «تعریفتون از عشق ، تو سه کلمه 👇 @Mohix»
تا آخر جاده با رویات ، هم آغوشم 💛
عمری‌، پی آرایشِ خورشید شدیم‌
آمد ظلماتِ عصر و نومید شدیم‌
دشوارترین‌ شکنجه‌ این‌ بود که‌ ما
یک‌ یک‌ به‌ درونِ خویش‌ تبعید شدیم‌

#شفیعی_کدکنی
-همیشه به دیگران میگفتم: بس کن دیوونه. کی دیده شب بمونه؟
ولی خودم دیدم
شب موند
هنوزم شبه