-اونجا که فروغ گفته:
"ای عشق گمشده ی من
امشب کجای جهانی؟!"
داشته از دلتنگی میمرده!
"ای عشق گمشده ی من
امشب کجای جهانی؟!"
داشته از دلتنگی میمرده!
لیلی بنشین خاطرهها را رو کن
لب وا کن و با واژه بزن جادو کن ..
لیلی تو بگو، حرف بزن، نوبتِ توست
بعد از من و جان کندن من نوبتِ توست
دیوانهتر از من چه کسی هست، کجاست
یک عاشقِ این گونه از این دست کجاست
تا اخم کنی دست به خنجر بزند
پلکی بزنی به سیم آخر بزند
تا بغض کنی، درهم و بیچاره شود
تا آه کشی، بندِ دلش پاره شود
این پچپچِ ها چیست، رهایم بکنید
مردم خبری نیست، رهایم بکنید
من را بگذارید که پامال شود
بازیچهی اطفالِ کهنسال شود
من را بگذارید به پایان برسد
شاید لَت و پارَم به خیابان برسد
من را بگذارید بمیرد، به درَک
اصلاً برود ایدز بگیرد، به درَک!
من شاهدِ نابودی دنیای منم
باید بروم دست به کاری بزنم
حرفت همه جا هست، چه باید بکنم
با این همه بنبست چه باید بکنم ..!
لیلی تو ندیدی که چه با من کردند
مردم چه بلاها به سرم آوردند
من عشق شدم، مرا نمیفهمیدند
در شهرِ خودم مرا نمیفهمیدند
این دغدغه را تاب نمیآوردند
گاهی همگی مسخرهام میکردند
بعد از تو به دنیای دلم خندیدند
مردم به سراپای دلم خندیدند ..
در خانهی من عشق خدایی میکرد
بانوی هنر، هنرنمایی میکرد
من زیستنم قصهی مردم شده است
یک تو، وسط زندگیام گم شده است ..!
اوضاع خراب است، مراعات کنید
ته ماندهی آب است، مراعات کنید
از خاطرهها شکرگزارم، بروید
مالِ خودتان دار و ندارم، بروید
در آینه یک مردِ شکستهست هنوز
مرد است که از پا ننشستهست هنوز ..
یک مرد که از چشم تو افتاد شکست
مرد است ولی خانهات آباد، شکست
دیوانهام، از دست خودم سیر شدم
با هر کسِ همنامِ تو درگیر شدم ..!
ای تُف به جهانِ تا ابد غم بودن
ای مرگ بر این ساعتِ بی هم بودن
یادش همه جا هست، خودش نوشِ شما ..
ای ننگ بر او، مرگ بر آغوشِ شما
شمشیر بر آن دست که بر گردنش است
لعنت به تنی که در کنارِ تنش است ..!
#علیرضا_آذر
لب وا کن و با واژه بزن جادو کن ..
لیلی تو بگو، حرف بزن، نوبتِ توست
بعد از من و جان کندن من نوبتِ توست
دیوانهتر از من چه کسی هست، کجاست
یک عاشقِ این گونه از این دست کجاست
تا اخم کنی دست به خنجر بزند
پلکی بزنی به سیم آخر بزند
تا بغض کنی، درهم و بیچاره شود
تا آه کشی، بندِ دلش پاره شود
این پچپچِ ها چیست، رهایم بکنید
مردم خبری نیست، رهایم بکنید
من را بگذارید که پامال شود
بازیچهی اطفالِ کهنسال شود
من را بگذارید به پایان برسد
شاید لَت و پارَم به خیابان برسد
من را بگذارید بمیرد، به درَک
اصلاً برود ایدز بگیرد، به درَک!
من شاهدِ نابودی دنیای منم
باید بروم دست به کاری بزنم
حرفت همه جا هست، چه باید بکنم
با این همه بنبست چه باید بکنم ..!
لیلی تو ندیدی که چه با من کردند
مردم چه بلاها به سرم آوردند
من عشق شدم، مرا نمیفهمیدند
در شهرِ خودم مرا نمیفهمیدند
این دغدغه را تاب نمیآوردند
گاهی همگی مسخرهام میکردند
بعد از تو به دنیای دلم خندیدند
مردم به سراپای دلم خندیدند ..
در خانهی من عشق خدایی میکرد
بانوی هنر، هنرنمایی میکرد
من زیستنم قصهی مردم شده است
یک تو، وسط زندگیام گم شده است ..!
اوضاع خراب است، مراعات کنید
ته ماندهی آب است، مراعات کنید
از خاطرهها شکرگزارم، بروید
مالِ خودتان دار و ندارم، بروید
در آینه یک مردِ شکستهست هنوز
مرد است که از پا ننشستهست هنوز ..
یک مرد که از چشم تو افتاد شکست
مرد است ولی خانهات آباد، شکست
دیوانهام، از دست خودم سیر شدم
با هر کسِ همنامِ تو درگیر شدم ..!
ای تُف به جهانِ تا ابد غم بودن
ای مرگ بر این ساعتِ بی هم بودن
یادش همه جا هست، خودش نوشِ شما ..
ای ننگ بر او، مرگ بر آغوشِ شما
شمشیر بر آن دست که بر گردنش است
لعنت به تنی که در کنارِ تنش است ..!
#علیرضا_آذر
مستقل ترين زن جهان هم که باشى،
وقت هايى هست
که دلت پر ميزند براي کسي که برسد و بخواهد که آرام رانندگي کنى
و شام ات را نخورده روي ميز نگذاري و بروي..
مستقل ترين زن دنيا هم،
دست خطي مي خواهد که بنويسد برايش:
"زود برگرد
طاقت دوري ات را ندارم."
زن ها
همه چیزشان را پنهان میکنند:
تنهایی را
دلتنگی را
گریه ها را
دوست داشتن را..
زن ها
هنگام شکستن صدایشان در نمی آید!
درد که دارند به خود نمیپیچند؛
نهایتا تسکین درد یک زن،
گریه های یواشکیست
و اينان همان زنان مرد صفت هستند كه نايابند!!
#هوشنگ_ابتهاج
وقت هايى هست
که دلت پر ميزند براي کسي که برسد و بخواهد که آرام رانندگي کنى
و شام ات را نخورده روي ميز نگذاري و بروي..
مستقل ترين زن دنيا هم،
دست خطي مي خواهد که بنويسد برايش:
"زود برگرد
طاقت دوري ات را ندارم."
زن ها
همه چیزشان را پنهان میکنند:
تنهایی را
دلتنگی را
گریه ها را
دوست داشتن را..
زن ها
هنگام شکستن صدایشان در نمی آید!
درد که دارند به خود نمیپیچند؛
نهایتا تسکین درد یک زن،
گریه های یواشکیست
و اينان همان زنان مرد صفت هستند كه نايابند!!
#هوشنگ_ابتهاج
از آدمهای مذهبی(نما!) بترسید!
آنان به درجه ای رسیده اند
که مطمئن هستند
هر کاری بکنند اشکالی ندارد
چون فکر می کنند
با عبادت کردن جبرانش می کنند!
👤 دیترهالروردن
آنان به درجه ای رسیده اند
که مطمئن هستند
هر کاری بکنند اشکالی ندارد
چون فکر می کنند
با عبادت کردن جبرانش می کنند!
👤 دیترهالروردن
یه بار تو گوشش گفتم
بیشتر از هرکسی
حتی اونیکه بهت راه رفتن و حرف زدن رو یاد داده دوستت دارم
خندید...
گفت تو یه دیوونهیی
هر روز داره دیوونگیت بیشترم میشه!
راست میگفت احساسم بهش روز به روز وحشتناکتر میشد
اونقد که خودم میدیدم
نمیتونه جوابِ اونهمه احساساتمو بده
و اذیت میشد فقط...
اونقد که بهش میگفتم برو برو پشت سرتم نگاه نکن
حتی فک نکن چی به سر من میادش
فقط برو
من خودمم پشت سرت آب میریزم...
انقد گفتم انقد گفتم تا خسته شد طفلی
ولی خب رفت برخلاف انتظارم:)
من موندم و جای خالیش...
بیشتر از هرکسی
حتی اونیکه بهت راه رفتن و حرف زدن رو یاد داده دوستت دارم
خندید...
گفت تو یه دیوونهیی
هر روز داره دیوونگیت بیشترم میشه!
راست میگفت احساسم بهش روز به روز وحشتناکتر میشد
اونقد که خودم میدیدم
نمیتونه جوابِ اونهمه احساساتمو بده
و اذیت میشد فقط...
اونقد که بهش میگفتم برو برو پشت سرتم نگاه نکن
حتی فک نکن چی به سر من میادش
فقط برو
من خودمم پشت سرت آب میریزم...
انقد گفتم انقد گفتم تا خسته شد طفلی
ولی خب رفت برخلاف انتظارم:)
من موندم و جای خالیش...
#پیام_ناشناس
وقتی میاد دنبالم،تا میشینم توی ماشین،بعد بوسِ پیشونی،کابلِ Aux رو میده بهم
میگه: تو آهنگ بزار برام..
امروز وقتی داشتیم دور میزدیم،یدونه وویس،خودش اهنگ تنها ترین عاشق فریدون فروغی رو خونده بود،پلی کردم..
ی لحظه برگشت سمتم...برق عشق و ذوق وخجالت رو تو چشاش خوندم...چ شیرین بود .
وقتی میاد دنبالم،تا میشینم توی ماشین،بعد بوسِ پیشونی،کابلِ Aux رو میده بهم
میگه: تو آهنگ بزار برام..
امروز وقتی داشتیم دور میزدیم،یدونه وویس،خودش اهنگ تنها ترین عاشق فریدون فروغی رو خونده بود،پلی کردم..
ی لحظه برگشت سمتم...برق عشق و ذوق وخجالت رو تو چشاش خوندم...چ شیرین بود .
۰Artificial Animals Riding On Neverland ۰
Voice message
بیا برو دکتر ، تمرکز مارو بهم نزن ، سرمون همین گرم مُردن باشه بهتره ! حیف نشه تیارت ...
#حمید_سلیمی
#حمید_سلیمی
چشمهایم را می بندم. روی مبل سورمه ای دراز می کشم. می شمارم، از نوزده، به آرامی، تا یک. حالا باید قرصها اثر کنند. سرم باید سنگین شود و زبانم کند. دستهایم باید عطش نوازش را از یاد ببرند و تن بدهند به دو شاخه خشک بودن، آویزان به تنم، درختی که دو قرن پیش در پاییز گم شد. می شمارم و می دانم باید از یاد ببرم. باید بوی تنت را حس نکنم، باید به رقصیدن انگشتانم روی مهره های کمرت فکر نکنم، باید به لبهات - آخ، شاتوت رسیده لبهات - فکر نکنم، باید به زیبایی سینه هایت فکر نکنم وقتی زیر دوش آواز می خوانی، باید به قوس کمرت فکر نکنم. باید پسر خوبی باشم، قبل ازاین که دکتر دوباره عصبانی شود. باید به نوشیدنت فکر نکنم. به پوست داغ تنت، که چقدر شبیه است به شراره آتش دوزخ که در کتابها نوشته اند سهم گناهکاران خواهد بود. ( آرام می گویم که دکتر نشنود: بیا من گناهکار را ببر در آتشت بسوزان لاکردار...)
عادت کرده ام. روی مبل دراز می کشم، با چشمهای بسته و مشتهای خالی. بی هیچ هراسی از ابرهای دل. بی هیچ نگرانی از سوختن صورت، بعد از رد شدن رودخانه های مذاب اشک. قرص هایم را خورده ام و می دانم حالا کم کم بدنم بی حس می شود و سرم سنگین می شود و همدستی ساقی و دکتر باید بتواند شیاطین درون ذهنم را مسلمان کند، اما نمی کند. می دانم.
چمشهایم بسته اند. دستهایم، سرد و بی رمق. لبهایم خشک. تنم، دریاچه ارومیه، دو دهه بعد از مردن. زبانم تلخ. ایمانم سست. هیچ نمانده که پیشکش کنم. ساکت می مانم. ( آرام که دکتر نشود: مرا میان دو بوسه دفن می کنی، قبل رفتنت از خیال هرشبم؟ )
سردم است. گرمم است. در سرم مورچه ها راه می روند. مرده ام. باید بخوابم. باید بخوابم، و خواب ببینم تو اینجایی. برهنه؛ داغ؛ حریص؛ دلباخته. دلم برای تندشدن نفسهایت وقتی گردنت را می مکم تنگ شده است. دلم برای حریص بودنت وقتی برهنه ات می کنم، دلم برای نوشیدن لبانت، دلم برای مهره آخر کمرت، دلم برای ران های کشیده ات، دلم برای دستهات تنگ شده است. بله. کشف جدیدم این است که آدمیزاد می تواند برای چیزهایی که ندیده هم دلتنگ شود. برای کارهایی که نکرده. برای بوسه های رخ نداده.
چشمهایم بسته اند. با چشمهای بسته، تو را به یاد می آورم. یادت را مثل خورشید می آویزم به تاریکی های ذهنم. کم کم قرصها اثر خواهند کرد، و من خواهم مرد، تا فردا شود و باز به نفرین تمام نشدنی دوری زنده شوم .بیدار شم و به خواستنت و به تشنگی و به هلاک ادامه بدهم. گور پدر دکتر، و گور پدر قرصها، و گور پدر مورچه ها، و گور پدر خستگیها.
قرصها اثر میکنند. کمرنگ می شوی. خورشید ذهنم خاموش می شود، از سقف اتاقم تگرگ می بارد، و من روی مبل سورمه ای دراز می کشم؛ با چشمهای بسته به هیچکس و هیچ چیز فکر می کنم و کم کم تمام می شوم. بی آن که باد مردانگی کند و برای ثانیه ای به گوشت برساند چقدر برای تو بی تابم، چقدر برای تو دلتنگم....
#حمیدسلیمی
عادت کرده ام. روی مبل دراز می کشم، با چشمهای بسته و مشتهای خالی. بی هیچ هراسی از ابرهای دل. بی هیچ نگرانی از سوختن صورت، بعد از رد شدن رودخانه های مذاب اشک. قرص هایم را خورده ام و می دانم حالا کم کم بدنم بی حس می شود و سرم سنگین می شود و همدستی ساقی و دکتر باید بتواند شیاطین درون ذهنم را مسلمان کند، اما نمی کند. می دانم.
چمشهایم بسته اند. دستهایم، سرد و بی رمق. لبهایم خشک. تنم، دریاچه ارومیه، دو دهه بعد از مردن. زبانم تلخ. ایمانم سست. هیچ نمانده که پیشکش کنم. ساکت می مانم. ( آرام که دکتر نشود: مرا میان دو بوسه دفن می کنی، قبل رفتنت از خیال هرشبم؟ )
سردم است. گرمم است. در سرم مورچه ها راه می روند. مرده ام. باید بخوابم. باید بخوابم، و خواب ببینم تو اینجایی. برهنه؛ داغ؛ حریص؛ دلباخته. دلم برای تندشدن نفسهایت وقتی گردنت را می مکم تنگ شده است. دلم برای حریص بودنت وقتی برهنه ات می کنم، دلم برای نوشیدن لبانت، دلم برای مهره آخر کمرت، دلم برای ران های کشیده ات، دلم برای دستهات تنگ شده است. بله. کشف جدیدم این است که آدمیزاد می تواند برای چیزهایی که ندیده هم دلتنگ شود. برای کارهایی که نکرده. برای بوسه های رخ نداده.
چشمهایم بسته اند. با چشمهای بسته، تو را به یاد می آورم. یادت را مثل خورشید می آویزم به تاریکی های ذهنم. کم کم قرصها اثر خواهند کرد، و من خواهم مرد، تا فردا شود و باز به نفرین تمام نشدنی دوری زنده شوم .بیدار شم و به خواستنت و به تشنگی و به هلاک ادامه بدهم. گور پدر دکتر، و گور پدر قرصها، و گور پدر مورچه ها، و گور پدر خستگیها.
قرصها اثر میکنند. کمرنگ می شوی. خورشید ذهنم خاموش می شود، از سقف اتاقم تگرگ می بارد، و من روی مبل سورمه ای دراز می کشم؛ با چشمهای بسته به هیچکس و هیچ چیز فکر می کنم و کم کم تمام می شوم. بی آن که باد مردانگی کند و برای ثانیه ای به گوشت برساند چقدر برای تو بی تابم، چقدر برای تو دلتنگم....
#حمیدسلیمی
میشل فوکو :
همیشه سکوت نشانهی تایید حرف طرف مقابل نیست، گاهی نشانهی قطع امید از سطح شعور اوست!
همیشه سکوت نشانهی تایید حرف طرف مقابل نیست، گاهی نشانهی قطع امید از سطح شعور اوست!
Forwarded from |پگاهِ صنیعی| (pegahsaniee🌿)
Forwarded from |پگاهِ صنیعی| (pegahsaniee🌿)
-اینکه؛ «مى شد» نرَوی،
باز مَرا خواهد کشت .
باز مَرا خواهد کشت .
هی بهمون گفتن صبر کن درست میشه ولی تنها چیزی که با صبر درست شد ترشي سير بود...
| ميتــــرائيســـم |
| ميتــــرائيســـم |
به یاد داشته باش که یک مرد، عشق را پاس میدارد، یک مرد هر چه را که میتواند به قربانگاهِ عشق میآورد، آنچه فدا کردنیست فدا میکند، آن چه شکستنیست میشکند و آنچه را تحملسوز است تحمل میکند، اما هرگز به منزلگاهِ دوست داشتن به گدایی نمیرود !
#نادر_ابراهیمی
#نادر_ابراهیمی
" اگه ناراحتی برم " فقط اونجا که سعدی میگه : رفتیم اگر ملول شدی از نشست ما :)
آدم ها؛
جدا از عطری که به خودشون می زنن،
عطر دیگه ای هم دارن که اتفاقا تاثیر گذارتر هم هست،
عطر چشم هاشون،
عطر حرف هاشون،
عطری که فقط مختص شخصیت اون هاست
و متاسفانه در هیچ مغازه ی عطر فروشی پیدا نمیشه...
قهوه سرد آقای نویسنده / #روزبه_معین
جدا از عطری که به خودشون می زنن،
عطر دیگه ای هم دارن که اتفاقا تاثیر گذارتر هم هست،
عطر چشم هاشون،
عطر حرف هاشون،
عطری که فقط مختص شخصیت اون هاست
و متاسفانه در هیچ مغازه ی عطر فروشی پیدا نمیشه...
قهوه سرد آقای نویسنده / #روزبه_معین
-اما من بهش نگفتم...
كه تو مسكن نيستي كه از هر كسي توي خيابون بخوام و اوناهم يه دونه از تو از كيفشون در بيارن و دردم رو آروم كنن ، تو انحصاري ترين دارويي هستي كه خود خدا ، با دقت نشسته و براي من ، براي خود خود من ساخته ، دارويي كه فقط آرومم نميكنه ! درمانم ميكنه.
كه تو مسكن نيستي كه از هر كسي توي خيابون بخوام و اوناهم يه دونه از تو از كيفشون در بيارن و دردم رو آروم كنن ، تو انحصاري ترين دارويي هستي كه خود خدا ، با دقت نشسته و براي من ، براي خود خود من ساخته ، دارويي كه فقط آرومم نميكنه ! درمانم ميكنه.