۰Artificial Animals Riding On Neverland ۰ – Telegram
۰Artificial Animals Riding On Neverland ۰
398 subscribers
5.88K photos
266 videos
37 files
111 links
یک عدد مهندس مکانیک تباه و الکی و فیلمباز و عاشق، با اندکی طبع شاعرانه
+
سرپیکو مردی برای تمام فصول
Download Telegram
آدم که بیخودی بیخـودی نمی آید مراقبِ خودش باشد..
بایدیه نفر پیدا بشود که موقعِ خداحافظی بگوید"مراقب خودت باش، رسیدی زنگ بزن"...
آدم که بیخـودی بیخـودی حواسش به خودش نیست
یک نفر باید باشد که پشتِ تلفن، وقتی میخواهی با تاکسی بروی آن سرِ شهر با لحنِ نگرانی بگوید:
"حواست به خودت باشد، از اون تاکسی زردا سوارشو، رسیدی هم خبـر بده، باز سرت گرم نشه یادت بره ها"....
آدم بیخـودی که گیج وکلافه نمیشود سرِ کدام لباس را پوشیدن و رژلبِ چه رنگی زدن
یک نفر باید، بفهمد قرمزیِ رژِ امروزت با قرمزیِ روزهایِ قبل یک فرق هایی دارد یا فرموهایت کمی ریز تر است و روسری ات کمیِ خوشرنگ تر....

#فاطمه_صابری_نیا
Love can hurts toooo...
-تكرار تو آرايه ى عبادتم است
اداى عشقت واجب دنيايم است
برایم شعر بفرست
حتي شعرهایي که عاشقان دیگرت
برای تو مي گویند...
مي خواهم بدانم
دیگران که دچار تو میشوند
تا کجای شعر پیش میروند
تا کجای عشق
تا کجای جاده ای که من
در انتهای آن ایستاده ام!

#افشین_یدالهی
آدم نمی‌داند در درون قلب دیگران چه می‌گذرد!
وقتی كسی می‌گوید «دوستت دارم» مشخص نیست كه چرا و چگونه دوستت دارد.
دلیل به وجود آمدن این حس كه او دوست داشتن فرض كرده، كدام خصوصیت توست.
و خود این حس در قلب او چقدر با چیزی كه تو «دوست داشتن» قلمداد می‌كنی متفاوت است…؟

یادم می‌آید بچه بودم (شش-هفت ساله) یک نقاشی ساده از دو تا بچه (یک دختر، یک پسر) كه داشتند با هم حرف می‌زدند توی یکی از کتاب‌های خواهر بزرگترم دیدم! دختر به پسر گفته بود: «من ماهی خیلی دوست دارم»
و توی ابر فكر بالای کله‌اش، یک ماهی قرمز داشت توی تُنگ شنا می‌كرد. بعد پسر گفته بود: «من هم همینطور»…
و توی كله‌ی او یک ماهی بود كه داشت توی ماهی‌تابه جلزو ولز می‌كرد…!

یادم می‌آید تا مدت‌ها هر وقت می‌خواستم بگویم فلان چیز را "دوست دارم"، به تته‌پته می‌افتادم!
كه حالا نوع دوست داشتنم را چطور توضیح بدهم تا اشتباه نشود!
تا همین امروز هم فكر می‌كنم به هر كس گفته‌ام «دوستت دارم» نفهمیده چطوری دوستش داشته‌ام، و اگر كسی جایی پیدا شده كه خیال کرده مرا دوست دارد در نهایت به شیوه‌ی خودش دوست داشته...

#سیمين_بهبهانی
بچه که بودم، عصرهای جمعه اگر مادربزرگ موهایش را حنا گذاشته بود و قلیانش را کشیده بود و سر ذوق بود، می گذاشت در اتاقش بازی کنم، و آن وقت دنیا بهشت بود. یک جزیره اختصاصی داشتم. با چهار پشتی بزرگ که با کمک مادربزرگ به هم تکیه می دادم و شمد سفید خوشبویی که رویش می انداختم تا سقف جزیره ام شود، جهانی امن نصیبم می شد، بی مزاحم. می چپیدم داخل جزیره، وانمود می کردم رابینسون کروزوئه ام که آن وقتها تازه اسدآقا کارگر بابا مرا برده بود به سینما اروپا تا فیلمش را دوبار با یک بلیت ببینیم، و هربار خودش خوابش برده بود و دهانش باز مانده بود و من خنده ام گرفته بود.
برای خودم رابینسون کوچک بی باکی بودم. تنهای تنها، در جزیره ای که هیچکس مزاحمم نبود. معمولا هم همانجا خوابم می برد و مادربزرگ وقت عصرانه بیدارم می کرد و نوازشم می کرد و طوری مرا از جزیره به جهان بر می گرداند که دلم نلرزد.
حالا دوست دارم به یک خط آن دنیا که اشغال نباشد و اپراتورش خواب نباشد زنگ بزنم و بخواهم به مادربزرگ وصل کنند. بعد که آمد پشت خط، همین که گفت سلام پسته خندون، بغض کنم. بعد بگویم دلم جزیره ام را می خواهد مادر. چقدر مزخرف است که تو مرده ای، و هیچکس نیست پشتی های طرح ترکمن خانه منیریه را به هم بچسباند، و طوری آهسته از لای درزهای جزیره بشقاب میوه را بدهد تو که من نفهمم و بتوانم وانمود کنم گنج پیدا کرده ام. کجایی؟ جهانم پر شده از آدمهایی که بودنشان فقط تنهاترم می کند.
آخ مادر، مادر، مادر. دلم برای باهارهای پیراهن گلدارت که بوی تنباکوی خوانسار و پماد ویکس و مهربانی می داد تنگ است. کاش یک روز جمعه از خدا مرخصی بگیری، بیایی برایم جزیره درست کنی، و دوباره بروی. می آیی؟ لطفا....

#حمید_سلیمی
گم شده ام در هزارتویی از افکار که همانند کلافی سردرگم است که هر رشته اش به تو می انجامد‌.
وقتی دلتنگی داره خفتون میکنه اولین کاری که میکنین چیه؟
👇
@mohix
دلم می خواست شبی که می‌رفتی،
اتفاقِ ساده ای می افتاد؛
راه را گم می‌کردی،
فاخته ای کوکو می‌کرد و کلیدی زنگار گرفته
از آشیانه ی خالی دُرناها به زمین می افتاد،
باران می گرفت...
بیدار می شدم، بیدارت می کردم
و ادامه این خواب را تو تعریف می‌کردی...

#واهه_آرمن
-اختلال روانی به نام maladaptive وجود دارد که در آن شخص آنقدر در خواب و بیداری رویا پردازی میکند که دیگر فرق بین واقعیت و رویا را تشخیص نمی دهد.
بعضی وقتا به این فکر میکنم‌ که بعضی از آدما چقدر کم شانسن! یعنی به هر دری میزنن بازم تهش به پوچی مطلق میرسن و فقط خودشون میمونن !
اونقد شانس نداشتن که یه نفر بیاد و بمونه!
اونقد خوش شانس نبودن که عشق رو تجربه کنن!
کسیو پیدا نکردن که واسشون شعر بخونه و ذوق مرگ شن!
نتونستن آیدا بشن تا یه شاملو گیرشون بیاد!
هیچوقت نفهمیدن دلتنگی یعنی چی!
نفهمیدن هر شب مرور یه کوه خاطره چقد کشندس!
نفهمیدن گیر کردن یه بغض پنجاه کیلویی تو گلوشون یعنی چی!
مسلما آدمایه رویاپردازیم نیستن و نتونستن یه دنیای رنگ و وارنگ دونفره بسازن و بعدشم اونجا حبس ابد کنن خودشونو!
هیچوقتم مزه ی خوشبختیای کوچیک رو نچشیدن!
نمیتونن بفهمن که فرکانس صدای یه نفر چقد میتونه آرامش بخش باشه و در آخرم نتونستن دنیا رو تو یه جفت چشم قهوه ای ببینن ..
《بعضیا واقعا کم شانسن...》

#محیکس
Amin.ghobad
-چشمانش دار و ندارم بود
دار و ندارم کو
من دل بستم به آنکه دلدارم بود
دلبر نازم کو
أنت الذي
تصل دائماً إلى قلبي
دون أن تَخطوا...

تو هماني كه
هميشه به قلبم ميرسي،
بدون حتي قدمي
‏- تو حتی منو نمیشناسی.
+ باقیمانده زندگیم رو برای شناختنت دارم.
#Big_Fish #Dialouge
خداحافظی فقط اونجا که میگه:
شانه ات را دیر آوردی سرم را باد برد...
بگو چگونه فراموشت کنم وقتی اطرافم هرچیزی که زیباست یادگار توست؟ کاش نگذاشته بودم بنشینی و نگاهم کنی وقتی می نویسم. کاش با هم رادیو چهرازی گوش نکرده بودیم. کاش جزء از کل را آن طوری جمله به جمله برای هم با هم نخوانده بودیم. کاش با هم روی چمن های نمور ساعی دراز نکشیده بودیم و به ستاره های دوردست نگاه نکرده بودیم. ببین حالا همه کلمه ها تو را به یادم می آورند؟ ستاره. دوردست. جیمز بلانت. گودبای مای لاور. ژاک برل. نامجو. ببین چطور صداهای دنیا به حمله می آیند؟ بگو. دست از این سکوت طولانی بردار و برایم بنویس مثل آن وقت که برایم نوشتی علاج معده دردم عسل کوهی آن پبرزن بالای امامزاده قاسم است، و گفتی داری می آیی دنبالم که برویم عسل بگیریم، و رفتیم، و در راه یادم رفت درد دارم آنقدر که بودنت مرهم بود. بیا برایم بنویس چگونه باید دست از تو بردارم؟ مگر همه چیز را یادم ندادی؟ بیا این را هم یادم بده. بگو چند زن دیگر را باید ببوسم به نیت شباهت لبشان به لبهای تو، که لبهات را از شراب و عسل خلق کرده بودند؟ چند زخم به چند روح بی گناه دیگر بزنم به جستجوی آرامشی که تو بودی؟ برایم بنویس چند کتاب دیگر را نیمه کاره رها کنم بس که دلم می خواهد جمله ای را که خوانده ام برای تو بفرستم تا بخوانی و بعد برایم بنویسی "قشنگ بود اما تو از همه بهتر می نویسی کله پوک". تا کی به جای شبنه بنویسم شمبه که شبیه تو باشم؟ چند سال دیگر تجریش نروم؟ چند تابستان دیگر دیوانه بمانم؟ چند شب دیگر قبل از خواب به این فکر کنم که روی تن نرم و نازکت رواندازی هست یا نه و بعد یادم بیاید که روی تنت، تن تبدار مرد دیگری است و دردم بگیرد؟ چند صبح دیگر اول به این فکر کنم که شیر گرم نوشیده ای تا گلودرد لعنتی مادرزادت خوب شود یا نه؟ به چند راننده تاکسی دیگر حسادت کنم که به آنها سلام میکنی و جواب سلامشان را می دهی؟ من بی واژه مانده ام. سلامم را تو پاسخ گوی، لعنتی، در بگشای. بگو چقدر به تابلوهای اسم دکترها نگاه نکنم، از دیدن اسم فروشگاه ها حذر کنم، مبادا که باز اسم تو را بر بلندای شهر ببینم و همه چیز از نو یادم بیاید؟ بگو چند شال آبی روشن دیگر را نادیده بگیرم؟ چند گندمزار موها را؟ چند خرمای چشم را؟ بگو از چند قبیله باید رانده شوم تا برگردی و یادم بدهی چطور باید فراموشت کنم؟ یادت هست آنجای فیلم که عیسای ناصری به شِکوِه با خدا برخاست و بر صلیب گفت ایلی، ایلی، لما سبقتنی؟ یادت هست روی بازوی راستم چه گریه ای کردی؟ پس لِما سبقتنی دلربای من؟ برای چه تنهایم گذاشتی؟
لعنت به عکس تازه ات. کاش آن گربه که در آغوش توست بداند چقدر خوشبخت است ..........

#حمید_سلیمی
گفت: «آدما با رویاها‌شون زندگی می‌کنن.»
گفتم: چرا که نه؟
مگه چیزی غیر از رویا هم وجود داره؟
گفت: آره ...
تموم شدن رویاها.

#چارلز_بوکوفسکی