۰Artificial Animals Riding On Neverland ۰ – Telegram
۰Artificial Animals Riding On Neverland ۰
398 subscribers
5.88K photos
266 videos
37 files
111 links
یک عدد مهندس مکانیک تباه و الکی و فیلمباز و عاشق، با اندکی طبع شاعرانه
+
سرپیکو مردی برای تمام فصول
Download Telegram
گم شده ام در هزارتویی از افکار که همانند کلافی سردرگم است که هر رشته اش به تو می انجامد‌.
وقتی دلتنگی داره خفتون میکنه اولین کاری که میکنین چیه؟
👇
@mohix
دلم می خواست شبی که می‌رفتی،
اتفاقِ ساده ای می افتاد؛
راه را گم می‌کردی،
فاخته ای کوکو می‌کرد و کلیدی زنگار گرفته
از آشیانه ی خالی دُرناها به زمین می افتاد،
باران می گرفت...
بیدار می شدم، بیدارت می کردم
و ادامه این خواب را تو تعریف می‌کردی...

#واهه_آرمن
-اختلال روانی به نام maladaptive وجود دارد که در آن شخص آنقدر در خواب و بیداری رویا پردازی میکند که دیگر فرق بین واقعیت و رویا را تشخیص نمی دهد.
بعضی وقتا به این فکر میکنم‌ که بعضی از آدما چقدر کم شانسن! یعنی به هر دری میزنن بازم تهش به پوچی مطلق میرسن و فقط خودشون میمونن !
اونقد شانس نداشتن که یه نفر بیاد و بمونه!
اونقد خوش شانس نبودن که عشق رو تجربه کنن!
کسیو پیدا نکردن که واسشون شعر بخونه و ذوق مرگ شن!
نتونستن آیدا بشن تا یه شاملو گیرشون بیاد!
هیچوقت نفهمیدن دلتنگی یعنی چی!
نفهمیدن هر شب مرور یه کوه خاطره چقد کشندس!
نفهمیدن گیر کردن یه بغض پنجاه کیلویی تو گلوشون یعنی چی!
مسلما آدمایه رویاپردازیم نیستن و نتونستن یه دنیای رنگ و وارنگ دونفره بسازن و بعدشم اونجا حبس ابد کنن خودشونو!
هیچوقتم مزه ی خوشبختیای کوچیک رو نچشیدن!
نمیتونن بفهمن که فرکانس صدای یه نفر چقد میتونه آرامش بخش باشه و در آخرم نتونستن دنیا رو تو یه جفت چشم قهوه ای ببینن ..
《بعضیا واقعا کم شانسن...》

#محیکس
Amin.ghobad
-چشمانش دار و ندارم بود
دار و ندارم کو
من دل بستم به آنکه دلدارم بود
دلبر نازم کو
أنت الذي
تصل دائماً إلى قلبي
دون أن تَخطوا...

تو هماني كه
هميشه به قلبم ميرسي،
بدون حتي قدمي
‏- تو حتی منو نمیشناسی.
+ باقیمانده زندگیم رو برای شناختنت دارم.
#Big_Fish #Dialouge
خداحافظی فقط اونجا که میگه:
شانه ات را دیر آوردی سرم را باد برد...
بگو چگونه فراموشت کنم وقتی اطرافم هرچیزی که زیباست یادگار توست؟ کاش نگذاشته بودم بنشینی و نگاهم کنی وقتی می نویسم. کاش با هم رادیو چهرازی گوش نکرده بودیم. کاش جزء از کل را آن طوری جمله به جمله برای هم با هم نخوانده بودیم. کاش با هم روی چمن های نمور ساعی دراز نکشیده بودیم و به ستاره های دوردست نگاه نکرده بودیم. ببین حالا همه کلمه ها تو را به یادم می آورند؟ ستاره. دوردست. جیمز بلانت. گودبای مای لاور. ژاک برل. نامجو. ببین چطور صداهای دنیا به حمله می آیند؟ بگو. دست از این سکوت طولانی بردار و برایم بنویس مثل آن وقت که برایم نوشتی علاج معده دردم عسل کوهی آن پبرزن بالای امامزاده قاسم است، و گفتی داری می آیی دنبالم که برویم عسل بگیریم، و رفتیم، و در راه یادم رفت درد دارم آنقدر که بودنت مرهم بود. بیا برایم بنویس چگونه باید دست از تو بردارم؟ مگر همه چیز را یادم ندادی؟ بیا این را هم یادم بده. بگو چند زن دیگر را باید ببوسم به نیت شباهت لبشان به لبهای تو، که لبهات را از شراب و عسل خلق کرده بودند؟ چند زخم به چند روح بی گناه دیگر بزنم به جستجوی آرامشی که تو بودی؟ برایم بنویس چند کتاب دیگر را نیمه کاره رها کنم بس که دلم می خواهد جمله ای را که خوانده ام برای تو بفرستم تا بخوانی و بعد برایم بنویسی "قشنگ بود اما تو از همه بهتر می نویسی کله پوک". تا کی به جای شبنه بنویسم شمبه که شبیه تو باشم؟ چند سال دیگر تجریش نروم؟ چند تابستان دیگر دیوانه بمانم؟ چند شب دیگر قبل از خواب به این فکر کنم که روی تن نرم و نازکت رواندازی هست یا نه و بعد یادم بیاید که روی تنت، تن تبدار مرد دیگری است و دردم بگیرد؟ چند صبح دیگر اول به این فکر کنم که شیر گرم نوشیده ای تا گلودرد لعنتی مادرزادت خوب شود یا نه؟ به چند راننده تاکسی دیگر حسادت کنم که به آنها سلام میکنی و جواب سلامشان را می دهی؟ من بی واژه مانده ام. سلامم را تو پاسخ گوی، لعنتی، در بگشای. بگو چقدر به تابلوهای اسم دکترها نگاه نکنم، از دیدن اسم فروشگاه ها حذر کنم، مبادا که باز اسم تو را بر بلندای شهر ببینم و همه چیز از نو یادم بیاید؟ بگو چند شال آبی روشن دیگر را نادیده بگیرم؟ چند گندمزار موها را؟ چند خرمای چشم را؟ بگو از چند قبیله باید رانده شوم تا برگردی و یادم بدهی چطور باید فراموشت کنم؟ یادت هست آنجای فیلم که عیسای ناصری به شِکوِه با خدا برخاست و بر صلیب گفت ایلی، ایلی، لما سبقتنی؟ یادت هست روی بازوی راستم چه گریه ای کردی؟ پس لِما سبقتنی دلربای من؟ برای چه تنهایم گذاشتی؟
لعنت به عکس تازه ات. کاش آن گربه که در آغوش توست بداند چقدر خوشبخت است ..........

#حمید_سلیمی
گفت: «آدما با رویاها‌شون زندگی می‌کنن.»
گفتم: چرا که نه؟
مگه چیزی غیر از رویا هم وجود داره؟
گفت: آره ...
تموم شدن رویاها.

#چارلز_بوکوفسکی
رسوندمش دم خونه !
صداش زدم
با همون قيافه شيطون و مهربون گفت : جوووون
گفتم بوس بده
لبشو آروم گذاشت رو لبم و بعد چند ثانيه تندى تمومش كرد .
بعد مثل هميشه سرشو آورد پايين و گفت بوسم كن تا برم كه الان صداى بابام در مياد ...
سرشو بوسيدم و پياده شد
نميخواستم از در خونشون برم
ماشينو خاموش كردم !
سيگار رو روشن كردم !
سيگار دوم رو روشن كردم !
واى يادم رفت كادوش رو بدم ....
بهش زنگ ميزنم بياد پايين
ميخنده...
نميدونم به چه بهونه اى ميخواد بياد .
مياد !
شال سرش نيست ...
غر ميزنم !
مگه نگفتم اينجورى نبايد برى بيرون ؟
ميخنده ميگه حسوددد
كادوشو ميگيره ، باز تندى بوسم ميكنه و باز به همون تندى ميره ...

نميخوام از اينجا برم ...
سيگار سوم رو روشن ميكنم !
بوى عطرش تو ماشينه...
بخدا بوى عطرش مياد !
داد ميزنم ... بخدا بوى عطرش مياد !
صداى زن سفيد پوش مياد ...
-اروم باش پسر جوون !
برات ارام بخش زده بودم ، كابوس ديدى؟
- من چرا اينجام ؟
+ سرعتت زياد بود ماشين چپ كرده ، خوبى الان ؟ درد ندارى؟
درد رو نميدونم اما اونو ندارم
الان يه ساله تو اون كوچه سيگار ميكشم !
هنوز بوى عطرش تو ماشين مياد ...
یکی باید باشه
که وقتی نگاش میکنی
نه اینکه غصه هات یادت بره ، نه ؛
فقط یادت بیاد دلیل بزرگتری
برای خوشحال بودن داری ...

#عادل_دانتیسم
ای حاصل ضرب جنون در جانِ جانِ جانِ من
دیوانه در دیوانگی دیوانه در دیوانه جان

#حسین_منزوی
باس ببخشی، خیلی اذیتت کردیم. هی گفتی نیگا نکن، وایسادیم گوشه حیاط آسایشگاه، زل زدیم بهت بس که ماه بودی وقتی راه میرفتی. گفتی نباش، بودیم همش، پلکیدیم دور و برت بلکم دلت ما رو بخواد، گفتیم نکنه بخواد و نباشیم. گفتی برو، موندیم گفتیم حالا سرش درد میکنه یه چیزی گفته، ما عاقل نیستیم بهمون بربخوره که. دیوونه ایم، نباس بریم که. رفتن چیه؟ بدترین کاره رفتن. دیوونه ها نمیرن، هستن همیشه. هرچی رفتن بده، اومدن خوبه. که تو بیای، از تو راهرو بیای بشینی بغل تخت ما بگی چته دیوونه چرا صورتت خیسه؟ نمیای که.
امشب اومدیم دَمِت، بگیم ببخش ما رو، اگه حرف گوش نکردیم. دیوونه ایم دیگه. باس بلد بودیمت، نبودیم. هی خواستیم بخندی، اخم کردی. خواستیم کنارت باشیم، پشتتو کردی به ما، با یارو جدیدیه خندیدی، دلمون شد عاقبت یزید، خراب. امشب اومدیم بگیم اگه اونجوری نبود که تو خواستی، واسه لج کردن نبود، بلد نبودیم. یعنی کسی یادمون نداده بود. کسی نبود عین تو، نه قبل تو، نه بعد تو. اومدیم بگیم بداخلاق، خورشید خانوم، اخمتو قربون، ولی کاش یه لب هم میخندیدی واسمون، که خراب خنده هاتیم.
یه هفته اس قرص سبزای شبو نخوردیم جمع کردیم، امشب یه جا خوردیمشون، منگیم ولی حالمون خوبه، یه جور بدی خوبه. حالا تو رو که سیر نیگا کردیم، کاری نداریم تو این دنیای وامونده. شاید بریم پشت بوم، وامیسیم لب هره، آروم می پریم پایین. تنمون میفته رو موزاییکا، داغون. خودمون اما گنجیشک می شیم، گنجیشک زخمی، میفتیم یه گوشه. صبح میای تو حیاط می بینی، نمی دونی که منم، گنجیشکو میذاری کف دستات ناز می کنی. رفیقمون گفته این دم اخری تلخی نکنی، یه وقت دلبر میشنُفه، بی آبرو میشی. گفتیم زکی، همینه آبرو، اونم که نمیشنفه. ما رو هیچوقت نمیشنُفه.
خیلی حرف زدیم تو دلمون، بریم دیگه. چه قشنگی وقتی خوابی. دیوونه رفت، راحت بخواب و خواب بهشت ببین.

#حمید_سلیمی