۰Artificial Animals Riding On Neverland ۰ – Telegram
۰Artificial Animals Riding On Neverland ۰
398 subscribers
5.88K photos
266 videos
37 files
111 links
یک عدد مهندس مکانیک تباه و الکی و فیلمباز و عاشق، با اندکی طبع شاعرانه
+
سرپیکو مردی برای تمام فصول
Download Telegram
وسط داد و بیداد و دعوا یهو میگفت:
"منم!"
راستش اونقدری سرم گرم گله و لجبازی بود که توجه نمی کردم توی جواب اون همه حرف فقط نوشته منم! حواسم نبود بپرسم اصلا یعنی چی منم؟! منم چی؟! فحشه، بد و بیراهه؟! چیه این منم! بدتر حرصی می شدم و آتیش معرکه بالا می گرفت و کار می رسید به اونجایی که نباید!
یه بار اما وقتی گفت منم، دیگه سکوت نکرد، داد زد:
" منم!
اینی که داری باهاش می جنگی منم!
دشمن نیست، غریبه نیست، رهگذر کوچه و خیابونم نیست، منم!
نه شمشیر دستمه، نه سنگر گرفتم جلوت، نه قراره باهات بجنگم، ببین دستام بالاست؟! تسلیمم، نه از ترس و نه بخاطر ناحق بودنم، فقط به حرمت عشقی که تو از یادت می بریش گاهی!
یه وقتایی اگه سکوت می کنم دربرابرت برای این نیست که حرفی واسه گفتن ندارم یا نمی تونم جواب حرفاتو بدم، فقط برای اینه که حالیمه قرار نیست خراب کنیم چیزیو، اگه بحثیم هست برای بهتر شدنمونه، یادم نمیره اینی که جلوم وایساده تویی، ولی تو انگار یادت میره اینی که داری زخم رو زخمش می زنی منم، میفهمی؟! منم!"
بعد اون تلنگر انگار بزرگ تر شدم، بزرگ تر شدیم جفتمون، حالا اونم خبط و خطایی اگه کنه بهش میگم ببین فهمیدما، هرچند از نظر من درست نبود این کارت ولی چون تویی اشکال نداره، فدای سرت! فقط دیگه تکرار نشه که کلاهمون میره توو هم...
من موهای منیژ را بیشتر از هر چیزی توی این دنیا دوست دارم.یعنی اول موهای منیژ را دوست دارم،بعد مادرم را،بعد...نه،اول مادرم را دوست دارم،بعد موهای منیژ را،بعد خود منیژ را،بعد ستاره ها را.
بعضی وقت ها منیژ چند گل یاس از باغچه می چیند و می گذارد لای موهاش.یک بار گفتمش:"منیژ،کاش من یاس بودم.خوش به حال یاس ها."

#مصطفی_مستور
تهران در بعد از ظهر
-‏گفت هرچیم که من بدونم، ولی تو بازم بگو، دل من به همین گفتن تو خوشه، به همین دوستت دارم گفتنت و لبخند بعدش
-‏عکسا قابای کوچیکی از دلتنگی‌های بزرگی هستن که هیچ وقت دیگه خوب نمیشن
-‏گفت ما همیشه دیر بودیم،دیر میخوابیم، دیر بیدار میشیم،دیر شروع کردیم به زندگی کردن، دیر رسیدیم بهش، دیر رسید به من، دیر شده بود دیگه، دیر بود واسه هرکاری کردن، دیر بود واسه زندگی کردن، واسه همین بیخیالش شدیم دیگه، تموم بود، فقط رسیده بودیم به تیتراژ آخر فیلم، چراغا روشن شدن، هوا هم...
-‏نصف حرفامونو حوصله نداریم بزنیم، نصف بقیه‌ش رو هم حوصله ندارن که بزنیم، لذا فقط سکوت میمونه و سکوت
- یه بیست و چهار ساعت فوق العاده میتونه طولانی و زجرکش باشه وقتی تو ذهنت لشکر لشکر از افکار قطاری رد میشن و تو امیدوار باشی به اینکه دیگه آخراشه ...
آه از این لعنتی هایِ مغمومِ جذابِ دوس داشتنی

#محیکس
‏اگه‌ قرار بود کسی‌ بزنه‌ روی شونه‌ت ، دوست‌داشتی‌ وقتی‌ برگشتي کیو ببیني؟
👇
@MOHIX
@MOHIX
۰Artificial Animals Riding On Neverland ۰
‏اگه‌ قرار بود کسی‌ بزنه‌ روی شونه‌ت ، دوست‌داشتی‌ وقتی‌ برگشتي کیو ببیني؟ 👇 @MOHIX @MOHIX
سلام
میدونی اولش میخاستم بگم هیچکس ، ینی برگردم ببینم پشت سرم هیچ ادمی نیست
انگار جلو روم پر از ادمه ، همه ی ادمای دنیا جلو رومن ، ولی پشت سرم هیچ کس نیست ، تنهام
بعدش به سمت پشت سرم حرکت کنم ، دنیای بدون ادما رو امتحان کنم
ولی بعدش فک کردم این جواب ممکنه درست نباشه ، به هر حال یکی زده رو شونم ، پس یکی اون پشت هست
ترجیح میدم یکی از ادمایی باشه که خیلی وقته ندیدمش و دلم براش تنگ شده ، وقتی دیگه امیدی ندارم که ببینمش ، بزنه رو شونم، برگردم ببینم اونه ، فک کنم حس خوبی باشه
-Mynã
-آنکه بی باده کند جان مرا مست کجاست ؟
-‏بعضی دردها هیچ وقت خوب نمیشن، فقط دردشون اونقدر کم‌ میشه تا فراموششون کنیم، تا وقتی که به درد دیگه‌ای دچار بشیم و همشونو با هم دوباره به یاد بیاریم و تیر بکشه جای همشون با هم و مچاله بشیم توی خودمون از دردش
-‏از آدم‌ها دلتنگی‌شان میماند و از ما تباهی
بعد می بینی انگار صدایش را فراموش کرده ای، آن لحن خاصش را. آن مدلی که حروف اسمت را ادا می کرد. آن خنده ها، آن حرفهای بریده وسط خنده ها و آن درخشش شادمانی در دلت وقتی به سختی لابلای ریسه رفتن از دیوانه بازیهای تو، می گفت نخندان لعنتی، بگذار حرفم را بزنم. می بینی صدایش را یادت رفته، و دردت نمی آید اما می ترسی از این که دردت نمی آید. نکند دکتر راست گفته باشد و این از یاد بردن جزئیات، سرآغاز شفای دلت باشد؟
بعد، دراز می کشی روی مبل و به آن دم صبح دل انگیز فکر میکنی که دوتایی دراز کشیدید جلوی تلویزیون و سرش را گذاشت روی سینه ات و فیلم نگاه کردید، بلو ولنتاین لعنتی را. به حرفها و خنده های اول فیلم فکر می کنی و و کم کم سکوت و بعد اشکش که از روی صورت ماهش چکید روی سینه تو. به تمام شدن فیلم و سیگار کشیدنش در آغوش تو فکر می کنی و غر زدن هایت که سیگار نکش و دستهای نوازشگرش که تازیانه های مهربان رام کننده دیو درونت بود. به آن جمله دلچسبش: دلم می خواست می شد از تو یک دختر داشته باشم که مثل خودت غرغرو باشد، به آن جمله دل انگیزت: دلم می خواست دنیا همین حالا و همینجا تمام می شد.
صبح شده. کنار پنجره ایستاده ای رو به شهر خاکستری و هنوز داری به صدایی که از یاد برده ای فکر میکنی. رفتگر پیر زیر تیر برق کوچه نشسته و صبحانه می خورد. گربه روی ماشین آقای کیانی خوابیده. چراغهای آشپزخانه خانه روبرویی روشنند، مادر دارد برای خانواده صبحانه درست میکند. صدای ردشدن ماشین ها از خیابان شنیده می شود. صدای پمپ آب خانه همسایه، صدای سرد یک کلاغ که روی سیم های برق نشسته و لابد دارد به صدایی فکر میکند که از یاد برده.
از کنار پنجره به دنیا نگاه میکنی، صدای دلبر در گوش ذهنت می پیچد: یه چیزی بپوش دیوونه، سرما می خوریا.
خیالت راحت می شود، شفایی در کار نیست. لبخندت را می چسبانی روی لبت، به خیابان می روی و میان آدمهایی که صدایشان را نمی شنوی گم می شوی....

#حمیدسلیمی
-یه وقتا «کاش زودتر میدیدمت» میکشه آدمو...