-عکسا قابای کوچیکی از دلتنگیهای بزرگی هستن که هیچ وقت دیگه خوب نمیشن
-گفت ما همیشه دیر بودیم،دیر میخوابیم، دیر بیدار میشیم،دیر شروع کردیم به زندگی کردن، دیر رسیدیم بهش، دیر رسید به من، دیر شده بود دیگه، دیر بود واسه هرکاری کردن، دیر بود واسه زندگی کردن، واسه همین بیخیالش شدیم دیگه، تموم بود، فقط رسیده بودیم به تیتراژ آخر فیلم، چراغا روشن شدن، هوا هم...
-نصف حرفامونو حوصله نداریم بزنیم، نصف بقیهش رو هم حوصله ندارن که بزنیم، لذا فقط سکوت میمونه و سکوت
- یه بیست و چهار ساعت فوق العاده میتونه طولانی و زجرکش باشه وقتی تو ذهنت لشکر لشکر از افکار قطاری رد میشن و تو امیدوار باشی به اینکه دیگه آخراشه ...
آه از این لعنتی هایِ مغمومِ جذابِ دوس داشتنی
#محیکس
آه از این لعنتی هایِ مغمومِ جذابِ دوس داشتنی
#محیکس
۰Artificial Animals Riding On Neverland ۰
اگه قرار بود کسی بزنه روی شونهت ، دوستداشتی وقتی برگشتي کیو ببیني؟ 👇 @MOHIX @MOHIX
سلام
میدونی اولش میخاستم بگم هیچکس ، ینی برگردم ببینم پشت سرم هیچ ادمی نیست
انگار جلو روم پر از ادمه ، همه ی ادمای دنیا جلو رومن ، ولی پشت سرم هیچ کس نیست ، تنهام
بعدش به سمت پشت سرم حرکت کنم ، دنیای بدون ادما رو امتحان کنم
ولی بعدش فک کردم این جواب ممکنه درست نباشه ، به هر حال یکی زده رو شونم ، پس یکی اون پشت هست
ترجیح میدم یکی از ادمایی باشه که خیلی وقته ندیدمش و دلم براش تنگ شده ، وقتی دیگه امیدی ندارم که ببینمش ، بزنه رو شونم، برگردم ببینم اونه ، فک کنم حس خوبی باشه
-Mynã
میدونی اولش میخاستم بگم هیچکس ، ینی برگردم ببینم پشت سرم هیچ ادمی نیست
انگار جلو روم پر از ادمه ، همه ی ادمای دنیا جلو رومن ، ولی پشت سرم هیچ کس نیست ، تنهام
بعدش به سمت پشت سرم حرکت کنم ، دنیای بدون ادما رو امتحان کنم
ولی بعدش فک کردم این جواب ممکنه درست نباشه ، به هر حال یکی زده رو شونم ، پس یکی اون پشت هست
ترجیح میدم یکی از ادمایی باشه که خیلی وقته ندیدمش و دلم براش تنگ شده ، وقتی دیگه امیدی ندارم که ببینمش ، بزنه رو شونم، برگردم ببینم اونه ، فک کنم حس خوبی باشه
-Mynã
-بعضی دردها هیچ وقت خوب نمیشن، فقط دردشون اونقدر کم میشه تا فراموششون کنیم، تا وقتی که به درد دیگهای دچار بشیم و همشونو با هم دوباره به یاد بیاریم و تیر بکشه جای همشون با هم و مچاله بشیم توی خودمون از دردش
-از آدمها دلتنگیشان میماند و از ما تباهی
بعد می بینی انگار صدایش را فراموش کرده ای، آن لحن خاصش را. آن مدلی که حروف اسمت را ادا می کرد. آن خنده ها، آن حرفهای بریده وسط خنده ها و آن درخشش شادمانی در دلت وقتی به سختی لابلای ریسه رفتن از دیوانه بازیهای تو، می گفت نخندان لعنتی، بگذار حرفم را بزنم. می بینی صدایش را یادت رفته، و دردت نمی آید اما می ترسی از این که دردت نمی آید. نکند دکتر راست گفته باشد و این از یاد بردن جزئیات، سرآغاز شفای دلت باشد؟
بعد، دراز می کشی روی مبل و به آن دم صبح دل انگیز فکر میکنی که دوتایی دراز کشیدید جلوی تلویزیون و سرش را گذاشت روی سینه ات و فیلم نگاه کردید، بلو ولنتاین لعنتی را. به حرفها و خنده های اول فیلم فکر می کنی و و کم کم سکوت و بعد اشکش که از روی صورت ماهش چکید روی سینه تو. به تمام شدن فیلم و سیگار کشیدنش در آغوش تو فکر می کنی و غر زدن هایت که سیگار نکش و دستهای نوازشگرش که تازیانه های مهربان رام کننده دیو درونت بود. به آن جمله دلچسبش: دلم می خواست می شد از تو یک دختر داشته باشم که مثل خودت غرغرو باشد، به آن جمله دل انگیزت: دلم می خواست دنیا همین حالا و همینجا تمام می شد.
صبح شده. کنار پنجره ایستاده ای رو به شهر خاکستری و هنوز داری به صدایی که از یاد برده ای فکر میکنی. رفتگر پیر زیر تیر برق کوچه نشسته و صبحانه می خورد. گربه روی ماشین آقای کیانی خوابیده. چراغهای آشپزخانه خانه روبرویی روشنند، مادر دارد برای خانواده صبحانه درست میکند. صدای ردشدن ماشین ها از خیابان شنیده می شود. صدای پمپ آب خانه همسایه، صدای سرد یک کلاغ که روی سیم های برق نشسته و لابد دارد به صدایی فکر میکند که از یاد برده.
از کنار پنجره به دنیا نگاه میکنی، صدای دلبر در گوش ذهنت می پیچد: یه چیزی بپوش دیوونه، سرما می خوریا.
خیالت راحت می شود، شفایی در کار نیست. لبخندت را می چسبانی روی لبت، به خیابان می روی و میان آدمهایی که صدایشان را نمی شنوی گم می شوی....
#حمیدسلیمی
بعد، دراز می کشی روی مبل و به آن دم صبح دل انگیز فکر میکنی که دوتایی دراز کشیدید جلوی تلویزیون و سرش را گذاشت روی سینه ات و فیلم نگاه کردید، بلو ولنتاین لعنتی را. به حرفها و خنده های اول فیلم فکر می کنی و و کم کم سکوت و بعد اشکش که از روی صورت ماهش چکید روی سینه تو. به تمام شدن فیلم و سیگار کشیدنش در آغوش تو فکر می کنی و غر زدن هایت که سیگار نکش و دستهای نوازشگرش که تازیانه های مهربان رام کننده دیو درونت بود. به آن جمله دلچسبش: دلم می خواست می شد از تو یک دختر داشته باشم که مثل خودت غرغرو باشد، به آن جمله دل انگیزت: دلم می خواست دنیا همین حالا و همینجا تمام می شد.
صبح شده. کنار پنجره ایستاده ای رو به شهر خاکستری و هنوز داری به صدایی که از یاد برده ای فکر میکنی. رفتگر پیر زیر تیر برق کوچه نشسته و صبحانه می خورد. گربه روی ماشین آقای کیانی خوابیده. چراغهای آشپزخانه خانه روبرویی روشنند، مادر دارد برای خانواده صبحانه درست میکند. صدای ردشدن ماشین ها از خیابان شنیده می شود. صدای پمپ آب خانه همسایه، صدای سرد یک کلاغ که روی سیم های برق نشسته و لابد دارد به صدایی فکر میکند که از یاد برده.
از کنار پنجره به دنیا نگاه میکنی، صدای دلبر در گوش ذهنت می پیچد: یه چیزی بپوش دیوونه، سرما می خوریا.
خیالت راحت می شود، شفایی در کار نیست. لبخندت را می چسبانی روی لبت، به خیابان می روی و میان آدمهایی که صدایشان را نمی شنوی گم می شوی....
#حمیدسلیمی
-یه وقتا «کاش زودتر میدیدمت» میکشه آدمو...
-گفت دیوونه که باشی، اینقدر زیاد میخوایش که اونقدر کلافه میشه که همینقدر میره آخرش