- بیا خاص باشیم
بیا وسط یک جمع دوستانه
چشم ها را گِرد کنیم
من ابروی راستم را که بالا انداختم
تو چشمهایت را کمی غمگین کنی
و هیچ کس نداند
که من پرسیده ام دورت بگردم؟!
بیا وسط یک جمع دوستانه
چشم ها را گِرد کنیم
من ابروی راستم را که بالا انداختم
تو چشمهایت را کمی غمگین کنی
و هیچ کس نداند
که من پرسیده ام دورت بگردم؟!
Forwarded from ۰Artificial Animals Riding On Neverland ۰ (Deleted Account)
هميشه بهم ميگفت آدما هميشه تو شرايط حساس كه بهشون نيازي داري رهات ميكنن.
ميگفت پيدا كردن يكي كه تو همين لحظات كنارت باشه كار سختيه.
ميگفت ولي تو از اونايي كه تو همه لحظه هام بودي و ميدونم هميشه هستي و چه خوبه اين بودنت.
ميگفت ميدونم بهم گوش ميدي حتي وقتي نيستي پيشم.
الان از همون لحظه هاي حساسه.
معلومه كجايي؟
#محیکس
ميگفت پيدا كردن يكي كه تو همين لحظات كنارت باشه كار سختيه.
ميگفت ولي تو از اونايي كه تو همه لحظه هام بودي و ميدونم هميشه هستي و چه خوبه اين بودنت.
ميگفت ميدونم بهم گوش ميدي حتي وقتي نيستي پيشم.
الان از همون لحظه هاي حساسه.
معلومه كجايي؟
#محیکس
-گفت معمولا اونی که اول از همه ردش میکنی، همونیه که آخر از همه ازت دست میکشه
-به نام بخوانیش و با تعجب برگردد و باز هم اشتباه گرفته باشیش، که از وقتی که رفته است، عجیب تمام مردم شهر او را به یادت میاندازند، که یکی چشمانش را دارد و یکی لبانش را و یکی روسری اناریش را و یکی عطرش را و یکی نگاهش را و یکی دستانش را و هیچ کدام دیگر تمامش را ندارند و تمام خطی از او را دارند، که روزی هزار بار میبینیش و ولی نه چنان که باید، نه چندان که شاید و تنها دلتنگتر میشوی و تنها عصرهای پنجشنبه کش میآیند باز و کش میدهندت باز و آرام آرام همچون پارچهای قدیمی و پوسیده، خیالت جِر میخورد باز
رفته بودم مصر، غرق در خیالپردازی های احمقانه ام و سرگرم لذت بردن از آن.
جورج مایکلِ لعنتی مشغول اوج گرفتن تو اون دنیای پر از محنت آنشرلی بود
یهو برگشت گفت بگیر، هنذفری بود؛
شنیده نشنیده صدای ابی که رسید به گوشم، غرق شدم توش .
حسش دقیقا جوری بود که انگار کنارم نشستی و باز قراره با دلپوش دابسمش درست کنیم و باز اون تیکه ی شراب صد ساله که رسید خندهت بگیره و بگی که از اول بگیرم...
انگار بالاخره بعد از کلی گشتن تو دنیای موازی تونسته بودم دریم لند واقعی رو پیدا کنم، جایی که تو و رویاهات و خیالپردازیات بود؛ اونجا که دقیقا فقط منم و تو .
چه میکس دوس داشتنیی شده بود ترکیب صدای ابی و جورج مایکلو تویی که داری پشت سرم با ناز سعی میکنی درست بخونیو باز یه تیکشو اشتباه بگیو غر بزنی که من درست میخونم؛ ابیه که اشتباه میکنه...
بازم طوقیِ پیرِ نامه رسانِ رستاک نامه ای که بهت نوشتم رو گم کرده و تو با چمدون راهی دریا شدی، دوربینتو بردار، ایندفعه موقع کباب کردن جوجه ها من میرم و گمو گور میشم تا تهش تو صدام بزنیو کورمال کورمال دستمو بگیری و برسیم به ماشین ....ایندفعه من راننده میشمو تو آینه هعی نگات میکنم تا وقتی با رستاک هم صدا شدیو بلند بلند داد زدی :
"چمدونتو که بازم جمع کردی
دوباره اینجوری نگاهم کردی
بخدا بری نباید برگردی
وای
همه ی پلا رو خراب کردی باز
رو دلت زیادی حساب کردی باز
من دارم میمیرمو خونسردی باز"
دقیقا تو همون لحظه بمیرم واست ....
#محیکس
جورج مایکلِ لعنتی مشغول اوج گرفتن تو اون دنیای پر از محنت آنشرلی بود
یهو برگشت گفت بگیر، هنذفری بود؛
شنیده نشنیده صدای ابی که رسید به گوشم، غرق شدم توش .
حسش دقیقا جوری بود که انگار کنارم نشستی و باز قراره با دلپوش دابسمش درست کنیم و باز اون تیکه ی شراب صد ساله که رسید خندهت بگیره و بگی که از اول بگیرم...
انگار بالاخره بعد از کلی گشتن تو دنیای موازی تونسته بودم دریم لند واقعی رو پیدا کنم، جایی که تو و رویاهات و خیالپردازیات بود؛ اونجا که دقیقا فقط منم و تو .
چه میکس دوس داشتنیی شده بود ترکیب صدای ابی و جورج مایکلو تویی که داری پشت سرم با ناز سعی میکنی درست بخونیو باز یه تیکشو اشتباه بگیو غر بزنی که من درست میخونم؛ ابیه که اشتباه میکنه...
بازم طوقیِ پیرِ نامه رسانِ رستاک نامه ای که بهت نوشتم رو گم کرده و تو با چمدون راهی دریا شدی، دوربینتو بردار، ایندفعه موقع کباب کردن جوجه ها من میرم و گمو گور میشم تا تهش تو صدام بزنیو کورمال کورمال دستمو بگیری و برسیم به ماشین ....ایندفعه من راننده میشمو تو آینه هعی نگات میکنم تا وقتی با رستاک هم صدا شدیو بلند بلند داد زدی :
"چمدونتو که بازم جمع کردی
دوباره اینجوری نگاهم کردی
بخدا بری نباید برگردی
وای
همه ی پلا رو خراب کردی باز
رو دلت زیادی حساب کردی باز
من دارم میمیرمو خونسردی باز"
دقیقا تو همون لحظه بمیرم واست ....
#محیکس
"ٱنا لا أضعف
إلا حين أشتاقُ إليك"
"من کم نمیارم
مگر زماني که
دلتنگت بشم..."
إلا حين أشتاقُ إليك"
"من کم نمیارم
مگر زماني که
دلتنگت بشم..."
-من باشم و تو، جمعه، عصر، تهران، دستت را سفت گرفته باشم و خالی انقلاب را بالا رفته باشیم و سیصد و بیست و هشت برگ خشک زیر پایمان خِرِچِی خرد شده باشد و رسیده باشیم دم در همان شیرینی فروشی همیشگی، با چشمان ذوق زدهات زل زده باشی به نون خامهاهای گردالوی نرمولوی گندهی پشت شیشه، بگیریم ازشون؟، بگیریم!
-گاهی باید بگذری ... بگذاری و بروی ؛
وقتی می مانی و تحمل میکنی
از خودت یک احمق میسازی!
وقتی می مانی و تحمل میکنی
از خودت یک احمق میسازی!