- گفت برای دونستن ارزش واقعی هرچیزی باید از دستش بدی، اما اگر ارزششو بدونی هیچ وقت از دستش نمیدی....
دو نفر می تونن برای مدت طولانی از هم دور باشن و به هم فکر نکنن، و یه اتفاق این دو نفر رو دوباره رو در رو قرار بده.
و بعد دیگه نتونن از هم فاصله بگیرن.
عشق این خاصیت رو داره که بتونه دو نفری که بزور سعی در فراموش کردن هم داشتن رو یه روزی یه جایی دوباره بذاره توی مسیر سرنوشت هم.
و از اون روز به بعد همه چی رو خودِ عشق تعیین میکنه نه اون دونفر!
#شیما_سبحانی
و بعد دیگه نتونن از هم فاصله بگیرن.
عشق این خاصیت رو داره که بتونه دو نفری که بزور سعی در فراموش کردن هم داشتن رو یه روزی یه جایی دوباره بذاره توی مسیر سرنوشت هم.
و از اون روز به بعد همه چی رو خودِ عشق تعیین میکنه نه اون دونفر!
#شیما_سبحانی
من مُردم!
دیشب...
نمیدونم دقیقا بعد از کدوم حرفت بود که مردم، اینکه زل بزنی تو چشامو بگی دوسِت ندارم و واسم هیچ فرقی با یه غریبه نداری یا اینکه وابستگیت به آدمایی که نصف منم تو زندگیت نبودن رو به رخم بکشی!! مگه خودت نبودی که میگفتی زیبایی عشق به دوامشه؟؟
آره، من دیشب مردم...
یه تیکه از مسیرو با یه موتوری اومدم و تا جایی که یادمه قمه ی دستش از قد خودشم بزرگتر بود .
تیکه ی دوم مسیرو با یه تاکسی رفتم که رانندهش چشاش خون بودو آدرس پاتوق رو از اونیکی دوستش پشت تلفن میپرسید.
تموم این مدت هنذفری تو گوشم بودو نمیدونستم چی به چیه و هر از گاهی یه تیکه از حرفاشو میشنیدم.
یهو چشام سنگین شد و همه چی سیاه.
.
.
.
سنگینی پتو رو روی صورتم حس میکردم، به زور پتو رو کنار زدم و دیدم کنار تخت بالای سرم وایسادی!! چشامو بهم فشردم که ماتی تصویری که ازت میدیدم واضح شه، واضح شد ولی تو نبودی، یه پرستار بود که داشت سِرم رو عوض میکرد.
هیچی یادم نمیاد از اتفاقایی که قبلش افتاد.
اَه! ایندفعه نزدیک بودما.........
#محیکس
دیشب...
نمیدونم دقیقا بعد از کدوم حرفت بود که مردم، اینکه زل بزنی تو چشامو بگی دوسِت ندارم و واسم هیچ فرقی با یه غریبه نداری یا اینکه وابستگیت به آدمایی که نصف منم تو زندگیت نبودن رو به رخم بکشی!! مگه خودت نبودی که میگفتی زیبایی عشق به دوامشه؟؟
آره، من دیشب مردم...
یه تیکه از مسیرو با یه موتوری اومدم و تا جایی که یادمه قمه ی دستش از قد خودشم بزرگتر بود .
تیکه ی دوم مسیرو با یه تاکسی رفتم که رانندهش چشاش خون بودو آدرس پاتوق رو از اونیکی دوستش پشت تلفن میپرسید.
تموم این مدت هنذفری تو گوشم بودو نمیدونستم چی به چیه و هر از گاهی یه تیکه از حرفاشو میشنیدم.
یهو چشام سنگین شد و همه چی سیاه.
.
.
.
سنگینی پتو رو روی صورتم حس میکردم، به زور پتو رو کنار زدم و دیدم کنار تخت بالای سرم وایسادی!! چشامو بهم فشردم که ماتی تصویری که ازت میدیدم واضح شه، واضح شد ولی تو نبودی، یه پرستار بود که داشت سِرم رو عوض میکرد.
هیچی یادم نمیاد از اتفاقایی که قبلش افتاد.
اَه! ایندفعه نزدیک بودما.........
#محیکس
- پاییز از کنارم میگذرد
دستش را که به شانه ام میکشد
چیزی را فرومی ریزد
شبیه مهرت از دلم!
دستش را که به شانه ام میکشد
چیزی را فرومی ریزد
شبیه مهرت از دلم!
-سَرگشته محضیم و دراین وادیِ حیرت،عاقِل تر از آنیم که دیوانه نباشیم
دنیای مرا پاک تو کردی ویران
آوردهای ام پایه بساطه دله خود
غرقه در مهلکه و گیر گدار دله خود
منه نادان
منه احمق
شده ام ساکن امواجه نگاهه دله تو
خالق خاطره ای بر سر راهه منو تو
وارثه حلقه ی حسرت به سیاهه دله تو
منه نادان
منه احمق
نفسم تنگ بیامد اما
دگران را خبری باز نیامد اما
منه نادان
منه احمق
همه ام محو تو شد
غرق تو شد
وصل؛ به دامان تو شد
منه نادان
منهاحمق
همه را میدانم
آن اشاراته غضب ناکه خم ابروی چپت
آن شبان با دگران مست و خماران و... چَپَت
منه نادان
منه احمق
همه را میدانم
دله خود را نتوانم که ازش بستانم
شده لیلی که بکوبد به نگاهم هعی سنگ
منه مجنون به تماشای نیازش هستم
#محیکس
آوردهای ام پایه بساطه دله خود
غرقه در مهلکه و گیر گدار دله خود
منه نادان
منه احمق
شده ام ساکن امواجه نگاهه دله تو
خالق خاطره ای بر سر راهه منو تو
وارثه حلقه ی حسرت به سیاهه دله تو
منه نادان
منه احمق
نفسم تنگ بیامد اما
دگران را خبری باز نیامد اما
منه نادان
منه احمق
همه ام محو تو شد
غرق تو شد
وصل؛ به دامان تو شد
منه نادان
منهاحمق
همه را میدانم
آن اشاراته غضب ناکه خم ابروی چپت
آن شبان با دگران مست و خماران و... چَپَت
منه نادان
منه احمق
همه را میدانم
دله خود را نتوانم که ازش بستانم
شده لیلی که بکوبد به نگاهم هعی سنگ
منه مجنون به تماشای نیازش هستم
#محیکس
Forwarded from ۰Artificial Animals Riding On Neverland ۰ (moHix 🍁)
- بیا خاص باشیم
بیا وسط یک جمع دوستانه
چشم ها را گِرد کنیم
من ابروی راستم را که بالا انداختم
تو چشمهایت را کمی غمگین کنی
و هیچ کس نداند
که من پرسیده ام دورت بگردم؟!
بیا وسط یک جمع دوستانه
چشم ها را گِرد کنیم
من ابروی راستم را که بالا انداختم
تو چشمهایت را کمی غمگین کنی
و هیچ کس نداند
که من پرسیده ام دورت بگردم؟!
عادت نداشت توی اینستاگرامش مطلبی پست کند یا عکس ِشخصی یا هرچیزِ دیگری...
حتی پروفایلش هم عکسی نداشت
و به یک اسم و فامیل اکتفا کرده بود...
یک جوری که انگار نه انگار دنبالش میکنی، برایِ همین اصلا عادتِ چک کردنِ صفحه اش را نداشتم...
چنـد روزِ پیش یک اعلانی آمد بالای صفحه یِ گوشی ام که"بیا فلانی اولین پستش را در اینستاگرام گذاشته و..."
تویِ این چندماهی که از رفتنش گذشته بود
یک بار هم تویِ صفحه اش نرفته بودم
دست هایم یخ کرد و احساس کردم فشارِ خونم بالا و پایین شد....
سریع رفتم تویِ صفحه اش و گزینه بلاک را زدم و تمام
خوبیِ اینترنتِ ضعیف همین است که هنوز عکسش باز نشده کار تمام شد....
راستش
از بچگی ترسـو بودم
از موقعیت هایی که پذیرفتنش برایم دشوار بود میترسیدم و تا حدِ امکان فرار میکردم....
ترسیدم عکسش بازشود و دو نفری باشد، یا شعرِ عاشقانه ای حتی، که قطعا مخاطبش منِ فراموش شده نیستم...
یا اصلا عکسِ خودش باشد پشتِ میزِ کارش با همان اخمِ جذابِ دلبـرَش....
ترسیدم عنانِ اختیار از کف داده و برایش کامنت بگذارم"چشم و ابرویِ خشن از بس که می آید به تـو، گاهی آدم عاشقِ نامهربانی میشود...."
ادمِ هنوز عاشق مگر عقل تویِ کله اش است؟
خلاصه که
یک اعلانِ کوچک از یک برنامه یِ بی ملاحظه
کلِ زحماتم را برای فراموش کردنش بربادِ فنـا داد...
همان لحظه
اینستاگرام را برایِ همیشه حذف کردم تا هر روز نمیرم و زنده نشوم....
راستی نامهربانِ رفته
این خاطره هارا بلدی چطور حذف میکنند؟
حتی پروفایلش هم عکسی نداشت
و به یک اسم و فامیل اکتفا کرده بود...
یک جوری که انگار نه انگار دنبالش میکنی، برایِ همین اصلا عادتِ چک کردنِ صفحه اش را نداشتم...
چنـد روزِ پیش یک اعلانی آمد بالای صفحه یِ گوشی ام که"بیا فلانی اولین پستش را در اینستاگرام گذاشته و..."
تویِ این چندماهی که از رفتنش گذشته بود
یک بار هم تویِ صفحه اش نرفته بودم
دست هایم یخ کرد و احساس کردم فشارِ خونم بالا و پایین شد....
سریع رفتم تویِ صفحه اش و گزینه بلاک را زدم و تمام
خوبیِ اینترنتِ ضعیف همین است که هنوز عکسش باز نشده کار تمام شد....
راستش
از بچگی ترسـو بودم
از موقعیت هایی که پذیرفتنش برایم دشوار بود میترسیدم و تا حدِ امکان فرار میکردم....
ترسیدم عکسش بازشود و دو نفری باشد، یا شعرِ عاشقانه ای حتی، که قطعا مخاطبش منِ فراموش شده نیستم...
یا اصلا عکسِ خودش باشد پشتِ میزِ کارش با همان اخمِ جذابِ دلبـرَش....
ترسیدم عنانِ اختیار از کف داده و برایش کامنت بگذارم"چشم و ابرویِ خشن از بس که می آید به تـو، گاهی آدم عاشقِ نامهربانی میشود...."
ادمِ هنوز عاشق مگر عقل تویِ کله اش است؟
خلاصه که
یک اعلانِ کوچک از یک برنامه یِ بی ملاحظه
کلِ زحماتم را برای فراموش کردنش بربادِ فنـا داد...
همان لحظه
اینستاگرام را برایِ همیشه حذف کردم تا هر روز نمیرم و زنده نشوم....
راستی نامهربانِ رفته
این خاطره هارا بلدی چطور حذف میکنند؟
نگران رفتنت نیستم جانم" میدانم ، هیچکس نخواهد آمد که تو را اینگونه که من دوست میدارم، دوست بدارد!
هیچ مردی عشق آنقدر از انگشتان پایش بیرون نخواهد زد که با تو" بی پروا، بی هراس از زخم و درد و مرگ رویِ تیغ برقصد...
حالا این تو" و این تمام مردهای دنیا.....
هیچ مردی عشق آنقدر از انگشتان پایش بیرون نخواهد زد که با تو" بی پروا، بی هراس از زخم و درد و مرگ رویِ تیغ برقصد...
حالا این تو" و این تمام مردهای دنیا.....
داشتم دردهایم را می شمردم ،
نداشتنت ،
نخواستنت ،
ندیدنت ،
نماندنت ...
این "نون" اول فعل ها را
کاش می شد بکنی ،
جمعشان کنی یکجا ؛
بچسبانی به فعل رفتنت ...
#رضا_کاظمی
نداشتنت ،
نخواستنت ،
ندیدنت ،
نماندنت ...
این "نون" اول فعل ها را
کاش می شد بکنی ،
جمعشان کنی یکجا ؛
بچسبانی به فعل رفتنت ...
#رضا_کاظمی