Forwarded from ۰Artificial Animals Riding On Neverland ۰ (𝓜𝓸𝓱𝓲𝔁🍁)
Naameye aakhar.aac
3.8 MB
-در تو شهریست و من گمشدهای در کوچههایش، تمام بن بست
[گفتی که چگونهای تو بیمن؟
دانی تو که بیتو چون توان بود.]
عطار در ادامه یحتمل گفته که
به ولله اگر بدانی...
دانی تو که بیتو چون توان بود.]
عطار در ادامه یحتمل گفته که
به ولله اگر بدانی...
-ای کاش به قلبم طلوع میکردی
تا آتش چشمانت بر هر کسی جز من خاموش میشد
کاش....
ای کاش...
تا آتش چشمانت بر هر کسی جز من خاموش میشد
کاش....
ای کاش...
شاید باورت نشود
گاهی
از شدت دلتنگی
راضی به هرچه بودن میشوم بجز خودم!!
مثلاً همین امروز
آرزو می کردم
شاپرک گرفتار
در تار عنکبوت گوشه ی اتاقت باشم
همان قدر نزدیک
همان قدر بیچاره...
#هستی_دارایی
گاهی
از شدت دلتنگی
راضی به هرچه بودن میشوم بجز خودم!!
مثلاً همین امروز
آرزو می کردم
شاپرک گرفتار
در تار عنکبوت گوشه ی اتاقت باشم
همان قدر نزدیک
همان قدر بیچاره...
#هستی_دارایی
ای تو تمنای وصال
ای تو تماشای خیال
ای تو فرای آنچه بود
ای تو تمام آنچه هست
تمام جان من تویی
روح و روان من تویی
فکر شبان من تویی
ذکر لبان من تویی
چگونه بی تو سرکنم؟
تویی که قبلهی منی
#محیکس
ای تو تماشای خیال
ای تو فرای آنچه بود
ای تو تمام آنچه هست
تمام جان من تویی
روح و روان من تویی
فکر شبان من تویی
ذکر لبان من تویی
چگونه بی تو سرکنم؟
تویی که قبلهی منی
#محیکس
شانزده سالم بود که از "مرضیه" خوشم اومد؛
چند خونه اونورتر از ما زندگی می کردن؛
اونوقتا مثل حالا نبود بشه بری جلو
و اقرار کنی ... که عاشق شدی؛
عشق رو باید ذره ذره میرختی تو خودت؛
شب ها باهاش گریه میکردی
صبح ها باهاش بیدار میشدی
و گاهی می بردیش سرکلاس؛
"مرضیه" دو سال بعدش شوهر کرد
۲۰ سالم که شد از همکلاسیم خوشم اومد
خیلی شبیه "مرضیه" بود
رفتم جلو و بهش گفتم دوسش دارم؛
ولی قبل از من یکی تو زندگیش بود
تو ۲۵ سالگی از همکارم خوشم اومد؛
تن صداش عجیب شبیه "مرضیه" بود
تو ۳۰ سالگی از دختر مستاجرمون؛ که شبیه "مرضیه" می خندید
تو ۴۰ سالگی از کارمند بانک اونطرف خیابان
که موهاشو مثل "مرضیه" ...
از یه طرف میریخت تو صورتش
می ترسم "مرضیه"
خیلی می ترسم
هشتاد یا صد سال ام بشه
همش تو رو ببینم
که هر بار یجوری داری دست به سرم میکنی....
#حمید_جدیدی
چند خونه اونورتر از ما زندگی می کردن؛
اونوقتا مثل حالا نبود بشه بری جلو
و اقرار کنی ... که عاشق شدی؛
عشق رو باید ذره ذره میرختی تو خودت؛
شب ها باهاش گریه میکردی
صبح ها باهاش بیدار میشدی
و گاهی می بردیش سرکلاس؛
"مرضیه" دو سال بعدش شوهر کرد
۲۰ سالم که شد از همکلاسیم خوشم اومد
خیلی شبیه "مرضیه" بود
رفتم جلو و بهش گفتم دوسش دارم؛
ولی قبل از من یکی تو زندگیش بود
تو ۲۵ سالگی از همکارم خوشم اومد؛
تن صداش عجیب شبیه "مرضیه" بود
تو ۳۰ سالگی از دختر مستاجرمون؛ که شبیه "مرضیه" می خندید
تو ۴۰ سالگی از کارمند بانک اونطرف خیابان
که موهاشو مثل "مرضیه" ...
از یه طرف میریخت تو صورتش
می ترسم "مرضیه"
خیلی می ترسم
هشتاد یا صد سال ام بشه
همش تو رو ببینم
که هر بار یجوری داری دست به سرم میکنی....
#حمید_جدیدی
-حباب، جنینی از رویایِ پرواز بود که از حلقومِ ماهیِ در بند مُدآم استفراغ میشد!